تبليغاتX
قمار دیگر
روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چون دریم و چون خاییم دست

چونکه ایشان خسرو دین بوده اند

وقت شادی شد چو بگسستند دست

--------------------------

بقیه اش را در دفتر ششم مثنوی بخوانید

+ نوشته شده در  85/11/10ساعت   توسط هاجر | 
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط
 نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني.
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت
 کرد، 
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا 
سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور 
انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و
 به سجاده افتاد، اين بار خدا 
سکوتش را شکست و با صدايي دلنشين گفت:
عزيزم بدان که
 يک رزو ديگر را هم از دست دادي! 
تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و 
لااقل اين يک روز را زندگي کن.
لابه لاي هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاري مي توان
 کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است 
و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: 
حالا برو و زندگي کن 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد
 حرکت کند ، مي ترسيد راه برود، زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد..... بعد با خودش
 گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاهداشتن اين زندگي چه 
فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و 
چنان به وجد آمد که ديد مي
 تواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند، مي تواند، پا روي
 خورشيد بگذارد و مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد،
 زميني را مالک
 نشد، مقامي را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت
 کشيد، روي چمنها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد 
و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و
 براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا 
کرد، او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، 
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا
 نوشتند:
او درگذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود. 
+ نوشته شده در  85/11/09ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان