![]() |
![]() |
|
|
غروب شعری از محمد کاظم کاظمی دربازگشت مهاجرین افغان به وطنشان غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد ودرحوالی شبهای عید ، همسایه! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود به هرچه آیینه تصویری از شکست منست به سنگ سنگ بنا ها، نشان دست منست اگر به لطف اگر به قهر می شناساندم تمام مردم این شهر می شناساندم من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم، اگر شهر، ابن ملجم شد چگونه بازنگردم که سنگرم آنجاست؟ چگونه آه ! مزار برادرم آ نجا ست؟ چگونه بازنگردم که مسجد و محراب وتیغ، منتظر بوسه برسرم آنجاست به من مگوی که یک پاو یک عصا دارم کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست شکسته میگذرم امشب از کنار شما وشرمسارم از الطاف بی شمار شما من از سکوت شب سردتان خبر دارم شهید داده ام، ازدردتان خبردارم توهم به سان من از یک ستاره سردیدی پدر ندیدی وخاکستر پدر دیدی توئی که کوچه ی غربت، سپرده ای با من ونعش سوخته برشانه، برده ای بامن توزخم دیدی، اگر تازیانه من خوردم توسنگ خوردی، اگر آب ودانه من خوردم اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت وچند بوته ای مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد، آرامش همیشه ی تان اگرچه کودک من، سنگ زد به شیشه ی تان اگرچه سیبی ازاین شاخه نا گهان گم شد و مایه ی نگرانی برای مردم شد اگرچه متهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم دم سفر مپسندید نا امید مرا ولو دروغ، عزیزان! بِحِل کنید مرا خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان ومستجاب شود باقی دعا هاتان همیشه قلک فرزند های تان پرباد ونان دشمن تان هرکه هست آجرباد[1] |
|
+ نوشته شده در
86/02/27ساعت توسط هاجر |
|
|
مدت ها بود که می خواستم کتاب شوک آینده آلوین تافلر را بخوانم. ولی هیچوقت موقعیتش فراهم نمی شد. انقدر خواندن این کتاب برایم محال می نمود که تقریبا داشت در پوشه آرزوهای محالم بایگانی می شد. خوشبختانه چند روزی است که به آرزویم رسیده ام و دارم این کتاب جالب را می خوانم. حیفم آمد که به تنهایی از خواندن این کتا لذت ببیرم. گفتم که این لذت را با شما دوستان خوب هم تقسیم کنم. مطلبی که در ادامه می خوانید در باره فرار مغزهاست و عینا از کتاب «شوک آینده» اقتباس شده است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/02/25ساعت توسط هاجر |
|
|
کس نداند تا در این بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق عقل و جان و دین و دل درباختم تا کمال ذره ای بشناختم
|
|
+ نوشته شده در
86/02/19ساعت توسط هاجر |
|
|
این هم چند تا جمله قصار به میمنت آشتی با بلاگفا بعد از دو ماه و اندی
|
|
+ نوشته شده در
86/02/17ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|