![]() |
![]() |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اذا جاء نصر الله والفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا خدا را شکر که بالاخره صلح در لبنان برقرار شد. امیدوارم که به زودی آتش جنگ در همه جای دنیا خاموش شود. |
|
+ نوشته شده در
85/05/23ساعت توسط هاجر |
|
|
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن با چند توپ گلف. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ جواب همه مثبت بود. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در فواصل خالی بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز جواب همه مثبت بود. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا می خوام متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خداتون، خانواده تون، فرزنداتون، سلامتیتون، دوستانتون و مهمترین علایقتون- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگه از بین بروند ولی اینها بمونند، باز زندگیتون پا برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتون، خانه تون و ماشینتون. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتون. اگر شما همه زمان و انرژیتون رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگه جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزنداتون بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستا و اطرافیانتون به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتون چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای صرف فنجانی قهوی با یک دوست هست! " |
|
+ نوشته شده در
85/05/21ساعت توسط هاجر |
|
|
. احتمال دارد که تو هم این را تجربه کرده باشی: قصد کرده باشی چیزکی بنویسی؛ رژه کلمات در ذهنت را تحمل کرده باشی ولی وقتی عزم نوشتن کرده ای همه چیز لز ذهنت کوچ کرده و رفته باشد. تو مانده باشی و و یک مداد در دستت و صفحه ای سفید شاید هم خط دار جلویت؛ با کلماتی که زبان درازی م یکنند یا شکلک در می آورند و به سرعت برق و باد از دستانت می گریزند. مدتی است که کلمات از من می گریزند. واژه ها را گم کرده ام. لذت نوشتن هم گم شده است. این روزها به لیست حسرت هایم نوشتن هم افزوده شده است. |
|
+ نوشته شده در
85/05/19ساعت توسط هاجر |
|
|
پنج آدمخوار به عنوان برنامهنويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار ميكنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما ميداند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بياطلاعي كردند.
بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"
يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژهها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار ميكنند نخوريد."
|
|
+ نوشته شده در
85/05/16ساعت توسط هاجر |
|
|
پرده اول شهریور ماه سال 1378 جای شما خالی رفته بودیم شمال. شهر ساری. فرح آباد ساری. بعد از یک شب اقامت خبر رسید که دانشگاه قبول شده ام. قرار بود از ساری برویم مشهد. چون من هم مشهد قبول شده بودم قید ساری را زدیم و بلافاصله رفتیم مشهد. و.... پرده دوم مرداد ماه سال 1385 باز هم جای شما خالی. رفته بودیم ساری. همانجای قبلی. البته ایندفعه دو تا خانه قبل تر از خانه قبلی ساکن شدیم. باز هم تلفن زنگ زد. باز هم خبر قبولی در کنکور را دادند. ایندفعه، برادرم بود که خبر قبولیش در کنکور را می شنید. |
|
+ نوشته شده در
85/05/15ساعت توسط هاجر |
|
|
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
85/05/09ساعت توسط هاجر |
|
|
+ نوشته شده در
85/05/08ساعت توسط هاجر |
|
|
+ نوشته شده در
85/05/07ساعت توسط هاجر |
|
|
آموخته ام که ... بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست. |
|
+ نوشته شده در
85/05/03ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|