تبليغاتX
قمار دیگر
+ نوشته شده در  85/06/30ساعت   توسط هاجر | 

 

امروز که داشتم روزنامه می خواندم، چشمم به خبر عجیبی خورد:«دانشجویان ستاره دار محروم می شوند». دبستان که می رفتم هر روز خدا خدا می کردم که معلمم یک مهره ستاره پای مشقم بزند. وقتی هم که بیست تا ستاره جمع می شد، منتظر می شدم تا یک کارت صد آفرین یا هزار آفرین جایزه بگیرم.

ولی اگر تو دانشگاه ستاره بگیری نه تنها پیشرفت نمی کنی که از تحصیل هم محروم می شوی. بچه هایی که امنسال فوق قبول شده اند به دو دسته «مجاز به ثبت نام» و «ستاره دار» تقسیم شده اند. مجازها همان بچه های پپه (البته از نظر ما) بودند که در دوره کارشناسی سرشان در لاک خودشان بوده است و آهسته رفته اند و آهسته آمده اند. اما ستاره دارها آنهایی هستند که به نوعی حد و حدود خودشان را نشناخته اند و جرات کرده اند پا را از گلیم بافته شده دراز تر بکنند.

بقیه ماجرا را هم عینا به نقل ز روزنامه اعتماد ملی بخوانید که:«بر اساس این دستورالعمل، دانشجویان یک ستاره با تخذ تعهد نامه و دانشجویان دو ستاره پس از اظهار هنظر مراجع دولتی ذیصلاح مجاز به ثبت نام در ترم جدید دانشگاه ها هستند. ... دانشجویانی که مقابل نام آنها سه ستاره قرار داده شده است، مجاز به حضور در کلاس ها نیستند و اجازه ثبت نام در رشته های پذیرفته شده دانشگاهی را ندارند.»

»آنچنان که گلایه های دانشجویان ثبت نام نشده یا با اخذ تعهد ثبت نام شده نشان می دهد که این افراد، پیش از این یا مسولیت نشریات دانشجویی را بر عهده داشتند یا در یکی از تشکل های سیاسی دانشگاه عضو بودند یا در جلسات و تجمعات آنها شرکت کرده بودند.  
+ نوشته شده در  85/06/29ساعت   توسط هاجر | 

شب هاي جمعه که مي رسد انگار يک کوه غم مي گذارند روي دوش من. غم هاي همه دنيا روي دوشم سنگيني مي کند. دلم مي خواهد براي يکي نامه بنويسم ولي مخاطبي پيدا نمي کنم. گاهي اوقات با خودم مي گويم که نامه اي به يک آدرس الکي بنويسم.

ولي چه فايده آدرس الکي، يعني آدم الکي. براي آدم الکي هم که کسي مطلب جدي نمي نويسد.

گاهي اوقات هم که مخاطبي حقيقي پيدا مي کنم و عزمم را جزم مي کنم تا چيزي بنويسم؛قلمم نا فرماني مي کند. تا روي سفيد کاغذ را مي بند به لکنت مي افتد و از روي سياه خودش شرمنده مي شود و از نوشتن منصرف.

 

+ نوشته شده در  85/06/23ساعت   توسط هاجر | 
سلام

فقط یک سوال دارم:

چرا هر وقت یک روزنامه ای پیدا می شود که مطالب خواندنی دارد توقیف می شود؟

فقط شرق توقیف نشده بود که شد. دلایلش هم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/06/21ساعت   توسط هاجر | 
اگر به ریاضیات علاقه دارید نگاهی به این مطلب بیاندازید. جالب است.

 

 
 
 
> Beauty of Maths!
>
> 1 x 8 + 1 = 9
> 12 x 8 + 2 = 98
> 123 x 8 + 3 = 987
> 1234 x 8 + 4 = 9876
> 12345 x 8 + 5 = 98765
> 123456 x 8 + 6 = 987654
> 1234567 x 8 + 7 = 9876543
> 12345678 x 8 + 8 = 98765432
> 123456789 x 8 + 9 = 987654321
>
> 1 x 9 + 2 = 11
> 12 x 9 + 3 = 111
> 123 x 9 + 4 = 1111
> 1234 x 9 + 5 = 11111
> 12345 x 9 + 6 = 111111
> 123456 x 9 + 7 = 1111111
> 1234567 x 9 + 8 = 11111111
> 12345678 x 9 + 9 = 111111111
> 123456789 x 9 +10= 1111111111
>
> 9 x 9 + 7 = 88
> 98 x 9 + 6 = 888
> 987 x 9 + 5 = 8888
> 9876 x 9 + 4 = 88888
> 98765 x 9 + 3 = 888888
> 987654 x 9 + 2 = 8888888
> 9876543 x 9 + 1 = 88888888
> 98765432 x 9 + 0 = 888888888
>
> Brilliant, isn't it?
>
> And finally, take a look at this symmetry:
>
> 1 x 1 = 1
> 11 x 11 = 121
> 111 x 111 = 12321
> 1111 x 1111 = 1234321
> 11111 x 11111 = 123454321
> 111111 x 111111 = 12345654321
> 1111111 x 1111111 = 1234567654321
> 11111111 x 11111111 = 123456787654321
> 111111111 x 111111111=12345678987654321
+ نوشته شده در  85/06/20ساعت   توسط هاجر | 

هميشه دور و بر نيمه شعبان که مي شود، سوال هاي عجيب و غريبي مثل خوره به جانم مي افتد و تا نيمه شعبان بعدي هم دست از سرم بر نمي دارد. سال بعد، همان سوال (البته با شکل و شمايلي ديگر) تکرار مي شود. و من حيران و سرگردان در اين دور مکرر، مي چرخم بي آنکه جوابي بيابم.

هر سال حول و حوش نيمه شعبان که بازار دعا براي فرج داغ تر از هر وقت ديگري مي شود از خودم مي پرسم که اگر امام زمان بيايد من کدام سمت خواهم بود. موافق يا مخالف؟ طرفدارش مي شوم يا آنکه به رويش اسلحه مي کشم. بعد به ياد داستان قوم يهود مي افتم. از بعد موسي آنها همواره منتظرند که عيسي ظهور کند. عيسي آمد و انکارش کردند. پيامبر هم آمد و انکارش کردند. همان ها که چشم به آسمان گشوده بودند تا ستاره محمد طلوع کند، همان ها بيش از همه کار شکني کردند و آزار دادند و شکنجه کردند.

قصه قوم يهود، قصه همه ملت هاست. باور کن بعيد نيست که شيعه هم همان بلايي را سر مهديش در آورد که يهود بر سر عيسايش آورد.

هر بار که مي خواهم دعاي فرج بخوانم دلم مي لرزد. مي ترسم. باور کن که مي ترسم. هميشه هم دعا مي کنم که اگر آمد و من در جمع دوستدارانش نبودم، حداقل در جمع دشمنانش هم نباشم.

+ نوشته شده در  85/06/18ساعت   توسط هاجر | 

اين روزها نامه خانم رجبي (همسر اقاي الهام) عليه آقاي خاتمي نقل محافل و مجالس شده است. خانم رجبي نامه توهين آميز مي نويسد، همسرش با سکوتش تاييدش مي کند، برادرش نامه مي نويسد و از طرف خود، پدر و ديگر برادرانش از او تبري مي جويد. پسرش دوباره نامه مي نويسد و بر عليه دايي اش مي شورد. خلاصه صحنه سياسي جامعه محل زد و خورد هاي خانوادگي مي شود.

دعوا و اختلاف نظر خانوادگي به ما ربطي ندارد. ولي توهين به آقاي خاتمي چرا.

گلستان سعدي را ورق مي زدم و فصل «در آداب صحبت» را مي خواندم. حکايت هايي ديدم و آرزو کردم کاش خانم رجبي قبل از نوشتن آن نامه توهين آميز، آن ها را خوانده بود:

 

هرکه با بزرگان ستيزد خون خود ريزد

خويشتن را بزرگ پنداري         راست گفتند يک دو بيند لوچ

زود بيني شکسته پيشاني           تو که بازي کني پسر با قوچ

++++++++++++

 

بي هنران هنرمند را نتوانند که بينند، همچنان که سگان بازاري سگ صيد رامشغله برآرند و پيش آمدن نيارند. يعني سفله چون به هنر با کسي برنيايد به خبثش در پوستين افتد

کند هر آينه غيبت حسود کوته دست   که در مقابله گنگش بود زبان مقال[1]



[1] گلستان سعدي از روي نسخه تصحيح شده مرحوم محمدعلي فروغي

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت   توسط هاجر | 
+ نوشته شده در  85/06/14ساعت   توسط هاجر | 
   
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
> می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر
> کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .
> می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
> چون می توانم آن را بخورم!
> می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و
> با دوستانم بستنی بخورم .
> می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و
> بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .
> می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز
> ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب
> را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی
> نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ
> اهمیتی هم نمی دادم.
> می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و
> همه راستگو و خوب هستند .
> می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
> می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
> نمی خواهم زندگی من پر شود از
> کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده،
> صورتحساب، جریمه و ...
> می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته
> باشم،  به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح،
> به  فرشتگان، به باران، و به ...
> این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری
> و بقیه مدارک، مال شما.
> من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .  
 نویسنده: سانیتا سالگا   
+ نوشته شده در  85/06/12ساعت   توسط هاجر | 
این روزها خیلی مد شده که همه درباره سریال نرگس اظهار نظر کنند.

من هم یکی از همه مردم. ولی انصافا این سریال بیش از این که آموزنده باشد بد آموزی دارد. آخر کدام زن عاقلی فردای عقدکنانش بدون هماهنگی با شوهرش می رود سفر؟

کدام زنی وقتی فهمید شوهرش به زندان افتاده است به کار خود ادامه می دهد و محل ... شوهر ش هم نمی گذارد.

بقیه تضاد های این داستان با واقعیت جامعه به کنار. راستی چرا ما هیچ وقت فیلمی نمی سازیم که با حقایق جامعه مان اندکی همخوانی داشته باشد؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/06/09ساعت   توسط هاجر | 
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت   توسط هاجر | 
اگربتواني شاهد نابودي آنچه در تمام زندگي ساخته اي باشي
وبي آنکه کلمه اي به زبان آري ، به بناي مجدد آن پردازي
يادريکدست بازي ، برده هاي هزار دستت راببازي
بي هيچ حرکتي و افسوسي

اگربتواني عاشق باشي بي آنکه ازعشق ديوانه شوي
اگربتواني نيرومندباشي بدون آنکه مهرباني خودرازدست بدهي
وهنگامي که احساس مي کني ازتونفرت دارند ، به دل خود نفرت راه ندهي
اما با اين همه بجنگي و ازخود دفاع کني

اگربتواني شنيدن سخنان خودت را تحمل کني
که از سوي بي سروپاها براي برانگيختن ابلهان دستکاري شده
وبشنوي که دهانهاي بي چاک و بندشان درباره تو دروغ مي گويند
بدون آنکه در جواب ، کلمه اي دروغ برزبان جاري کني

اگربتواني هم با مردم باشي و هم باوقار
اگربتواني فردي ساده باشي ولي پادشاهان را اندرز دهي
و اگربتواني همه دوستانت را برادرانه دوست داشته باشي
بدون آنکه يکي از آنان براي تو همه چيز باشد

اگرانديشه کردن ، نگاه کردن و شناخت را بلد باشي
بدون اينکه هرگز بدبين يا نيست گرا شوي
در رويا فروروي اماهرگزنگذاري رويايت برتوچيره شود
فکرکني اما صرفا يک متفکرنباشي

اگربتواني خشن باشي ولي هرگزخشم نگيري
اگربتواني شجاع باشي ولي هرگزاحتياط راازدست ندهي
اگربتواني نيک باشي ، اگرفرزانه بودن را بلدباشي
بدون آنکه معلم اخلاق يا فضل فروش باشي

اگربتواني پيروزي را پس ازشکست بازيابي
وهردوي اين دروغ هارا به يک چشم نگاه کني
اگربتواني شهامت وعقل خودراحفظ کني
هنگامي که تمامي مردم عقل و شهامت خود راازکف بدهند

آنگاه شاهنشاهان وخدايان ، اقبال وپيروزي
براي ابد بندگان مطيع توخواهند شد
و توآنچه را به شاهنشاهي و افتخاربرتري دارد خواهي يافت ، يعني
تو مرد خواهي شد ، پسرم
رودیارد کیپلینگ
+ نوشته شده در  85/06/03ساعت   توسط هاجر | 
این عکسی است که در یک روز مه آلود از جنگل های سیاه بیشه در حوالی یوش گرفته ایم.

سیاه بیشه

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان