![]() |
![]() |
|
|
با احترام به همه شهدا و خانواده هایشان
گاهی اوقات فکر می کنم که این شهید پروری ما هم مصیبت بزرگی شده است و هم مفر خوبی برای عدم پاسخگویی برخی مسولان. چرا؟ ۱- هواپیما سقوط می کند به امت شهید پرور تسلیت می گویند بعد معلوم نمی شود که بالاخره مقصر در میان زندگان است یا در میان مردگان. ۲- در سیستان و بلوچستان یک عده مسافر مظلوم طی یک عنلیات تروریستی کشته می شوند باز به امت شهید پرور تسلیت گفته و می شود ولی اینبار تروریست ها یک دفعه از بم سر در می آورند و دوباره همه چیز تکرار می شود. ۳و ۴و ۵ را هم یا قبلا دیده ایم یا خدای نکرده بعدا خواهیم دید. به هر حال تا وقتی که سیستم پاسخگویی مسولان از حالت منت گذاشتن بر سر مردم خارج نشود و به یک الزام تبدیل نگردد احتمالا در هر حادثه ناگواری که اتفاق بیفتد تنها باید دریافت کننده پیام تسلیت باشیم. امیدوارم که روزی بالاخره امنیت دست مهربانش را بر سر تمام نقاط آشنا و نا آشنای این مرز و بوم بکشد و روح و جسم خسته و مضطرب ما را به صفای نگاهش مرهم نهد. |
|
+ نوشته شده در
85/02/27ساعت توسط هاجر |
|
|
امروز یک روز خاص بود.
۱- بعد از چند ماه بالاخره حقوق ترم اول تدرسم را گرفتم. ۲- بالاخره ما را هم جزو آدم حساب کردند و از مقام شامخمان ! تقدیر کردند. ۳- برای اولین بار یکی از دانشجویانم به حالت قهر از کلاس بیرون رفت و تا آخر کلاس بر نگشت. ۴- ماشینمان خراب شد و یک ساعت ناقابل آفتاب مستقیم به مغز سرمان تابید ۵- این یکی را خدا به خیر بگذراند. |
|
+ نوشته شده در
85/02/21ساعت توسط هاجر |
|
|
شنبه شب، آن هم به طور کاملا اتفاقی خبر دار شدم. سایت بازتاب، یک تیتر نه چندان جنجالی: «نویسنده کتاب جنجالی شهید جاوید درگذشت.» همین! امروز صبح هم صفحه اول روزنامه شرق به زندگی نامه آیت الله صالحی نجف آبادی اختصاص یافته بود. حتی جناب آقای ابطحی هم اشاره ای در وب سایت خود به این خبر هیچ اشاره ای نکرده است. از او دیگر بعید است. او که از کوه کاه می سازد چرا کوه را کاه انگاشته است؟ این تمام پوشش خبری جامعه ما برای درگدشت یکی از عالمانش بود. عالمی از نوع دگر اندیش. عالمی که به خود جرات داد اندیشه های غلطی را که در اذهان مردم ریشه دوانده، مورد هجوم قرار دهد. عالمی که کوشید ماجرای کربلا را از یک ماجرای تراژدیک، حماسی و گاهی اوقات فرازمینی به یک حادثه تاریخی عظیم و قابل باور تبدیل کند. به هر حال، او چه دگر اندیش بود چه غیر دگر اندیش، حق این نیست که این چنین سانسور خبری درباره یک اندیشمند ایجاد شود. طوری که حتی کسی از مردنش هم خبردار نشود. به نظر شما، جامعه ای که اینقدر به اندیشمندانش احترام می گذارد ـ که مرده و زنده شان را با هم برابر می انگاردـ از بند فلاکت نجات خواهد یافت؟ |
|
+ نوشته شده در
85/02/17ساعت توسط هاجر |
|
|
نزديکي خانه ما يک دبستان دخترانه قرار دارد. هميشه ظهرها جلوي در اين مدرسه شلوغ است. والدين، بچه ها و راننده سرويس ها در هم مي غلطند و هرکس به دنبال گمشده اي مي گردد. خلاصه از وقتي مدرسه تعطيل مي شود تا وقتي باباي مدرسه درب آن را مي بندد صحراي محشري به پاست که بيا و ببين. اما امروز اين صحراي محشر با ساير روزها فرق داشت. بر خلاف کويري بودنش در ساير روزها، امروز گل و بلبلي بود که در آن به چشم مي خورد. همه اش هم مرهون روز معلم بود. مادري با سه جعبه شيريني آمده بود. ديگري چنان دسته گلي سفارش داده بود که انگار به خواستگاري معلم مدرسه آمده است. آن يکي حتما سکه اي، نيم سکه اي، چيزي دستش بود و همينطور الي آخر. حتما معلم ها از گرفتن چنان هديه هايي خيلي خوشحال خواهند شد. و حتما آن کودک را در برابر ديدگان مادرش چنان در آغوش خواهند فشرد که رب و ربش درآيد. وحتما آن کودک از افتخار چنان به خود خواهد باليد که تا مدتي روي زمين راه نخواهد رفت. در اين شادي بازار و مسرت بخش روز کاش کسي اشکي را کهبر گونه هاي آن دخترک فقير غلطيد مي ديد. کاش کسي دست او را مي گرفت، اشکش را پاک مي کرد و دوباره به جمع دوستانش باز مي گرداندش. کاش کسي پيدا مي شد به او ياد دهد به خاطر فقر سرش را پايين نياندازد و کنج عزلت نگزيند. کاش کسي دل نازکش را نمي شکست. به هر حال من هم باید از همه معلمانم تشکر کنم. حالا که فکر می کنم هر تکه وجود من مال یکی از معلمان است. به مدد لطف آنها این پازل شخصیتی کنار هم چیده شده است. |
|
+ نوشته شده در
85/02/12ساعت توسط هاجر |
|
|
آن وقت ها که دانشجو بودیم هرچه گفتند سرتان به کارتان خودتان باشدء به گوشمان نرفت که نرفت. هدفمان مقدس بود. ما طرفدار اصلاحات و دولت آقای خاتمی بودیم. طرفدارش بودیم. هرچند که تمام کارهایی که برای طرفداریش کردیم آخرش به یک بحران تبدیل شد و ...!!!!!!!!
با این حال بهترین اوقات زندگی مان را در همان اتاقک فراموش شده انجمن اسلامی گذراندیم. به خیال خودمان هم در دانشگاه روشنگری می کردیم. البته پر بی راه هم نمی گفتیم. مشکل این بود که دانشجوها دیگر کمتر حال و حوصله حرف شنیدن داشتند. همانطور که کمتر حال و حوصله درس خواندن داشتند. ******************** «افشاگری یک فعال اصلاح طلب درباره راه اندازی رادیو دانشجو با پول آمریکا» این جدیدترین خبری است که در باره علی افشاری شنیده ام. امیدوارم که دروغ باشد. (هرچند که آمریکا رفتنش دروغ نیست. ظاهرا خانه پیشکشی دولت آمریکا به او هم دروغ نیست.) دوست دارم یکی از جایی سربلند کند و بگوید که آن وبلاگ نویس محترم نابجا نوشته است و بازتاب چون با اصلاح طلبان چپ است این خبر را لینک کرده و.... به هر حال از روزی که این خبر را خوانده ام مدام به بچه هایی فکر می کنم که برای حمایت از طیف علامه در دانشگاه ها یا تعلیق خوردند و یا مشروط شدند. دانشجویانی که تا سرحد اخراج شدن پیش رفتند. به تمام لحظه های زندگی فکر می کنم که گذشت به امید حمایتء اما در آخر جز خیانت هیچ ندید. |
|
+ نوشته شده در
85/02/03ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|