تبليغاتX
قمار دیگر

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

دوست عزیزم سلام

این متن را تنها به این دلیل نمی نویسم که کنجکاوی تو دوست خوبم را ارضا کرده باشم؛ می نویسم چون مدت هاست که می خواهم درباره عشق بنویسم.

راستش را بخواهی از آن دسته آدم  ها نیستم که می گویند «عشق مال کتاب قصه هاست»، یا از آنها که آن را افسانه ای بیش نمی دانند و تنها برای پر کردن  اوقات فراغت کسل کننده دیگران یا به خواب بردن کودکان به تعریف قصه های عاشقانه می پردازند.

عقیده ای هم ندارم که این روزها بازار عاشقی کساد است و هیچ کس هم عاشق نمی شود و عاشقی دروغی بیش نیست و الخ.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/05/30ساعت   توسط هاجر | 

دیشب یاد برنامه زنده رشید پور و حمید عجمی (مبدع خط معلی) افتاده بودم. عجمی می گفت که ما ایرانی ها برای هر کاری خطی داریم. خط کتابتمان نستعلیق است و خط عاشقیمان شکسته نستعلیق. بعد با خودم فکر می کردم که چرا اکثر قلم های ویندوز هیچ احساسی را به خواننده منتقل نمی کنند. به نظرم به جز کودک و تاهاما که کمی شیطنت در خود دارند بقیه قلم ها جز لفظ قلم بودن و عصا قورت دادگی هیچ حسی به خواننده منتقل نمی کنند. بعد با خودم فکر می کردم که چقدر خوب می شد که جزو قلم های ویندو، قلمی مثل قلم نستعلیق یا شکسته نستعلیق هم اضافه می شد. اگر قلم هایی ساخته شوند که با آنها بشود احساسات را منتقل نمود، دیگر با B NAZANIN، LOTUS و قلم هایی نظیر آنها نخواهم نوشت.

امروز مصمم بودم که درباره عشق بنویسم. عشق که نه، دوست داشتن، شاید هم احساسات. درباره این که چه خوب می شد که حتی دست خط های دیجیتالی مان هم می توانست احساساتمان و یا شخصیتمان را نشان دهد؛ ولی وقتی کمی از روز گذشت، دلم می خواست راجع به مرگ بنویسم!!!!!!!!! چرا؟ نمی دانم. حسابی به یاد شعر مرگ دکتر شریعتی افتادم. پیدایش کردم و حالا مصمم هستم که آن را در وبلاگم بگذارم.  

 

 

******************************************************

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

  گلویم سوتکی باشد

به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش , و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت   توسط هاجر | 

اين كيست اين، اين كيست اين، هذا جنون العاشقين

از آسمان خوشتر شده از نور او روي زمين

بي هوشي جان هاست اين يا گوهر كان هاست اين

يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين

سرمستي جان جهان معشوقه چشم و دهان

ويراني كسب و دكان يغماجي تقوي و دين

خورشيد و ماه از وي خجل گوهر نثار سنگ دل

كز بيم او پشمين شود هر لحظه كوه آهنين

خورشيد اندر سايه اش افزون شده سرمايه اش

صد ماه اندر خرمنش چون نسر طاير دانه چين

بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا

بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي عين اليقين

هين روي ها را تا ب ده، هين كشت دل را آب ده

نعلين برون كن برگذر بر تارك جان ها نشين

اي هوش ما از خود برو وي گوش ما مژده شنو

وي عقل ما سرمست شو وي چشم ما دولت ببين

ايوب را آمد نظر يعقوب را آمد پسر

                                  خورشيد شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزين

من كيسه ها مي دوختم در حرص زر مي سوختم

ترك گدا رويي كنم چون گنج ديدم  در كمين

اي شهسوار امر قل وي پيش عقلت نفس كل

چون كودكي كز كودكي وز جهل خايد آستين

چون بيندش صاحب نظر صد تو شود او را بصر

دستك زنان بالاي سر گويد كه يا نعم المعين

در سايه سدره نظر جبرييل خو آمد بشر

در خورد او نبود دگر مهماني عجل سمين

بر خوان حق ره يافت او با خاصگان دريافت او

بنهاده بر كف ها طبق بهر نثارش حور عين

اين نامه اسرار جان تا چند خواني بر چپان

اين نامه مي پرد عيان تا كف اصحاب يمين

 

شاعر: مولوی

 

 

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت   توسط هاجر | 

صدایی شنید که کسی آب نمی خواد؟ آب نطلبیده مراده ها!!

