تبليغاتX
قمار دیگر

دکتر شریعتی : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . .

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت   توسط هاجر | 

دیشب دوباره مجبور شدم فکر کنم که چرا تا به حال هیچ یک از پروژه هایم را به هیچ کس تقدیم نکرده ام.

چرا حتی برای یکبار هم اول کاری ننوشته ام: «تقدیم به پدرم»، «تقدیم به مادرم»، «تقدیم به خانواده ام» و یا سایر جملاتی شبیه به این که همیشه و همه جا اول کتاب ها یا پایان نامه ها دیده می شود.

دوست داشتم صفحه اول پایان نامه ام بنویسم «تقدیم به تو» تا هرکس که بازش کرد، احساس خوشایندی داشته باشد. احساس می کردم که این کار ارسال پیام صلح و دوستی است به همه خوانندگان احتمالی مطالب من؛ هرچند که ممکن است حتی یک نفر هم حاضر به خواندن آن مطالب نشود!

فاجعه آنجاست که از منی که تا به حال جرات تقدیم کردن حتی یک کلمه را به کسی نداشته ام، خواسته شود که متن «تقدیم ب ...» ای بنویسم که کلیشه ای نباشد و با همه متونی که تا به حال نوشته شده است متفاوت باشد.

حالا باید فکر کنم که چه جوری می شود حاصل روزها و شب ها بی خوابی، اضطراب، زجر و سختی را در دو خط و چهار کلمه ناقابل به یک لشکر(!) آدم تقدیم کنم.

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت   توسط هاجر | 

Everything that is done in the world is done by hope.

 

For in the true nature of things, if we rightly consider, every green tree is far more glorious than if it were made of gold and silver.

 

Even if I knew that tomorrow the world would go to pieces, I would still plant my apple tree.

 

Forgiveness is God's command.

 

I am more afraid of my own heart than of the pope and all his cardinals. I have within me the great pope, Self.

منبع:http://www.brainyquote.com/quotes/authors/m/martin_luther.html

 

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت   توسط هاجر | 

 

همه اش تقصیر این استاد زبان مان است. از بس که گفت “Don’t worry, be happy” آهنگ قشنگی است، از بس که درباره این آهنگ تبلیغ کرد، جوگیر شدم و بالاخره پیدایش کردم.

متن زیبایی دارد ولی قشنگ تر از این هم خیلی زیاد است. مخصوصا شاعران خودمان حتی در زمینه فقر و دردسرهای زندگی روزمره شعرهای نغز و با معنی تری سروده اند. به هرحال، خوندن این شعر خارجی هم بد نیست.


Don't Worry, Be Happy
From the Movie "Cocktails"
Performed by Bobby McFerrin

Here is a little song I wrote
You might want to sing it note for note
Don't worry be happy
In every life we have some trouble
When you worry you make it double
Don't worry, be happy......

Ain't got no place to lay your head
Somebody came and took your bed
Don't worry, be happy
The land lord say your rent is late
He may have to litigate
Don't worry, be happy
Look at me I am happy
Don't worry, be happy
Here I give you my phone number
When you worry call me
I make you happy
Don't worry, be happy
Ain't got no cash, ain't got no style
Ain't got not girl to make you smile
But don't worry be happy
Cause when you worry
Your face will frown
And that will bring everybody down
So don't worry, be happy (now).....

There is this little song I wrote
I hope you learn it note for note
Like good little children
Don't worry, be happy
Listen to what I say
In your life expect some trouble
But when you worry
You make it double
Don't worry, be happy......
Don't worry don't do it, be happy
Put a smile on your face
Don't bring everybody down like this
Don't worry, it will soon past
Whatever it is
Don't worry, be happy

