![]() |
![]() |
|
|
درس اخلاق یکی از شیرین ترین درسهایی بود که در دانشگاه گذراندم. شاید هم خودش شیرین نبود و این نفس گرم حاج آقای سائلی بود که کلاس را آنقدر جذاب کرده بود. قصه درس برداشتنم با حاج آقای سائلی مفصل است و بعدا آن را تعریف خواهم کرد. اما حظ آن کلاس را مدیون راهنمایی های «دوستان جانی» ام هستم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/07/30ساعت توسط هاجر |
|
|
هر کاری کردم دلم نیامد مطلبی را که می خواستم بنویسم٬ بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
86/07/29ساعت توسط هاجر |
|
|
اين روزها اوقات فراغتم را با خواند كتاب «ما چگونه ما شديم» پر مي كنم. اين كتاب را صادق زيبا كلام اوايل دهه هفتاد نوشته است. تقريبا مي توان گفت كه نثري روان دارد و از اشكالات نگارشي حظي نبرده است! ولي، خواندنش سخت ملال آور است و به ويژه خواندن آن نسخه اي كه دست من است اعصاب خرد كن هم مي باشد. كتاب را از كتابخانه حسينيه ارشاد به امانت گرفته ام. خدا خير دهاد پيشينياني را كه كتاب در دستشان به امانت بوده است. آن چنان با مداد و خودكار به جان كتاب افتاده اند و صفحاتش را با نوك قلم خراشانده اند و گل و بلبل در كتاب كشيده اند و يا تحشيه اي بدان افزوده اند و يا از سر اشتياق در مقام تصديق نويسنده بر آمده اند كه گاهي بايد بگردي و كلمات چاپ شده را به زور از لابلاي خطوط در هم بر هم حك شده توسط مداد و خودكار بيرون بكشي و به نوشته نويسنده دست پيدا كني. كاش كسي به اين عزيزان مي گفت كه كتاب نه كالاييست يك باز مصرف و نه در خور شان كتاب است كه با خودكار و مداد خط خطي شود. فيش ساخته شده است كه از نكات مهم كتاب فيش برداري شود نه اين كه جا به جا در كتاب علامت گذاري شود. به هر حال، خواندن اين نسخه كتاب از اين جهت اعصاب خورد كن است. اما ملالت خواندن كتاب از چند جهت ديگر است: 1- كاش پيشتر اين كتاب را نخوانده بودم. 2- چه سرزمين بي پناه و مظلوم و در عين حال اميدواري داريم كه با همه اين مصيبت ها كه در خلال قرون و اعصاربر آن رفته است همچنان سرپا و سرافراز ايستاده است. 3- چرا با جامعه ام و ساختار جامعه ام بيگانه بوده ام. (ادعا نمي كنم كه با خواندن اين كتاب حسابي با ساختار جامعه آشنا شده ام ولي الان نسبت به دو هفته پيش اندكي بيشتر مي دانم.) 4- در اين كتاب ادعا شده است كه بر اساس نظر ماركسيست ها كه حكومت زاييده «تضاد» است در شرق و به ويژه در ايران پيدايش حكومت معلول نياز است؛ آن هم نياز به آب. حالا من حسرت مي خورم كه چرا هيچ كس به اين حقيقت تاريخي توجهي نمي كند. 5- و .... اگر همينطوري ادامه دهم ديگر «مثنوي هفتاد من كاغذ شود». به شما هم توصيه مي كنم كه اين كتاب را بخوانيد. حداقل يك بار هم از اين زاويه به تاريخ نگاه كنيد. اتفاق خاصي نمي افتد. ************ احتمالا كتاب بعدي كه خواهم خواند كتاب «سازگاري ايراني» است كه مهندس بازرگان آن را نوشته است. فقط اميدوارم كه بتوانم پيدايش كنم. |
|
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت توسط هاجر |
|
|
دل ما ققنوس وجود ماست. وقتی زمان مرگش می رسد؛ گریزی ندارد از سوختن. باید بسوزد تا از خاکسترش جوجه ای نو سر بر آورد.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت توسط هاجر |
|
|
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند دعاي نيمه شبي دفع صد بلا بكند عتاب يارپريچهره عاشقانه بكش كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند هرآنكه خدمت جام جهان نما بكند طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند ز بخت خفته ملولم بُود كه بيداري به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند بسوخت حافظ و بويي به زلف ياز نبرد مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
|
|
+ نوشته شده در
86/07/21ساعت توسط هاجر |
|
|
ما بالاخره نفهمیدیم این آقای احمدی نژاد رییس جمهور دانشجویان ایرانی است یا رییس جمهور دانشجویان آمریکایی!! رییس دانشگاه کلمبیا در نهایت وقاحت او را یک petty and cruel dictator می خواند؛ دانشجویان دانشگاه کلمبیا وی را هو می کنند ولی با سعه صدر کامل به سخنرانیش ادامه می دهد و به سوالات حاضران جواب می دهد. اما، درب سالن سخنرانیش در دانشگاه تهران را به روی دانشجویان می بندد و پس از اتمام سخنرانی هم حاضر به پاسخگویی به هیچیک از سوالات دانشجویان نمی شود و در حلقه محافظانش وارد ماشین ضد گلوله اش می شود تا از دانشگاه خارج شود. کاش دانشجوی ایرانی دانشگاه تهران هم به اندازه دانشجوی اجنبی دانشگاه کلمبیا نزد ریاست محترم جمهور ارج و قرب داشت.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/18ساعت توسط هاجر |
|
|
وای که افطاری رفتن چقدر با صفاست! بعد ا چند سال بالاخره جمعه شب به افطاری دعوت شده بودیم. جای شما خیلی خالی! پدرم و دوستانش تصمیم گرفته بودند همراه خانواده هایشان دور هم جمع شوند؛ حالا فکر کنید کجا؟ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان! جمع باصفا و دوست داشتنی ای بود. از آنجایی که آرام و قرار همیشه از من ربوده شده است، سر سفره افطار به جای آنکه حواسم به غذایی باشد که می خوردم حواسم به نقاشی های کودکانه چسبانده شده بر در و یوارهای محل پذیرایی بود. چه نقاشی های معصومانه ای بودند. دیدن آن نقاشی ها مرا برد به سالیان گذشته. یاد آن روزهایی افتادم که آبونه کانون پرورش بودیم و هر از چندگاهی (دوره تناوبش را فراموش کرده ام!) کتاب های کانون با پست به خانه مان ارسال می شد. بسته کتاب ها را که از پستچی تحویل می گرفتیم، خانه و مافیهایش متحول می شد. بازی ها نیمه کاره رها می شد و همه هجوم می بردیم به سمت کتاب ها. ابتدا دعوا می کریدیم که چه کسی چه کتابی را اول نگاه کند و پس از تسهیم اراضی، نوبت به ورق زدن حریصانه کتاب ها می رسید. چه لذت بخش بود حرص زدن بر بر سر کتاب ها. این بین وضع من از همه بهتر بود. چون تنها با سواد جمع بودم، می خواستم یا نمی خواستم باید همه کتاب ها را می خواندم. لذت بخش ترین قسمت داستان تلاش برای درست کردن کاردستی هایی بود که درکتاب ها آموزش داده شده بودند. آن موقع بود که از در و دیوار خانه خرده روزنامه و تکه های کاغذ باطله و چسب و سریش و سوزن و ... می چکید و فریادهای مادرم هم نمک این واویلاکده می شد. بنده خدا از شلختگی ما جانش به لبش می رسید. حالا! این روزها از آن همه ایام خوب حسرت گذشتنشان به جا مانده است. هنوز هم گاهی سراغ آن کتاب ها می روم و با حسرت ورقشان می زنم.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/15ساعت توسط هاجر |
|
|
نمی دانم چه جوری این اتفاق و افتاد و اصلا، اول از همه چه کسی خبردار شد. خبر وقتی به من رسید که دیگر در بیمارستان بستری شده بود و خروارها لوله عجیب و غریب به اقصی نقاط بدنش وصل بود. دو سه هفته ای وضعش همینجوری بود؛ خوب که نبود، خیلی هم بد بود ولی باز امیدی داشتم که زنده است. حداقل دستگاه ها نشان می دادند که قلبش می زند و نفس هم می کشد. تا همین دیشب که از یوغ آن همه اسباب و وسیله راحتش کردند به خدا زنده بود ولی دکترها گفتند که در حقیقت مرده است؛ بدون این دستگاه ها حتی دقیقه ای هم نخواهد ماند. آخر سر هم کار خودشان را کردند و دستگاه ها را باز کردند و جواز دفنش را هم صادر کرده اند. حالا من مانده ام و یک دل مرده و یک جواز دفن. یکی به من بگوید این شب قدری با این دل مرده چه خاکی بر سرم بریزم. |
|
+ نوشته شده در
86/07/08ساعت توسط هاجر |
|
|
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان ----------------------------------------- مدتهاست دارم با خودم فکر می کنم که درباره تولد امام حسن چیزی بنویسم. ولی هر چه بیشتر فکر کردم کمتر چیزی به ذهنم رسید. بعد دیدم که این روضه خوان ها حق دارند که در هر مناسبت بی ربطی از امام حسین می خوانند. بالاخره عاشورا هرچه نداشته باشد پر از حماسه است و هفتاد و دو حماسه آفرین دارد (البته بین خودمان بماند شهدای کربلا بیش از هفتاد و دو نفرند) و هر بار هم که روزه یکی را بخوانند تا آخر سال هنوز باز هم روزه ذخیره دارند. ولی از امام حسن چه می شود خواند؟ نه ببخشید چه می شود گفت. اصلا چه می دانیم. فقط خبری از جنگی داریم. جنگی که در آن نیکان را به ثمنی بخس فروختند سرشار است از خیانت. بعد از جنگ هم که خاندان علی تا عاشورای ۶۰ در لا به لای تاریخ گم می شوند. خلاصه کلام این که من نمی دانم در باره امام حسن چه باید بنویسم. ------------------------------------------------- تولد امام حسن مبارک |
|
+ نوشته شده در
86/07/04ساعت توسط هاجر |
|
|
خواهش می کنم قبل از این که این مطلب را کامل بخوانید و یا حداقل بعد از اینکه این مطلب را خواندید سری هم به وبلاگ درویش بزنید و مطلبش را بخوانید تا یکه به قاضی نرفته باشید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
86/07/01ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|