![]() |
![]() |
|
|
دل آسمان گرفته است. هوا ابري است تا ترکيدن بغض آسمان چيزي نمانده است: يک دو سه بغض آسمان ترکيد. |
|
+ نوشته شده در
86/08/30ساعت توسط هاجر |
|
|
ديشب به درخت خرمالوي حياطمان مي انديشيدم كه چه تنها و استوار سال هاست كه دستانش را رو به آسمان بالا نگه داشته است. اين روزها حتي پرنده ها هم سراغي از اين درخت بي نوا نمي گيرند. اما، او هم چنان نمي دانم به چه اميدي ايستاده است و آغوش پر مهر خود گشوده نگه داشته است. ------------------------------- امروز، خواهرم در حالي كه پرده را كنار مي زد گفت:«خرمالوها رسيدن. سروكله پرنده ها پيدا شده.» |
|
+ نوشته شده در
86/08/28ساعت توسط هاجر |
|
|
يكي از مضرات سرما خوردگي انجماد فكري است (اين كشف تازه من است)
به همين دليل چند وقتي از نوشتن معافم |
|
+ نوشته شده در
86/08/26ساعت توسط هاجر |
|
|
با قيافه مظلومانه اي سرش را نزديک پنجره ماشين برد و گفت: «اينا 500 تومن. اينا 1000 تومن. مي خري؟» از ذهنش گذشت که چه گل هاي قشنگي! ولي به زبانش آمد که «نه! ممنون.» پسرک که رفت با خودش عهد کرد که فردا از پسرک گل خواهم خريد. وقتي که گاز مي داد تا با سرعت وارد بزرگراه شود؛ روزهایی را می شمرد که اين قول را به خودش داده است.!!
|
|
+ نوشته شده در
86/08/21ساعت توسط هاجر |
|
|
دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. |
|
+ نوشته شده در
86/08/20ساعت توسط هاجر |
|
|
v این هم یک پیامک دلنشین از یک دوست دوست داشتنی: دوستي فصل قشنگي است پر از لاله سرخ، دوستي قدرت تلفيق شعور من و توست، مردم شهر رفاقت دل آبي دارند و در اين شهر همه مي خندند
|
|
+ نوشته شده در
86/08/12ساعت توسط هاجر |
|
|
هيچ چيز از اين بد تر نيست که در لحظه اي که فکر مي کني با يکي خيلي قرابت و صميميت داري؛ بفهمي که اصلا با هم حتي دوست هم نيستيد. چرا بعضي ها دوست دارند نقش دوست را بازي کنند ؟ چرا دوست ندارند که دوست باشند؟
|
|
+ نوشته شده در
86/08/08ساعت توسط هاجر |
|
|
یکی از عادت های پاییزی من راه رفتن روی برگهای زرد و خشک کنار خیابان است. حس غریبی است: صدای خرد شدن برگها را می گویم. گاهی برای یافتن این حس غریب روی تک تک برگهای سرخ و زرد مسیرم راه می روم ولی هرچه بیشتر صدای خرد شدنشان به گوشم می رسد کمتر پیامشان را می شنوم مدت هاست از خودم می پرسم که این زران ریخته از جور روزگار چه حسی دارند وقتی چنین بی محابا خرد می شوند؟
|
|
+ نوشته شده در
86/08/05ساعت توسط هاجر |
|
|
دنبال شعری از جبران خلیل درباره مترسک می گشتم. هرچه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. در نهایت به یک معلم ریاضی زحمت دادم. درحالی که من همیشه فکر می کردم جبران خلیل جبران فقط یک شعر درباره مترسک گفته است٬ دو شعر در باره مترسک به دستم رسیده است و خوشمزه این جاست که هر دوی این شعرها تا حدود زیادی شبیه به آن چیزی هستند که در ذهنم مانده است ولی آن نیستند
به هر حال حیف است که وبگردان از زیبایی های این دو شعر محروم شوند. به همین دلیل آنها را اینجا می گذارم تا از خواندنشان لذت ببرید از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. توی یک دشت بزرگ ، مترسکی خانه داشت . کارش این بود که مواظب محصول ها باشد تا یک وقت پرنده ها غارتشان نکنند . تو یکی از همین روزها، یک دفعه چشمش به کلاغی افتاد که گوشه حصار نشسته بود و داشت نگاهش می کرد . اخمی کرد و به خودش تکانی داد که بترسد و برود ولی کلاغ هنوز نشسته بود و نگاهش می کرد ! توی نگاهش یک چیزی بود که مترسک نمی فهمید ؛ تو دلش آشوب شد ! نمی توانست بفهمد کلاغه چی می خواهد ؟ شاید کمی گندم ، ولی ... روزهای بعد باز هم کلاغ همانجا می نشست و به مترسک نگاه می کرد . حالا دیگر دیدن کلاغ برای مترسک هم مهم بود ! یک احساسی داشت ؛ یک احساس خاص که نمی فهمید چیه ؟! به خودش گفت : « مگه میشه اون ... !! » یک روز به خودش جرات داد و صداش را بلند کرد و گفت : « آهای ... با توام ... می خوام باهات حرف بزنم ... ! » کلاغ خندید ؛ پر کشید و آمد روی شانه های مترسک نشست ؛ هنوز مترسک چیزی نپرسیده بود که کلاغ شروع کرد به حرف زدن ! از خودش گفت ؛ از اینکه تنهاست ؛ از اینکه عاشق مترسکه و با دیدنه اونه که زنده ست ! مترسک بیچاره چیزی نمانده بود پس بیفته ! باورش نمی شد بلاخره یکی پیدا شده که او را دوست داشته باشه و ازش نترسه ! عشق را حس می کرد و این برایش لذت بخش بود . کلاغ هر روز روی شانه های مترسک می نشست و برایش حرف می زد طوری که مترسک حتی نمی فهمید کی شب می شود ؟ یک روز صدای تراکتور مزرعه دار را شنیدند ... کلاغ ترسید و پر زد و رفت بالا ... مترسک که تازه به خودش آمده بود نگاهی به دور و اطرافش کرد تا وقتی مزرعه دار می آید همه چیز مرتب باشد که یک دفعه از تعجب خشکش زد ..........!!! اینجا مزرعه ماست ؟ این همان مزرعه پرباری است که من مترسکش بودم ؟؟؟ باورش نمی شد ؛ از آن همه محصول حالا هیچی نمانده بود ... مرد مزرعه دار از راه رسید و به زمین خالی نگاه کرد ... او هم باورش نمی شد ! نگاهش به آسمان افتاد و کلاغ را دید که پرواز می کند .... به مترسک نگاه کرد که سرش را از خجالت پایین انداخته بود ... لبخند تلخی زد و گفت : « اون حواست رو پرت می کرده تا کلاغ های دیگه همه محصول ها رو ببرند ؛ دیدی .... دیدی گول خوردی ؟؟؟؟ » حالا سالهاست که مترسک بیچاره گوشه انبار افتاده و هر روز از صبح تا شب از لابه لای دیواره انبار به آسمان چشم می دوزد تا شاید یک بار دیگر آن کلاغ را ببنید و ...
|
|
+ نوشته شده در
86/08/03ساعت توسط هاجر |
|
|
کاملا اتفاقی فصل نامه «یاوری» به دستم رسید. بنابر عادت قدیم ورقش زدم تا ببینم مطلبی برای خواندن دارد یا نه. چشمم به مقاله ای افتاد با عنوان:
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ |
|
+ نوشته شده در
86/08/02ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|