لبخندی زد و دستش را دراز کرد.

اما، دستش به دست هایی خالی رسید چون

قبل از او دست زمین لیوان را گرفته بود

 

+ نوشته شده در  86/05/24ساعت   توسط هاجر | 
محمدعلی بهمنی را نمی شناسم. ولی فهرستی از چیزهایی که باید یادش باشد به دست من هم رسید (همانطور که به دست خیلی های دیگر هم رسیده است.)

بد نیست شما هم بدانید او باید چه چیزهایی یادش باشد. شاید هم یادمان بیاید تا فراموش نکنیم چه چیزهایی باید یادمان باشد.

 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم  و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي  قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش  عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
يادم باشد با کسي انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي را نشکنم
يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد
يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست
يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
محمد علي بهمني

 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت   توسط هاجر | 
چند روز پیش با یکی از دوستان مجازیم (که سابقا وبلاگ نویس بوده است) به صورت مجازی گفتگو می کردم.

نمی دانم چه شد که بحث به کمال رسید و من با تمام شدت و حدت و در نهایت تلاش برای صرفه جویی در مصرف کلمات نظریاتم راجع به کمال انسانی را برای آن بنده خدا بلغور کردم.

اینکه از خواندن نظریاتم مشعوف شد یا مغموم موضوع بحث الان نیست ولی همینقدر بگویم که گفت اگر کمالت هم مثل اخلاقت باشد که فاتحه کمال انسانی را باید خواند!!!!!!

راست می گفت. برای اولین بار بود که می دیدم در یک فضای مجازی یکی چیزی حقیقی کشف کرده است. این کار سختی است و هر کسی نمی تواند حقیقت را از دل هزار توی مجاز بیرون بکشد.

این ها را همه گفتم که بگویم: هر چند من اخلاق خیلی خوبی ندارم ولی معتقدم که این روزها اخلاق دردانه گوهر گمشده عصر ماست. (این هم خیلی بعید نیست که من با این اخلاقم دم از اخلاق و نیاز بشر به آن بزنم. چطور یکی مثل میشل فوکو با آن زندگی اخلاقیش دم از اخلاق بزند خوب است من بگویم بد است؟)

چند روز دیگر مبعث پیامبر است. (پیشاپیش عیدتان مبارک) همه این قصه ها را گفتم تا بگویم یکی از زیباترین جملاتی که از پیامبر برای بشریت به یادگار مانده این است که

انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

یعنی

من برای تمام کردن مکارم اخلاق برانگیخته شده ام. 

ولی سوال من اینجاست که چرا در جامعه دینی ما اخلاقی زیستن ضد ارزش است؟

 

+ نوشته شده در  86/05/17ساعت   توسط هاجر | 
این روز ها همیشه آن لاینم. قبل تر ها فکر میکردم که چه خوب که آدم همیشه آن لاین باشد ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم اصلا هم خوب نیست. چه فایده دارد که همیشه آن لاین باشی وقتی که همه دوستانت آف لاین هستند.

بگذریم!

می خواستم راجع به مریم بنویسم ولی گفتم اول یک کم غرغر کنم بد نیست.

مریم یکی از دوستان خوب من است که چند ماهی است راهی دیار عجیبه و غریبه ای به نا آمریکا شده است و در شهری ساکن شده است که تفریح مردمش تماشای پرواز خفاش هاست.

اما این مریم خانم همانقدر که در تلاش است که انگلیسی را سلیس و روان تکلم کند از فراموش کردن زبان مادریش هم نگران است. برای این که فارسی را فراموش نکند یک وبلاگ زده است به نام حرفهای من. لطف کنید و برای این که فارسی یادش نرود به وبلاگش سر بزنید. (پیام یادتان نرود)

البته چون مریم وبلاگ نویس قهاری است و این حداقل سومین وبلاگی است که تاسیس نموده است حتما از خواندن وبلاگش لذت خواهید برد.

جای شما بودم همین الان یک سر به وبلاگش می زدم.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت   توسط هاجر | 
بالاخره آدم باید به ندانسته هایش هم اعتراف بکند. تازه اصلا بد نیست که آدم چیزی را نداند بد آن است که آدم جهل و نادانیش را کتمان کند.

همه این مقدمه ها را بافتم که بگویم تا دیروز نمی دانستم که در دنیا هفته ای به نام هفته دوستی وجود دارد. دیروز که یکی از دوستانم برایم یک ایمیل محبت آمیز ارسال کرده بود فهمیدم که بالاخره آنقدر کمبود دوستی به اهل دنیا فشار آورد تا مجبور شدن هفته ای را برای پاس داشت آن اختصاص دهند. احتمالا تا چند سال دیگر هم در میدان های بزرگ همه شهر های دنیا تندیس این فقید سعید (دوستی) نصب خواهدشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت   توسط هاجر | 

بعد از مدت ها یک ایمیل طنز دلنشین به دستم رسیده است. خواندنش برای دوستان هم شاید خالی از لطف نباشد

 

 

لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید

پیغام گیر حافظ :


رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :


نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام:


این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :


از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :


بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر بابا طاهر:


تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

وپیغام گیر نیما :


چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش  

پیغام گیر شاملو :


بر آبگینه ای از  جیوه  ء سکوت
سنگواره ای از  دستان  آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :


ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
                                دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
                           به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان


پیغام گیر فروغ :


نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد

 

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت   توسط هاجر | 
امروز واقعا دلم می خواهد که با یکی حرف بزنم.

موضوع خاصی هم مد نظرم نیست ولی نمی دانم چرا اینقدر دلم برای وراجی کردن تنگ شده است!!!!!!!!!!!!!

بعضی وقت ها اصلا بی هدف بودن هم برای خودش عالمی و شاید هم لذتی دارد

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت   توسط هاجر | 
قلم بد است و مرکب بد است و کاغذ بد

گناه هر سه چه باشد که دست لایق نیست

---------------------------------------------------

این شعر به تمام معنی حال الان من را بازگو می کند. دلم می خواهد بنویسم ولی نمی دانم که درباره چی بنویسم.

ذهنم انضباط ناپذیر است. نظم نمی پذیرد به همین دلیل چند وقتی است که در روال نوشتنم اخلال ایجاد شده است.

باید یک جوری ذهنم را تربیت کنم. کسی می داند چه جوری؟ 

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت   توسط هاجر | 
جای شما خالی چند روزی رفته بودم ولایت! منظورم مشهد است. هوا گرم بود و ترافیک در شهر بیداد می کردو سر امام رضا هم بسیار شلوغ. واقعا دعاهای مردم قاطی نمی شود خیلی هنر است!

البته بعضی وقت ها هم فکر می کنم طفلکی امام رضا! چه دلی دارد که این همه سال این همه غم وغصه های جورواجور مردم را گوش کرده است و سنگ صبور همه شده است.

البته این مشهد رفتن با بقیه ها یک کم فرق داشت. حسابی دلشاد شدم چون یکی از دوستان خوبم را بعد از نزدیک به دو سال دوباره دیدم.

یک دنیا حرف داشتیم که با هم بزنیم ولی حیف که زمان کمی در اختیارمان بود. فکرش را بکنید که در مدتی کمتر از ۱ ساعت بخواهید همه حوادث دو سال را مرور کنید! واقعا کار کمر شکنی است ولی ما از پسش به خوبی برآمدیم. وقتی که خداحافظی می کردیم دیگر هیچ حرف نگفته ای نداشتیم.

من که واقعا عیدی خوبی از امام رضا گرفتم. کلی حالم جا آمده است. کلی انرژی گرفته ام. 

 

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت   توسط هاجر | 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان برادریست

روزی که درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه

نبرم

روزی که هر لب ترانه یست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت   توسط هاجر | 

از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است
آمر امر الهي شاه دين‌پرور علي است

ب برادر با نبي بيرق فراز دين حق
بحر احسان باب لطف بي‌حد و بي‌مر علي است

ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تيغ‌آور خسرو مستغني از لشگر علي است

ث ثري مقدم ثريا متكا ثابت قدم
ثاني احمد به ذات كبريا مظهر علي است

ج جاه و قدرش ار خواهي به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبي از جمله بالاتر علي است

ح حدوثش با قدم مقرون حديثش حرف حق
حاكم حكم اللهي حيه در حيدر علي است

خ خداوند ظفر خيبر گشا مرحب شكار
خسرو ملك ولايت خلق را رهبر علي است

د داماد نبي دست خدا داراي دين
داعي ايجاد موجودات از داور علي است

ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت افزا بر عدوي ملحد ابتر علي است

ر رفيع‌القدر و والا رتبه روح افزا سخن
رهنماي خلق عالم ساقي كوثر علي است

ز زبر دست و زكي و زاهد و زهد آفرين
زيب بخش مسجد و زينت ده منبر علي است

س سعيد و سيد و سرور سلوني انتساب
سر لا رطب و لا يا بس سر و سرور علي است

ش شفيع المذنبين شير خدا شاه نجف
شمع ايوان هدايت شافع محشر علي است

ص صديق و صبور و صالح و صاحب كرم
صبح صادق از درون شب پديدآور علي است

ض ضرغام شجاعت پيشه‌ي روشن ضمير
ضاربي كز ضربش المضروب لايخبر علي است

ط طبيب طبع‌دان مطلوب ارباب طلب
طاق نه كاخ مطبق طرح را لنگر علي است

ظ ظهير ملك و ملت ظاهر و باطن امام
ظل ممدود خداي خالق اكبر علي است

ع عين‌الله و علي جاه و علام الغيوب
عالم علم علي الاشيا ز خشك و تر علي است

غ غران شير يزدان غيرت الله المبين
غالب اندر غزوه‌ها بر خصم بد گوهر علي است

ف فصيح و فاضل و فخر عرب مير عجم
فارس ميدان مردي فاتح خيبر علي است

ق قلب عالم امكان قسيم خلد و نار
قاضي روز قيامت خواجه‌ي قنبر علي است

ك كنز علم ماكان و علوم مايكون
كاشف سر و علن از اكبر و اصغر علي است

ل لطفش شامل احوال كل ما خلق
لازم التعظيم شاه معدلت گستر علي است

م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور
مصحف وز انجيل را مصداق و المصدر علي است

ن نظام نه فلك از نام نيكش وز جمال
نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر علي است

و واجب منزلت ممكن نما والا گهر
واقف از ماوقع و از ما وقع يك سر علي است

هـ هوالهادي المضلين في الصراط المستقيم
هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر علي است

ي يدالله فوق ايديهم يكي از مدح او
يك سر از يا تا الف هر حرف را مضمر علي است

آدم و نوح سليمان و خليل بي‌خلل
موسي با اقتدار و عيسي با فر علي است

جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است

گويي ار مدح علي ديگر چه غم داري صغير
ياور خلق جهاني گر ترا ياور علي است

 

شاعر این شعر محمد حسین صغیر اصفهانی است

من خیلی گشته ام تا دیوان اشعار صغیر اصفهانی را پیدا کنم ولی بی فایده بوده است. اگر کسی می داند که دیوانش را از کجا می توانم پیدا کنم از بذل اطلاعاتش دریغ نفرماید

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان