تبليغاتX
قمار دیگر

امروز که داشتم سایت گردی میکردم، گدرم به بازتاب افتاد. هوس کردم ببینم دنیا دست کیست؟ (هر چند که دنیا جز در دست جنگ نیست.) گاه آنقدر از جنگ و ترور و آدم کشی و زلزله و سیل و ایدز و هزاران بلای بشر کش دیگر می شنوم که نا امیدانه از خودم می پرسم: «نمیشه یکی یه خبر خوب به من بده؟»

بر گردم به بازتاب. نامه ای از آیت الله سیتانی منتشر کرده بود. در این نامه از عراقی ها خواسته شده بود که به خاطر عصبیت های قومی همدیگر را نکشند. بعد هم چند تا حدیث از پیامبر نقل کرده بودند. حدیث ها خیلی قشنگ بودند. شاید هم نیاز بشر امروز است که دوباره این ها را بشنود. گفتم بد نیست که من هم آن احادیث را بنویسم. حتی اگر خواننده ای هم نداشته باشد. اگر دوست دارید متن نامه را هم در ادامه می توانید بخوانید.

همه این احادیثی که می نویسم از پیغمبر است:

 

سخن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) را در حجة الوداع :

هان! تعرض به خون و مال و آبروى [ يکديگر بر شما حرام است ] مانند اينکه خونريزى در امروز و اين ماه و اين شهر حرام است ، هان! حاضران به غائبان برسانند.

 

آنکه شهادتين را بر زبان جارى کند مال و خونش را حفاظت کرده است جز آنکه به خاطر حقى هدر دهد که حسابش با خدا خواهد بود.


اگر کسى در کشتن مسلمانى و گر چه به اندازه نوشتن يک کلمه يارى رساند در روز قيامت خداوند را در حالى ملاقات خواهد کرد که بر پيشانيش نوشته است: مأيوس از رحمت خداوند.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/04/31ساعت   توسط هاجر | 

چند روز پیش یکی از دوستانم میل جالبی برایم فرستاده بود. گفتم شاید بد نباشد شما هم بخوانیدش.

 

امروز صبح وقتی از خواب بر خاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی میدانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی اما تو خیلی سرگرم بودی.

زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من چیزی نگفتی.

موقع نهار خوردن متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.

به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری و بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای. بعد از گفتن شب به خیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم.

من بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم. من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.

من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!

بسیار خوب تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به امید این که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی.

 روز خوبی داشته باشی.

دوست تو خدا

 

+ نوشته شده در  85/04/29ساعت   توسط هاجر | 

دوره دانشجویی دوستی داشتم می گفت دانشجو ها مثل پرنده ها می مانند. تجربیاتشان فقط به درد خودشان می خورد. زیرا قدرت انتقال آن به سایرین (بعدی ها) را ندارند. این که این روز ها دانشجو ها از فعالیت های سیاسی سرخورده شده اند دقیقا به همین موضوع بر می گردد. گذشتگان همه تجربیاتشان را منتقل نکرده اند. از آنهایی هم که منتقل شده است به درستی استفاده نمی شود. همین می شود که هر چند سال یکبار به بهانه های مختلف اتفاقات مشابه در جامعه دانشگاهی تکرار می شود. بامزه است. تکثر دلایل و وحدت اتفاق.

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت   توسط هاجر | 

نمی دانم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید هم در من اتفاقی افتاده است. شاید بزرگ شده ام و دوره هیجان طلبی ام فروکش کرده باشد. اصلا تقصیر من چیست؟ امسال هیچ کجا این قضیه را پوشش خبری ندارد. حتی روزنامه های دوم خردادی هم چیزی ننوشتند. آنها که تمام این هشت سال را به نوعی مدیون این روز هستند. 18 تیر را می گویم. 18 تیر 78. روزی که سلام برای همیشه خداحافظی کرد. روزی که نقطه عطفی شد برای اهالی دفتر تحکیم وحدت. هرچند که به بهترین نحو ممکن موقعیت به دست آمده را هدر دادند. کاش آن را هدر داده بودند. نیمی از سرخوردگی کنون دانشجویان به خاطر سیاست بازی ها و سهم خواهی های الکی آقایان در تحکیم است. حالا هم که حضرات علی افشاری و اکبر عطری پناه برده اند به دامن آمریکا؛ نه برای ادامه تحصیل و فرار مغزها. که ای کاش قضیه فرار مغز ها بود که نیست. اصلا شاید به همین دلیل است که فراموشش کرده بودم. شاید نمی خواستم به یاد بیاورم که چند نفر- ساعت عمر مفید دانشجویان به خاطر این حضرات هدر رفت. چقدر مشروطی، تعلیقی، حتی اخراجی به خاطر علی افشاری و آخر هم لگدی ....

یک جورهایی انگار داستان مشروطه و آن بست نشستن ها در این سفارت و آن سفارت دارد دوباره تکرار می شود. آنگار یک جور هایی تقی زاده از جایی سر برکرده و دوباره دارد نفس می کشد.

بیچاره یار دبستانی من. تنش از ضربه های چوب ورم کرده. زخم ها چرکین شده. نه طبیبی هست و نه مرحمی و نه حتی پرستار مهربانی که بر این جسم سیاه و ملتهب به مهر دست نوازش بکشد. دل یار دبستانی شکسته است.

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت   توسط هاجر | 

مدتی است حس و حال نوشتنم گم شده است.

چرا؟

نمی دانم.

کجا؟

متاسفانه آن را هم نمی دانم.

ولی امشب تصمیم گرفته ام که هر جور شده چیزی بنویسم. درباره آخرین کتابی که خوانده ام می نویسم. حداقل برای من که کتاب جذابی بود. نام آخرین کتابی که خوانده ام «اعترافات یک جنایتکار اقتصادی» است. نویسنده کتاب جان پرکنیز است. از قضا جنایتکار اقتصادی نیز خود اوست. میر محمود نبوی و خلیل شهابی هم آن را ترجمه کرده اند. انصافا هم خوب ترجمه کرده اند. نظر شخصی من این است که بیش از اینکه نویسنده اطلاعات بدرد بخوری ارایه کرده باشد؛ مترجمان اطلاعات بدرد بخوری (به عنوان پیوست) ارایه کرده اند. عبارت های زیر را در پشت جلد کتاب می توانید ببینید:

جان پرکینز می نویسد:«جنایتکاران اقتصادی حرفه ای هایی با حقوق بالا هستند که از کشورهای اطراف و اکناف هزارها میلیارد دلار کلاهبرداری می کنند. ابزار کار آنان گزارش های مالی متقلبانه، دستکاری در نتایج انتخابات، متوسل شدن به ارتشا و ارضای غرایز افراد، خشونت و تهدید، و ارتکاب به قتل است.»

راستی سوء تفاهم نشود. جنایتکار اقتصادی نامی است که خودشان روی خودشان گذاشته اند. این کلمه ترجمه Economic Hit Men است و به اختصار EHMs نوشته می شود.

 

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت   توسط هاجر | 
از آنجایی که من خیلی دوستدار علمم  الان که همه خوابند به شکار مقله می پردازم.

ولی حیف که یک مقاله بدرد بخور هم پیدا نمی شود.

شاعرم نشدیم که حداقل نصف شبی شعر بگوییم نفسمان حال بیاید

+ نوشته شده در  85/04/13ساعت   توسط هاجر | 
امان از گرمای هوا

حال و حوصله نوشتن را هم از آدم می گیرد.

+ نوشته شده در  85/04/12ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان