![]() |
![]() |
|
|
این روز ها حسابی بازار انتخابات داغ است. هر جا که می نشینی و از هر کجا که بر می خیزی بالاخره ندایی از انتخابات به گوشت می رسد. در خیابان که هستی؛ اگر مثل بچه های خوب، سرت را پایین بیاندازی و راه بروی، بر فرشی از عکس های رنگارنگ و یا تکه پاره های آنها گام می نهی. بیچاره کاندیدا ها. این همه خرج می کنند که عکسشان زیر پای عابران لگد مال شود!! اگر هم سر به هوا باشی از دیدن در و دیوار ها کم کم مشمئز می شوی. بس که عکس های پاره پاره و نابهنجار از در و دیوار این شهر آویزان شده است: یکی چشمش در آمده است. دهان یکی سوراخ شده است. یکی که ریش نداشته به مدد یک خود کار آبی ریش دار شده است. اگر انبوه اینهمه ژست های تصنعی و گاه حال به هم زن اجازه دهد کمی به عقب برگردی، حتما متوجه می شوی که از بعد از دوم خرداد 76 هرکس در این مملکت نامزد انتخاباتی شده است سعی کرده است در ژست گرفتن بیشترین تشبه را به آقای خاتمی پیدا کند. یک انگشتر خوشگل دستش می کند و جوری دست های به هم گره خورده اش را روی یک میز می گذارد که حتما در عکس انگشترش دیده شود. انگار که در آن سال خاطره انگیز، مردم به انگشتر آقای خاتمی، ریش زیبایش و یا خنده های ملوسش رای داده اند. یکی نیست به این قبیل آقایان کاندیدا که مردم را اینقدر ساده در نظر گرفته اند، بگوید که: کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نبشتن شیر شیر |
|
+ نوشته شده در
85/09/21ساعت توسط هاجر |
|
|
Our communication - Wireless |
|
+ نوشته شده در
85/09/20ساعت توسط هاجر |
|
|
چند روزي است که عجيب يادت مي کنم. دلم برايت خيلي تنگ شده است.
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد ديگرطاقتم طاق شده است. کاشکي اينقدر منطقي نبودم.(؟) کاش مي توانستم بيش از اين که هستم خود خواه با شم. شايد آن موقع روزگار جور ديگري مي چرخيد. آبي آسمان هم شايد جور ديگري بود؟ شايد! سر شب اعظم زنگ زد. چقدر دلم برايش تنگ شده است. چند نفر هستند که براي دوباره ديدنشان لحظه شماري مي کنم. يکي تويي و ديگري اعظم. اين روزها روزگار حسابي به او سخت گرفته است. خودش يک شهر است و شوهر و بچه هايش شهري ديگر. کاش بپرسي مسبب اين هجران چيست تا بگويم تدريس. باور مي کني؟ ما دو دوست بوديم؛ هردو بچه معلم و هردو بيزار از تدريس. حالا هردويمان تدريس مي کنيم. انگار از قبل مي دانستيم که بر پيشانيمان نوشته شده «معلم». نمي خواستيم باور کنيم. آري نمي خواستيم باور کنيم که مقدر ما تدريس است ولي مجبور شديم که باور کنيم. مثل خيلي چيزهاي ديگر که نمي خواستيم باور کنيم ولي دست تقدير آنها را به ما باوراند. سلام گرم مرا در اين شب سرد و يخبنداني پذيرا باش. هوا بس ناجوانمردانه سرد است آي سرت گرم و دلت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي |
|
+ نوشته شده در
85/09/11ساعت توسط هاجر |
|
|
در دریایی از نادانی غوطه ورم
بالا می روم ژایین می آیم به سختی نفس می کشم. غرق خواهم شد؟؟ علامت های سوال تنم را می خراشند و بی تفاوت چون موجی از کنارم می گذرند کسی نیست که دستم را بگیرد و نجاتم دهد؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
85/09/04ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|