![]() |
![]() |
|
|
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است . شكسپير
|
|
+ نوشته شده در
86/04/31ساعت توسط هاجر |
|
|
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت مي كنم در لباس فقر كار اهل دولت مي كنم تا كي اندر دام وصل آرم تذروي خوشخرام در كمينم و انتظار وقت فرصت مي كنم واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو كاين سخن در حضورش نيز مي گويم نه غيبت مي كنم چون صبا افتان و خيزان مي روم تا كوي دوست وز رفيقان ره استمداد همت مي كنم خاك كويت زحمت ما بر نتابد بيش ازين لطف ها كردي بتا تخفيف زحمت مي كنم زلف دلبر دام راه و غمزه اش تير بلاست ياد دار اي دل كه چندينت نصيحت مي كنم ديده بد بين بپوشان اي كريم عيب پوش زين دليريها كه من در كنج خلوت مي كنم حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت مي كنم |
|
+ نوشته شده در
86/04/29ساعت توسط هاجر |
|
|
چند وقت پیش، خواهرم یک کتاب خریده بود پر از لالایی های ایرانی. لالایی هایی متعلق به چهارگوشه این سرزمین؛ البته بیشتر خراسانی. شاید چون گردآورنده اش خراسانی بود. وقتی که آن لالایی ها را می خوانی، فکر می کنی که انگار مادران همه غصه ها، دغدغه ها، قطعه های عاشقانه زندگیشان و آرزوهایشان را در لفافه لالایی هایشان به کودکشان انتقال می دادند، شاید که یک روز او انتقامشان را بگیرد و یا به آرزویشان دست یابد. راه کار زیرکانه ای است! اما، وقتی کتاب را دست خواهرم دیدم؛ داغ دلم تازه شد. زخمی کهن سرباز کرد که چرا من بلد نیستم لالایی بخوانم. آری من تا به حال حتی برای یک کودک هم لالایی نخوانده ام؛ یعنی، بلد نبوده ام که بخوانم. من نمی دانم کدامین آمال و آرزویم را باید به مدد شعر و موسیقی به فرزندم منتقل کنم؛ تا او به جای من و یا پا به پای من برای رسیدن به آنها بکوشد. اصلا، در این روزگار که دوستی و دوست داشتن بیش از هر چیز دیگری مشمول اصول اقتصادی است؛ در این روزگار که موسیقی بیش از آنکه آرامش دهنده باشد، هراسناک و خوف انگیز شده است؛ در این روزگار که ما بر همه هستی حکومت می کنیم (یا تصور می کنیم که فرمانروای هر چهارگوشه این عالمیم!) با کدامین لای لایی می توان نهال امید را در دل کودکی خفته در خواب نشاند؟ |
|
+ نوشته شده در
86/04/27ساعت توسط هاجر |
|
|
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخسبیدی و آن یار برفت گفت با این همه از سابقه نومیدمشو |
|
+ نوشته شده در
86/04/25ساعت توسط هاجر |
|
|
قبل ازاين كه كلاس زبان بروم، مدت ها به شوخي وخنده به دوستانم مي گفتم كه <دايره لغاتم محدود شده است. كلمات از ذهنم مي گريزند و ...>. هر چند كه اين حرف ها را به شوخي مي گفتم ولي واقعيت هم چيزي جز آن نبود. در خلال رفتن به كلاس زبان، اين مشكل ديگر تبديل به يك معضل شد. نه تنها دايره لغتم روز به روز محدودتر مي شد< بلكه متوجه شدم كه نام خيلي از اشياي دور و برم را هم نم يدانم. روزگاريست كه بي اسمي و ناتواني در صدا كردن اشياي دور و برم (بله! صدا كردن اشياي دور و برم) به مشكل ضيق كلمات قابل استعمالم (بهتر است بگويم ضيق صفت و قيد) افزوده شده است. هرچه بيشتر زبان مي خوانم؛ بيشتر به كلماتي كه در فارسي به كار مي برم و يا شيوه نگارشم و ديكته لغاتم شك مي كنم. وضعيت اسفناكي پيدا كرده ام. نمايشگاه كتاب كه برگزار شد؛ چند تا كتاب درباره فلسفه زبان و زبان شناسي و يك كتاب هم راجع به دستور زبان فارسي گرفتم. به اين اميد كه راه چاره اي براي رهايي از اين سردرگمي پيدا كنم. كتابي كه درباره دستور زبان فارسي گرفته ام <دستور مفصل امروز> نام دارد و به قلم <دكتر خسرو فرشيدورد> به رشته تحرير در آمده است. جسارت به زحمات استاد نباشد، ولي حالا احساس مي كنم كه اين كتاب نه تنها چاره درد من نيست بلكه قوزي است بالاي قوزم. چرا؟ از بس كه كتاب غلط نگارشي دارد. انقدر همه كلمات به هم وصل شده اند و آيين نگارش رعايت نشده استكه لزوم رمز گشايي براي خواندن اين كتاب خيلي احساس مي شود. كاشكي آقاي دكتر كمي از همّشان را هم صرف تصحيح ايرادات نگارشي كتاب مي كردند. آن وقت خواندن كتابشان خيلي راحت تر مينمود. |
|
+ نوشته شده در
86/04/22ساعت توسط هاجر |
|
|
تازه ژست گرفته بودم و رفته بودم تو حس که چیزی یا چیزهایی بنویسم که در اتاق باز شد و یکی آمد تو و بذل خرده فرمایشی و.... حسم پرید و نوشتن فراموشم شد. این هم از قصه وبلاگ نویسی من. |
|
+ نوشته شده در
86/04/20ساعت توسط هاجر |
|
|
جناب مستطاب سید! سلام از ضیق دانش خود در نوشتن مطالب پست مدرن شرمسارم. اما از این که نمی توانم مثل آنهایی که تنها یک کوچه با پوچی فاصله دارند (و یا دوست دارند که دیگران چنین بیانگارند) مطلب بنویسم و یا فکرکنم اصلا ناراحت نیستم. غرض از نوشتن این چند سطر هم تنها ابراز تعجب و شگفتی است از مطالب و مکتوبات جنابعالی. ایمیل خود را که باز کردم، میل شما را دیدم که با چنان ذوق و شوقی با توسل به الوا گونه گون نوشته بودید که وبلاگتان به روز شده است و از بشریت خواسته بودید که گوشه چشمی هم به وبلاگ شخص شما داشته باشند. من هم گفتم دعوت شما را بی جواب نگذارم، اجابت کردم و وارد وبلاگتان شدم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان به همان دو سطری رسیدم که از خودتان گفته بودید و فرمده بودید که از آدم ها و دنیای کثافتشان خسته اید و می خواهید بروید به روستا. 1- اگر اینقدر که خودتان تاکید کرده اید دلتان از دنیای کثافت آدم ها گرفته است؛ چرا به خودتان اجازه می دهید که سرزده وارد دنیای مجازی آنها شوید و آنها را به جایی از فضای سایبر دعوت کنید که نه تنها ورودشان را خیر مقدم نمی گوید بلکه دنیایشان را هم به کثافت بودن متصف می کند. 2- راستی! آن روستایی که به آنجا می خواهید بروید سکنه دارد یا خالی از سکنه است؟ اگر سکنه دارد که هنر نمی کنید به آنجا می روید. تنها از یک گوشه دنیای کثافت آدم ها به گوشه دیگرش نقل مکان می کنید. اگر هم خالی از سکنه است که چرا با رفتن خود به آنجا، آرامشش را به هم می زنید. 3- راستی! ببخشید؛ شما آدم هستید؟ اگر هستید که هرجا بروید این دنیای کثافت با شماست. چ.ن که شما متعلق به این دنیای کثافتید. اگر هم آدم نیستید کی به شما اجازه داده که راجع به دنیای آدم ها اظهار نظر کنید؟ زیاده عرضی نیست. میزبان ناخواسته ایمیل شما ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/04/17ساعت توسط هاجر |
|
|
از صبح علی الطلوع تا آخر شب مدام چشم به یک مربع با ابعاد دو وجب و نیم در دو وجب و نیم دوخته ام. گاهی وقت ها فکر می کنم که دنیایم در همین یک مربع کوچک صامت بی احساس خلاصه شده است. بعضی وقت ها هم واقعا دنیایم در همین چند وجبِ مربع خلاصه گردیده است. امروز هم یکی از همان روزهاست که این قوطی بگیر و بنشان تکنولوژی نبود همه آدم های دور و بر رابرایم پر کرده است. ولی امروز تنهایی حسابی مرا محصور کرده است؛ تنهایی آنقدر طاقت فرسا شده است که آرزو می کنم ای کاش یکی از دوستانم آن ـ لاین شود و بتوانم اندکی با او صحبت کنم شاید که خستگی این هشت ساعت تنهایی از تنم بیرون رود. از صبح که به زور وارد خلوتگه تنهایی ام شده ام به فردا می اندیشم و اسمی که با خود به یدک می کشد: روز زن. با خودم فکر می کنم که چه اسم گول زنکی. مگر در این روز چه می کنند که در دیگر روزها نمی توانند بکنند. بعد می گویم که نه! بد بین نباش. بالاخره کلی هدیه است که این روزها رد و بدل می شود. کلی بر محبت ها افزوده خواهد شد (ان شاء الله). ولی از سویی دیگر یکی در من فریاد می زند که مگر زنان به هدیه و کادو و عوض شدن دکوراسیون خانه شان محتاج بودند که برای رفع احتیاجشان نام پر طمطراق زن را بر یک روز نهاده شده است. راستی! واقعا کاربرد روز زن چیست؟ ما در این روز به دنبال چه باید بگردیم و یا به دنبال چه باید می گشتیم. گفتم که تنهایی حسابی فشار آورده است. تنها که می شوم احساس اعتراض در من قوت می گیرد. دلم می خواهد برای تک تک قضیه های عالم یک مثال نقض پیدا کنم. |
|
+ نوشته شده در
86/04/13ساعت توسط هاجر |
|
|
این اثرهای هنری کجایند که من نمی توانم خلقشان کنم؟ هربار که تصمیم می گیرم یک اثر هنری خلق کنم، جز آبروریزی چیزی به بار نمی آید و هر بار که قصد و اراده ای برای خلق اثری ندارم؛ انگار که اثری خلق می شود. گویا، ایجا تنها حیطه ای است که اتفاقا نیات نه تنها کار راه بیانداز نیستند که تیشه بر دست به ریشه نازک من می کوبند. |
|
+ نوشته شده در
86/04/11ساعت توسط هاجر |
|
|
گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند |
|
+ نوشته شده در
86/04/04ساعت توسط هاجر |
|
|
یکی از سوال هایی که مثل مته مغز مرا سوراخ می کند آن است که «چرا دروغ گفته می شود؟»
علم اخلاق چه کرده است؟ دستاوردش چه بوده است: هنوز هم بر زبانها دروغ رانده می شود. گوش ها را دروغ خوش تر از راست آید. چشم ها از دیدن صحنه های دروغین مست می شوند. راست دیگر رنگ خود را باخته است. |
|
+ نوشته شده در
86/04/03ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|