+ نوشته شده در  86/03/17ساعت   توسط هاجر | 

فکر کنم ساعت از 4 بعداز ظهر هم گذشته بود که سوار اتوبوس شدم. خوشبختانه چون مسیرم سرخط – ته خط است و چون مسافر این مسیر هم کم است، جا برای نشستن بود. از گرما بود یا خستگی، نمی دانم، ولی نای رفتن تا ته اتوبوس را تداشتم و همان ردیف اول نشستم. خیلی دلم می خواست بخوابم ولی مقاومت می کردم. از بس در این اتوبوس ه خوابیده ام بعضی وقت ها خودم دیگر خجالت می کشم. خواب خیلی چشم هایم را قلقلک می داد ولی در نهایت پررویی مقاومت می کردم. کتابی را از کیفم بیرون آوردم وشروع کردم به خواندن. گرما و خستگی کلافه کننده بود. کتابم را عوض کردم ولی باز هم فایده نداشت. تسلیم خواب شدم. کتاب را در بغلم محکم نگه داشتم و چشم هایم را بستم که بخوابم. چشم هایم داشت گرم می شد که ناگهان صدای نوحه های آهنگران به گوشم رسید. همان هایی که از بس ایام محرم و 14و 15 خرداد پخش شده اند، همه مردم کلمه به کلمه اش را از بر دارند. رویم را برگرداندم و از پنجره بیرون را تماشا کردم تا صدا را پیدا کنم. ناگهان چشمم به بلندگویی افتاد که روی سقف یک جیپ خاکی (همان ها که ضمیمه همه فیلم های جنگی ایرانی است.) وصل شده بود.  صدا از آنجا می آمد.

جیپ طلایه دار کاروانی بود که برای سالگرد امام به تهران آمده بودند. همانطور که جیپ از کنار ما می گذشت یاد روهای جنگ افتادم. گرچه آن روزها بچه بودم ولی یادم هست که آن روزها هم اتفاقات مشابهی می افتاد. این که ماشینی بلندگویی روی سقفش نصب کند و شعرهای حماسی در کوچه و خیابان پخش کند. با خودم فکر می کردم که خدایا! حدود 20 سال از پایان جنگ می گذرد و ما هنوز هم به همان شیوه تبلیغ می کنیم. انگار 20 سال است که در تبلیغات درجا زده ایم.

این درجا زدن در شیوه تبلیغ عکس العمل های تاسف باری هم به ارمغان داشت. عده ای که در اتوبوس بودند، می گفتند :«خوب معلومه! بهشون مفت غذا می دن چرا پانشن بیان تهران. حتما ترفیع می گیرن که پا شدن اومدن.» بعضی ها هم  که حاشیه خیابان ایستاده بودند، وقتی که جیپ رد می شد به تمسخر شروع کردند به سینه زدن. اینها همه عده قلیلی بودند، چون اکثریت مردم بی تفاوت نسبت به این همه جار و جنجال پی زندگی خودشان می دویدند.

راستش را بخواهید دلم خیلی سوخت. این ها با این بد تبلیغ کردن هایشان همه خوب ها را از ریشه خراب کرده اند. آنقدر بد تبلیغ کرده اند که خیلی وقت ها راه هر حمایتی را بسته اند.

کاشکی پیش از آن که کاری انجام شود؛ فکرهایی به کار افتاده شود.

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت   توسط هاجر | 

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان مح­ل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاض و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!

     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روح­تان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

 

 

صابر لطف کرده و متن انگلیسی این قصه را هم برایم فرستاده است. در ادامه متن انگلیسی قصه را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/10ساعت   توسط هاجر | 

قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين خنگ تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند.

حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن:  

اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.  

هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست.  

وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد.  

هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي کني دو برابر آنچه بايد وقت مي برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد.  

هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن.  

اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي احمق باهوش تري پيدا مي شود و کارت را خراب مي کند.  

در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.  

وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند.  

اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي.  

احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد.  

هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول

هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي.  

اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند.  

 مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي کند البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد.  

هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد او بيشتر به وب کم شبيه مي شود.  

 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي.  

وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است.  

قوانين اتوبوسي مورفي :  

اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد.  

اگر زود برسي اتوبوس دير مي آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است.  

اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري.  

هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد.  

مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد.

 اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد.  

قوانين كامپيوتري مورفي:  

ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود.  

اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد.  

قوانین عاشقانه مورفي :  

همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد .  

هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بيشتر است.  

شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. ( که اين عدد هميشه صفر است.)  

ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها.  

چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت.  

فلسفه مورفي: " لبخند بزن... فردا روز بدتريه "  
 

و اما سرنوشت خود آقاي مورفي :  
 

يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپٌي مي زنه بهش و مي ميره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده

+ نوشته شده در  86/03/05ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان