![]() |
![]() |
|
|
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن دوست عزیزم سلام این متن را تنها به این دلیل نمی نویسم که کنجکاوی تو دوست خوبم را ارضا کرده باشم؛ می نویسم چون مدت هاست که می خواهم درباره عشق بنویسم. راستش را بخواهی از آن دسته آدم ها نیستم که می گویند «عشق مال کتاب قصه هاست»، یا از آنها که آن را افسانه ای بیش نمی دانند و تنها برای پر کردن اوقات فراغت کسل کننده دیگران یا به خواب بردن کودکان به تعریف قصه های عاشقانه می پردازند. عقیده ای هم ندارم که این روزها بازار عاشقی کساد است و هیچ کس هم عاشق نمی شود و عاشقی دروغی بیش نیست و الخ. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/05/30ساعت توسط هاجر |
|
|
دیشب یاد برنامه زنده رشید پور و حمید عجمی (مبدع خط معلی) افتاده بودم. عجمی می گفت که ما ایرانی ها برای هر کاری خطی داریم. خط کتابتمان نستعلیق است و خط عاشقیمان شکسته نستعلیق. بعد با خودم فکر می کردم که چرا اکثر قلم های ویندوز هیچ احساسی را به خواننده منتقل نمی کنند. به نظرم به جز کودک و تاهاما که کمی شیطنت در خود دارند بقیه قلم ها جز لفظ قلم بودن و عصا قورت دادگی هیچ حسی به خواننده منتقل نمی کنند. بعد با خودم فکر می کردم که چقدر خوب می شد که جزو قلم های ویندو، قلمی مثل قلم نستعلیق یا شکسته نستعلیق هم اضافه می شد. اگر قلم هایی ساخته شوند که با آنها بشود احساسات را منتقل نمود، دیگر با B NAZANIN، LOTUS و قلم هایی نظیر آنها نخواهم نوشت. امروز مصمم بودم که درباره عشق بنویسم. عشق که نه، دوست داشتن، شاید هم احساسات. درباره این که چه خوب می شد که حتی دست خط های دیجیتالی مان هم می توانست احساساتمان و یا شخصیتمان را نشان دهد؛ ولی وقتی کمی از روز گذشت، دلم می خواست راجع به مرگ بنویسم!!!!!!!!! چرا؟ نمی دانم. حسابی به یاد شعر مرگ دکتر شریعتی افتادم. پیدایش کردم و حالا مصمم هستم که آن را در وبلاگم بگذارم.
****************************************************** نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
86/05/28ساعت توسط هاجر |
|
|
اين كيست اين، اين كيست اين، هذا جنون العاشقين از آسمان خوشتر شده از نور او روي زمين بي هوشي جان هاست اين يا گوهر كان هاست اين يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين سرمستي جان جهان معشوقه چشم و دهان ويراني كسب و دكان يغماجي تقوي و دين خورشيد و ماه از وي خجل گوهر نثار سنگ دل كز بيم او پشمين شود هر لحظه كوه آهنين خورشيد اندر سايه اش افزون شده سرمايه اش صد ماه اندر خرمنش چون نسر طاير دانه چين بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي عين اليقين هين روي ها را تا ب ده، هين كشت دل را آب ده نعلين برون كن برگذر بر تارك جان ها نشين اي هوش ما از خود برو وي گوش ما مژده شنو وي عقل ما سرمست شو وي چشم ما دولت ببين ايوب را آمد نظر يعقوب را آمد پسر خورشيد شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزين من كيسه ها مي دوختم در حرص زر مي سوختم ترك گدا رويي كنم چون گنج ديدم در كمين اي شهسوار امر قل وي پيش عقلت نفس كل چون كودكي كز كودكي وز جهل خايد آستين چون بيندش صاحب نظر صد تو شود او را بصر دستك زنان بالاي سر گويد كه يا نعم المعين در سايه سدره نظر جبرييل خو آمد بشر در خورد او نبود دگر مهماني عجل سمين بر خوان حق ره يافت او با خاصگان دريافت او بنهاده بر كف ها طبق بهر نثارش حور عين اين نامه اسرار جان تا چند خواني بر چپان اين نامه مي پرد عيان تا كف اصحاب يمين
شاعر: مولوی |
|
+ نوشته شده در
86/05/26ساعت توسط هاجر |
|
|
صدایی شنید که کسی آب نمی خواد؟ آب نطلبیده مراده ها!! لبخندی زد و دستش را دراز کرد. اما، دستش به دست هایی خالی رسید چون قبل از او دست زمین لیوان را گرفته بود
|
|
+ نوشته شده در
86/05/24ساعت توسط هاجر |
|
|
محمدعلی بهمنی را نمی شناسم. ولی فهرستی از چیزهایی که باید یادش باشد به دست من هم رسید (همانطور که به دست خیلی های دیگر هم رسیده است.)
بد نیست شما هم بدانید او باید چه چیزهایی یادش باشد. شاید هم یادمان بیاید تا فراموش نکنیم چه چیزهایی باید یادمان باشد.
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد |
|
+ نوشته شده در
86/05/22ساعت توسط هاجر |
|
|
چند روز پیش با یکی از دوستان مجازیم (که سابقا وبلاگ نویس بوده است) به صورت مجازی گفتگو می کردم.
نمی دانم چه شد که بحث به کمال رسید و من با تمام شدت و حدت و در نهایت تلاش برای صرفه جویی در مصرف کلمات نظریاتم راجع به کمال انسانی را برای آن بنده خدا بلغور کردم. اینکه از خواندن نظریاتم مشعوف شد یا مغموم موضوع بحث الان نیست ولی همینقدر بگویم که گفت اگر کمالت هم مثل اخلاقت باشد که فاتحه کمال انسانی را باید خواند!!!!!! راست می گفت. برای اولین بار بود که می دیدم در یک فضای مجازی یکی چیزی حقیقی کشف کرده است. این کار سختی است و هر کسی نمی تواند حقیقت را از دل هزار توی مجاز بیرون بکشد. این ها را همه گفتم که بگویم: هر چند من اخلاق خیلی خوبی ندارم ولی معتقدم که این روزها اخلاق دردانه گوهر گمشده عصر ماست. (این هم خیلی بعید نیست که من با این اخلاقم دم از اخلاق و نیاز بشر به آن بزنم. چطور یکی مثل میشل فوکو با آن زندگی اخلاقیش چند روز دیگر مبعث پیامبر است. (پیشاپیش عیدتان مبارک انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق یعنی من برای تمام کردن مکارم اخلاق برانگیخته شده ام. ولی سوال من اینجاست که چرا در جامعه دینی ما اخلاقی زیستن ضد ارزش است؟
|
|
+ نوشته شده در
86/05/17ساعت توسط هاجر |
|
|
این روز ها همیشه آن لاینم. قبل تر ها فکر میکردم که چه خوب که آدم همیشه آن لاین باشد ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم اصلا هم خوب نیست. چه فایده دارد که همیشه آن لاین باشی وقتی که همه دوستانت آف لاین هستند.
بگذریم! می خواستم راجع به مریم بنویسم ولی گفتم اول یک کم غرغر کنم بد نیست. مریم یکی از دوستان خوب من است که چند ماهی است راهی دیار عجیبه و غریبه ای به نا آمریکا شده است و در شهری ساکن شده است که تفریح مردمش تماشای پرواز خفاش هاست. اما این مریم خانم همانقدر که در تلاش است که انگلیسی را سلیس و روان تکلم کند از فراموش کردن زبان مادریش هم نگران است. برای این که فارسی را فراموش نکند یک وبلاگ زده است به نام حرفهای من. لطف کنید و برای این که فارسی یادش نرود به وبلاگش سر بزنید. (پیام یادتان نرود) البته چون مریم وبلاگ نویس قهاری است و این حداقل سومین وبلاگی است که تاسیس نموده است حتما از خواندن وبلاگش لذت خواهید برد. جای شما بودم همین الان یک سر به وبلاگش می زدم.
|
|
+ نوشته شده در
86/05/16ساعت توسط هاجر |
|
|
بالاخره آدم باید به ندانسته هایش هم اعتراف بکند. تازه اصلا بد نیست که آدم چیزی را نداند بد آن است که آدم جهل و نادانیش را کتمان کند.
همه این مقدمه ها را بافتم که بگویم تا دیروز نمی دانستم که در دنیا هفته ای به نام هفته دوستی وجود دارد. دیروز که یکی از دوستانم برایم یک ایمیل محبت آمیز ارسال کرده بود فهمیدم که بالاخره آنقدر کمبود دوستی به اهل دنیا فشار آورد تا مجبور شدن هفته ای را برای پاس داشت آن اختصاص دهند. احتمالا تا چند سال دیگر هم در میدان های بزرگ همه شهر های دنیا تندیس این فقید سعید (دوستی) نصب خواهدشد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/05/15ساعت توسط هاجر |
|
|
بعد از مدت ها یک ایمیل طنز دلنشین به دستم رسیده است. خواندنش برای دوستان هم شاید خالی از لطف نباشد
لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید
وپیغام گیر نیما :
. |
|
+ نوشته شده در
86/05/14ساعت توسط هاجر |
|
|
امروز واقعا دلم می خواهد که با یکی حرف بزنم.
موضوع خاصی هم مد نظرم نیست ولی نمی دانم چرا اینقدر دلم برای وراجی کردن تنگ شده است!!!!!!!!!!!!! بعضی وقت ها اصلا بی هدف بودن هم برای خودش عالمی و شاید هم لذتی دارد |
|
+ نوشته شده در
86/05/13ساعت توسط هاجر |
|
|
قلم بد است و مرکب بد است و کاغذ بد
گناه هر سه چه باشد که دست لایق نیست --------------------------------------------------- این شعر به تمام معنی حال الان من را بازگو می کند. دلم می خواهد بنویسم ولی نمی دانم که درباره چی بنویسم. ذهنم انضباط ناپذیر است. نظم نمی پذیرد به همین دلیل چند وقتی است که در روال نوشتنم اخلال ایجاد شده است. باید یک جوری ذهنم را تربیت کنم. کسی می داند چه جوری؟ |
|
+ نوشته شده در
86/05/10ساعت توسط هاجر |
|
|
جای شما خالی چند روزی رفته بودم ولایت! منظورم مشهد است. هوا گرم بود و ترافیک در شهر بیداد می کردو سر امام رضا هم بسیار شلوغ. واقعا دعاهای مردم قاطی نمی شود خیلی هنر است!
البته بعضی وقت ها هم فکر می کنم طفلکی امام رضا! چه دلی دارد که این همه سال این همه غم وغصه های جورواجور مردم را گوش کرده است و سنگ صبور همه شده است. البته این مشهد رفتن با بقیه ها یک کم فرق داشت. حسابی دلشاد شدم چون یکی از دوستان خوبم را بعد از نزدیک به دو سال دوباره دیدم. یک دنیا حرف داشتیم که با هم بزنیم ولی حیف که زمان کمی در اختیارمان بود. فکرش را بکنید که در مدتی کمتر از ۱ ساعت بخواهید همه حوادث دو سال را مرور کنید! من که واقعا عیدی خوبی از امام رضا گرفتم. کلی حالم جا آمده است. کلی انرژی گرفته ام.
|
|
+ نوشته شده در
86/05/07ساعت توسط هاجر |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست روزی که درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف ، زندگیست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه یست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم. |
|
+ نوشته شده در
86/05/07ساعت توسط هاجر |
|
|
از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است
شاعر این شعر محمد حسین صغیر اصفهانی است من خیلی گشته ام تا دیوان اشعار صغیر اصفهانی را پیدا کنم ولی بی فایده بوده است. اگر کسی می داند که دیوانش را از کجا می توانم پیدا کنم از بذل اطلاعاتش دریغ نفرماید |
|
+ نوشته شده در
86/05/02ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|