تبليغاتX
قمار دیگر

يلدا يكي از ميراث به جا مانده از دوره رواج مذهب ميترايي در ايران است. ميتراييان معتقد بودند كه كه شب يلدا شب تولد ميترا (الهه نور و روشنايي) است. از اين رو آن را جشن مي گرفتند.

نكته جالب اينجاست كه با وجود گذشت قرن ها از انقراض مذهب ميترايي و با وجود آنكه هر دين نويي كه مي آيد مي كوشد تا مظاهر دين قبلي را از ميان بردارد؛ چرا آيين شب يلدا بعد از گذشت اين همه سال هنوز استوار و پا برجا مانده است.

نه مذهب زرتشت، نه مسيحيت، نه يهودين و نه حتي اسلام نتوانستند اين جشن مذهبي را از ضمير خاطر ايرانيان پاك كنند؛چرا؟

جواب من اين است: نور نشانه طلوع است و طلوع مظهر آزادي است و آزادي گمشده بشريت است. يلدا شبي است كه بشر براي آزادي به پايكوبي مي پردازد. خورشيد براي مردم دربند و ستمديده بهانه اي بيش نيست؛ مردم در پي آزادي اند.

شب يلدا شب تولد آزادي است؛ «اليس الصبح بقريب؟»

****

در ادامه مطلب مي توانيد اطلاعات جسته گريخته اي درباره آيين شب يلدا در مناطق مختلف ايران پيدا كنيد. اين اطلاعات را از صاحب «شب، سكوت، من» گرفته ام و بايد حتما از او به طور ويژه تشكر كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط هاجر | 
+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط هاجر | 

مي خواستم نام اين مطلب را بگذارم «برداشتي زنانه از قربان» ولي منصرف شدم. اسمش را گذاشتم «برداشتي هاجرانه از قربان»؛ آخر اين دومي هم اولي را در بر مي گيرد و هم نشان مي دهد كه اين دغدغه­ي شخصيِ يك هاجر است. شايد هم بيش از آن كه زن بودن در نوشتن اين مرقومه موثر افتاده باشد هاجر بودن موثر بوده است.

خيلي از روز ها به اسمم و معنيش مي انديشم. بچه كه بودم فكر مي كردم هاجَر يعني كسي كه مهاجرت مي كند ولي بعد فهميدم هاجِر كسي است كه مهاجرت مي كند. كم كم فهميدم كه هاجر اصلا نامي عربي نيست بلكه نامي مصري است (به عبارت ديگر؛ اسمي است عِبري)؛ ولي باز هم معنيش را نمي دانستم. فقط مي دانستم هاجر نام همسر ابراهيم (ع) بوده است. او در ابتدا كنيز ساره بوده است و بعد چون ساره صاحب فرزند نمي شده است از هاجر خواسته است تا با ابراهيم ازدواج كند و....

در دوره دبيرستان يكي از دوستانم سر كلاس درس يواش در گوشم زمزمه كرد كه هاجَر يعني كسي كه سرآمد همه هم ردگانش باشد (مثلا، شاگرد اول يا چيزي شبيه به اين). چقدر آن روز به اين اسم افتخار كردم (قبلا هم از اسمم راضي بودم ولي نه تا اين حد). بزرگتر كه شدم پاي عشق هم به داستان وارد شد. زني به خاطر عشق به شوهرش پاي زن ديگري را به زندگي خويش مي گشايد و كم كم احساس ميكند كه حسادتش در شرف بر انگيخته شدن است؛ آنگاه براي حفظ ايمان از شوهرش مي خواهد كه اين زن را از زندگيش دور كند و .... زماني از ساره هيچ خوشم نمي آمد ولي حالا كه كمي از عشق مي فهمم ساره را مي ستايم. به راستي او عاشق است.

اما همه حرف من و درد من چيز ديگري است: ابراهيم، هاجر و اسماعيل در سرزمين بي آب و علف (مكه) رها مي كند و مي رود (ابراهيم گاه گاهي به هاجر و اسماعيل سر مي زده است ولي هميشه در كنار آنها نبوده است.). سال ها مي گذرد و اسماعيل كه تنها همدم همه سال هاي تنهايي هاجر بوده است بزرگ مي شود. ابراهيم به سراغ خانواده اش مي آيد و آن نوجوان رعنا را مي بيند. ديدن همان و امر به قرباني كردن همان. از اينجاي داستان هرچه نقل شده است همه كشمكش هاي دروني ابراهيم است و مذاكره ابراهيم با اسماعيل. هيچ كس سخني بر زبان نمي آورد كه بر هاجر چه رفته است. آيا او نيز مي دانسته كه اين صبح كه ابراهيم و اسماعيل با هم از خانه بيرون رفته اند از پي انجام قرباني اساعيل دوانند؟

سال هاست هر قربان كه مي آيد خودم را به جاي هاجر مي انگارم و از خود مي پرسم به راستي بر او چه گذشته است و در اين ساعت هاي سخت امتحان او چه كرده است؟

هر سال اين سوال بي جواب را با خود مرور مي كنم و هر سال دوباره و سه باره از خود مي پرسم كه چرا راوي قصه اين «ذبح عظيم» دمي هم از مادر اين ذبيح سخن نرانده است.

من جواب اين سوال را نمي دانم؛ اما مطمئنم كه در هيچ دست دستگاه فلسفي يا كلامي نمي توان پاسخ آن را يافت. تنها در مكتب عشق است كه همه اين سوال ها پاسخ دار مي شوند.

اصلا حج خود همه عشق بازي است.

 

پ.ن. پيشنهاد مي كنم كتاب حج دكتر شريعتي را بخوانيد.
+ نوشته شده در  86/09/28ساعت   توسط هاجر | 

دوباره تلويزيون حيات وحش نشان مي داد. يوزپلنگي غزالي دريد. تا دور لبش خوني شد، لاشخورها او را از صيدش دور كردند و خود آستين ها بالا زده بر خوان گسترده حمله آوردند. شغالي هم نمي دانم چگونه كله غزال را از كركس ها دزديده بود و مي رفت تا گوشه دنجي بيابد و كله اي (بي پاچه) بخورد. ياد تو افتادم و آن جمله قصارت. چه با غيض گفتي «مي كشمت»!

خنده ام می گيرد. 

 

اين هم يك مطلب خوب از وبلاگ گاهنامه

ميگن اسبت رفيق روز جنگه

مو می گويم ازو بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام رو فروختم

برا دلبر قبای ترمه دوختم

فرستادم برايم پس فرستاد

تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد

داد و بيداد

داد و بيداد
+ نوشته شده در  86/09/27ساعت   توسط هاجر | 

ما ملت ايران همه با هوش و زرنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

ما باك نداريم ز دشنام و ملامت                    ما ميل نداريم به آثار و سلامت

گو باده نباشد سر وافور سلامت                    از نام گذشتيم همه مايل ننگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملاليم          لاغر ز فراق وكلا همچو هلاليم

يك روز همه قنبر و يك روز بلاليم               شب فكر شرابيم سحر طالب بنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

يك روز به ميخانه و يك روز به مسجد          هم طالب خرما هم طالب سنجد

هم عاشق زيتون هم عاشق كنجد                   با علم و ترقي همه چئن شيشه و سنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

اسباب ترقي همه گرديد مهيا                        پرواز نمودند جوانان به ثريا

گرديد روان كشتي علم از تك دريا                ما غرق به درياي جهالت چو نهنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

يارب ز چه گرديد چنين حال مسلمان            بهر چه گذشتند ز اسلام و ز ايمان

خوبان همه تصديق نمودند به قرآن               ما بوالهوسان تابع قانون فرنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

مردم همه گويا شده ما لال و خموشيم            چون قاطر سركش لگد انداز و چموشيم

گر گربه پديدار شود ما همه موشيم               باطن همه چون موش و به ظاهر چو پلنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

از زهد و تقدس زده صد طعنه به سلمان          داريم جميعا هوس حوري و غلمان

نه گبر و نه ترسا نه يهود و نه مسلمان            نه رومي روميم نه هم زنگي زنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

من در طلب دوست به هر كوچه دويدم          از مرشد و آخوند دو صد طعنه شنيدم

اندر همه طهران دو نفر دوست نديدم             بر جان هم افتاده شب و روز بجنگيم

افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم

 

صفحه ۲۴۳ همان کتاب

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت   توسط هاجر | 

ديوان نسيم را كه ورق مي زدم به شعرهايي برخوردم، يكي از يكي نغز تر و پر مغز تر. چند بيت اول برخي از اين اشعار زيبا را مي نويسم، باشد كه به خواندن ديوانش ترغيب شويد.

1-     يكي از زيبا ترين شعرهايي كه در ديوانش ديدم در مذمت «دو زن» داشتن است. اين شعر را مي توانيد در صفحه 232 ديوانش بخوانيد:

دو زن در خانه آوردن خلاف است                            زنان را از خود آزردن خلاف است

ز زنها تو سري خوردن خلاف است                           ز يكزن بيشتر بردن خلاف است

2-     جانسوز ترين شعر هايش، اشعاري است كه در وصف عقب ماندگي ايران سروده است. مثلا، در صفحه 169 ديوانش مي خوانيم:

امروز چو ما هيچكس انگشت نما نيست                 زيرا كه كسي جاهل و بي علم چو ما نيست

در علم و صنايع همگي عاجز و لنگيم                        در مغلطه و فتنه و آشوب زرنگيم

بر جان هم افتاده شب و روز به جنگيم                       شرمي ز كلام الله و ترسي ز خدا نيست

يا در صفحه 414 ديوانش مي خوانيم:

 امروز چو ما هيچكس انگشت نما نيست                زيرا كه كسي جاهل و بي علم چو ما نيست

در كشور ايران متمايل به فرنگيم                              عاشق به كراوات و فكل هاي قشنگيم

در مغلطه و فتنه و آشوب زرنگيم                              از نام گذشتيم و همه طالب ننگيم

اندر سر ما جز هوس سير و صفا نيست                      امروز چو ما هيچكس انگشت نما نيست

3-     فراوان شعر در تاسف و تالم از فوت مشروطه سروده است. شعري دارد به نام « فاتحه»، صفحه 126 ديوانش را بنگريد، كه با ابيات ذيل شروع مي شود:

رفت از دار فنا مشروطه                              رحمت الله علي مشروطه

مجلس فاتحه بر پا سازيد                            قاري خوب مهيا سازيد

از عسل شربت و حلوا سازيد                       اين سخن را همه انشا سازيد

رحمت الله علي مشروطه

4-     نسيم اشعار زيادي در فقر و بدبختي محرومين و مردم عادي سروده است. يكي از جانگداز ترين آنها شعري است با نام «وفات يك دختر فقير اط شدت سرما». اين شعر را در صفحه 29 مي توانيد بيابيد:

آخ عجب سرماست امشب اي ننه                 ما كه مي ميريم در هذاالسنه

تو نگفتي مي كنيم انشب علو                       تو نگفتي مي خوريم امشب پلو

نه پلو ديديم امشب نه چلو              سخت افتاديم اندر منگنه

آخ عجب سرماست امشب اي ننه

.

.

.

شاه باجي وقتي رسيد از گرد راه                    با زغال و خاكه و حال تباه

يك نگاهي كرد با افغان و آه             ديد يخ كرده ز سرما مومنه

آخ عجب سرماست امشب اي ننه

5-     يكي از شعرهاي جالبش در مذمت بذل و بخشش القاب الكي به افرا است. اين شعر با نام «پست شهري» در صفحه 483 كتاب آمده است:

ديدي كه نام زردك شد زيورالممالك             آن سنگ رودخانه شد گوهرالممالك

گردن كلفت مجهول شد شوهرالممالك                       مي گفت بلبلي دوش در معيرالممالك

                            ديدي كه خاك عالم شد بر سرالممالك

 

قصه خيلي طولاني تر از اين است. بيش از اين نخواهم نوشت. بقيه غور و سياحت با شما. فقط يكي از شعرهايش را كه شكوه اي است از اخلاق بد ايرانيان در نوشته بعدی خواهم آورد.

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت   توسط هاجر | 

پنجشنبه شب به اقتضاي نياز، گذرم بر خانه «نسيم شمال» افتاد. ساعتي در محضر آن شاعر شريف به طرب بگذشت. هنگام خروج، از غيب نهيبي بر­آمد «فلاني! شرط ادب نباشد كه نمك خوري و نمك دان بشكني!!!!!!»

«سيد اشرف الدين گيلاني» مشهور به «نسيم شمال» از مشروطه خواهان و از شاعران بزرگ دوران مشروطه است. همه او را به خاطر اشعار طنزش مي شناسند، اما مطالعه اشعارش نشان مي دهد كه او روشنفكري نو انديش (از رسته نوانديشان ديني) بود كه از سلاح شعر براي احقاق حق مردم و نيز تبليغ دين استفاده مي كرد.

آنچه در پي مي آيد همه از «ديوان كامل نسيم شمال» استخراج شده است. مشخصات اين كتاب عبارت است از: مولف: سيد شرف الدين رشتي؛ مقدمه از: استاد فقيد سعيد نفيسي؛ مصصح: محمد بهشتي؛ تيراژ: 5000 نسخه؛ چاپ: چاپخانه احمدي؛ چاپ اول: 1370؛ ناشر: مطبوعاتي حسيني؛ تلفن:306258.

قسمت هايي از مقدمه استاد نفيسي را با هم مي خوانيم: «هر روز و هر شب شعر مي گفت و اشعار هر هفته را چاپ مي كرد و به دست مردم مي داد. نزديك بيست سال هر هفته روزنامه «نسيم شمال» او در «مطبعه كليميان» كه يكي از كوچكترين چاپخانه هاي آن روز تهران .... ‌[بود] در چهار صفحه كوچك به قطع كاغذهاي يك ورقي امروزي چاپ شد و به دست مردم داده شد. هنگامي كه روزنامه فروشان دوره گرد فرياد را سر مي دادند و روزنامه او را اعلان مي كردند راستي مردم هجوم مي آوردند. زن و مرد، پير و جوان، كودك و برنا، باسواد و بي سواد، اين روزنامه را دست به دست مي گرداندند. در قهوه خانه ها، در سر گذر ها، در جاهايي كه مردم گرد مي آمدند، باسوادها براي بي سوادها مي خواندند و مردم دور هم حلقه مي زدند و روي خاك مي نشستند و گوش مي دادند.

اين روزنامه نه چشم پر كن بود، نه خوش چاپ. مدير آن وكيل و سناتور وزير سابق نبود، پس چرا مردم آنقدر آن را مي پسنديدند؟ از خود مردم بپرسيد. نام اين روزنامه به اندازه اي بر سر زبان ها بود كه سيد شرف الدين قزويني مدير آن را مردم به نام «نسيم شمال» مي شناختند و همه او را آقاي «نسيم شمال» صدا مي كردند. روزي كه موقع انتشار آن مي رسيد، دسته دسته كودكان ده دوازده ساله كه موزعان او بودند در همان چاپخانه گرد مي آمدند و هر كدام دسته اي بزرگ از او مي گرفتند و زير بغل مي گذاشتند. اين كودكان راستي مغرور بودند كه فروشنده نسيم شمال اند.

هفته اي نشد كه اين روزنامه ولوله اي در تهران نياندازد . دولت ها مكرر از دست او به سطوح آمدند. اما با اين سيد جلنبر آسمان جُلِ وارسته­ي بي اعتنا به همه كس و همه چيز چه بكنند؟

.

.

.

من هروقت كه عكس و شرح حال سران مشروطه را اين سوي و آن سوي مي بينم و نامي از او نمي شنوم و اثري از وي نمي بينم راستي در برابر اين حق ناشناسي كساني كه از خوان نعمت بي دريغ او بهره ها برده  و مالها انباشته و به مقام ها رسيده اند رنج مي برم.

يقين داشته باشيد كه اجر او در آزادي ايران كمتر از اجر ستارخان پهلوان بزرگ نبود. حتي اين مرد شريف بزرگوار در قزوين تفنگ برداشته و با مجاهدان دسته محمد ولي خان تنكابني سپهدار اعظم و سپهسالار اعظم جنگ كرده و در فتح تهران جانبازي كرده بود. در حيرتم كه اين مردم چرا اينقدر حق ناشناسند!

ضربت هايي كه طبع او وقلم او و بي باكي وآزادمنشي و بي اعتنايي و سرسختي او به پيكر استبداد زد، هيچكس نزد.

.

.

.

او را به تيمارستان شهر نو بردند كه در آن زمان دارالمجانين مي گفتند. اطاقي در حياط عقب تيمارستان به او اختصاص دادند. بارها در آنجا به ديدن و دلجويي و پرسش و پرستاري او رفتم. من نفهميدم چه نشانه جنون در اين مرد بزرگ بود؟! همان بود كه هميشه بود. مقصود از اين كار چه بود؟ اين يكي از بزرگترين معماهاي حوادث اين دوران زندگي ماست.

خبر مرگ او را هم به كسي ندادند.»

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت   توسط هاجر | 

توی این دنیای مجازی بی سر و صاحب، آدم نازک طبع کم ندیده ام. عده ای از این دوستان نازک طبع هستند که تا تقی به توقی می خورد و کسی حرفی می زند که به مذاقشان خوش نمی آید سریع روی گزینه «حذف وبلاگ» کلیک می کنند و وبلاگشان را حذف می کنند.

خوب! این کار چه معنی دارد؟ در این بلاگستان انقدر سمن هست که یاسمن شما توش گم است. مثلا فکر کردید بلاگستان در فقدان وبلاگ شما 40 روز عزای عمومی اعلام می کند. نه عزیز من! آب هم از آب تکان نخواهد خورد. کک کسی هم نخواهد گزید. فقط ممکن است در لیست «پیوندهای روزانه» انگشت شماری وبلاگ، نام وبلاگ دیگری جانشین نام وبلاگ شما شود.

زیاده عرضی نیست

والسلام

 

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط هاجر | 
  • آقا! حالا ما به دانشجوها توصيه کرديم که کمي تحرک داشته باشند؛ فکر نمي کرديم دانشجویان دانشگاه تهران  انقدر ما را جدي بگيرند که نرده هاي دانشگاه را بشکنند و باعث اجراي برنامه منع ورود به و خروج از دانشگاه توسط نيروي انتظامي شوند.
  • کتاب «سازگاري ايراني» را ازکتابخانه حسينيه ارشاد به امانت گرفته بودم و متاسفانه مهلت امانت به سر رسيده است و پسش داده ام. کتاب هم شناسنامه مشخصي نداشت که برايتان بنويسم.  اين بار که گذرم به حسينيه افتاد؛ حتما شناسنامه اين کتاب را مي گيرم و برايتان مي نويسم.
  • اگر دوست داريد چند پاراگراف بيشتر از اين کتاب خوانده باشيد به وبلاگ با ربط و بي ربط هم مي توانيد سر بزنيد.
  • مثل اين که کار به چند هفته ديگر نيفتاد. مشخصات کتاب را پيدا کردم. جستجوي google چندان بي فايده هم نيست. کانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حکمت مشخصات کتاب را اينطور ذکر کرده است: چاپ‌ مورد استناد: (شركت‌ سهامي‌ انتشار: تهران‌، 1346). قطع‌ آ-5، 72 صفحه‌  
+ نوشته شده در  86/09/19ساعت   توسط هاجر | 

·        امروز روز 16 آذر است.

·        تا آنجا كه يادم است 16 آذر روز دانشجو بود؛ روز شهادت «سه آذر اهورايي». اما انگار امسال كه تقويم ها را چاپ مي كردند فراموش كرده اند متذكر شوند كه 16 آذر روز دانشجوست؛ امسال 16 آذر، فقط روز جهاني «كودك و تلويزيون» است. هر شبكه اي را كه بزني مثل همه روزهاي كسل كننده سال، موش و گربه مثل سگ و گربه به جان هم مي پرند. جالب تر اينجاست كه انگار اين آدينه روز 16 آذر ديگر هيچ كس منتظر ظهور امام زمان هم نيست . ديگر كسي مثل جمعه هاي پيشين نمي خواند:

ويرانه نه آنست كه جمشيد بناكرد

ويرانه نه آنست كه فرهاد فروريخت

ويرانه دل ماست كه هر جمعه به يادت

صدبار بنا گشت و دگربار فرو ريخت

امروز همه چيز به خاطر تلويزيون بود ولي من نفهميدم كه تلويزيون به خاطر چيست (ببخشيد، انگار «كيست» از «چيست» مناسب تر است!!!!)

·        اين روزها روز به روز به تعداد دانشجوياني كه از فكر كردن انصراف داده اند و يا بر روي موج ها مشغول موج سواري اند؛ رفته رفته افزايش مي يابد.

·        از بدو تاسيس دارالفنون تا به خود همين امروز همه تحركات پر شور اين جامعه در دانشگاه زاييده شده است و به بطن جامعه تسري يافته است. اين روزها، اما، احساس مي كني كه بر دانشگاه گرد مرگ پاچانده اند. همه كلاسور به بغل و كيف به دست سر كلاس ها مي روند و اطلاعاتي را كه سالهاست در ذهن اساتيد خاك خورده است و همه ساله (بدون هيچ كم و كاستي) به بلغور كردن آنها مي پردازند ؛ تند و تند و يادداشت مي كنند و يا به اميد ميرزا بنويس كلاس كه خوب جزوه مي نويسد و با دعا به جان آن كه دستگاه تكثير را اختراع كرد فقط حضور در كلاس به هم مي رسانند و بعد از درس هم گپ و گفتي با دوستان و پرداختن به تفريحات سالم ممكن. ترم ها مي رود و مي آيد و دانشجويي از استادي نمي پرسد «چرا؟». اين روزها احساس مي كنم دانشجو ها از فكر كردن استعفا داده اند: نشرياتشان توقيف مي شود، صدايشان در نمي آيد. سايت هاي علمي فيلتر مي شود، واكنشي نشان نمي دهند. اساتيدشان به زور بازنشسته مي شوند، باز هم صدايشان در نمي آيد. دوستانشان جلوي چشمشان كتك مي خورند، باز هم صدايشان در نمي آيد. جالب تر اينجاست كه شنيده مي شود كه اين روزها دانشگاه از هميشه تاريخش فعال تر بوده است!!!!!!!!!! [اين جديد ترين كشف من است: دروغگو ديگر دشمن خدا نيست].

·        به هر حال، من به جاي همه آنهايي كه اين روز را ناديده انگاشتند، روز 16 آذر را به همه دانشجويان تبريك مي گويم.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت   توسط هاجر | 

قبلا گفته بودم که دنبال کتاب «سازگاري ايراني» مي گردم. بالاخره پيدايش کردم. اين کتاب در حقيقت متن يکي از سخنراني هاي مهندس بازرگان است که بعدها به عنوان فصل الحاقي کتاب «روح ملت ها» منتشر شده است.

بخش هايي از سخن ناشر اين کتاب را برايتان می نويسم.

 

 

نقش و اهميت و آثار ژرف و بلند مدت فرهنگ، در توسعه و تحول و سلامت و کمال جامعه و مردم، امروزه بيش از پيش روشن شده است. ويژگي هاي فرهنگي يک جامعه، عميقا بر نظام هاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي آن موثر بوده، مي تواند موجبات عقب  افتادگي و انحطاط يا رشد و بالندگي ملتي را فراهم آورد.

مهندس مهدي بازرگان، پس از آزادي از زندان در سال 1346، در پي يافتن علل و عوامل عقب افتادگي و انحطاط جامعه و ملت ايران، و در جهت يافتن راه حل هاي اساسي براي تغيير و اصلاح آن، طي ايراد سخنراني ساده اي تحت عنوان "سازگاري ايراني" در جمع محد.دي از  اعضاء و علاقمندان انجمن اسلامي مهندسين، حاصل مشاهدات و تفکرات خود را در اين باره بيان نمود.

متن تدوين يافته اين سخنراني به عنوان فصل الحاقي کتاب "روح ملت ها"  تحت عنوان "سازگاري ايراني" به صورت کتابي کوچک و به نام نويسنده اي مستعار منتشر گرديد.

اين کتاب در عين کوچکي و سادگي، حاوي کشف موضوع مهم و پيچيده اي است؛ سر بقاء و ماندگاري و در عين حال عقب افتادگي و دردها و مسايل کلان و پايدار اين ملت را بيان مي کند و راه خروج از آن و چگونگي اصلاح و حرکت در جهت ساختن آينده اي مطلوب را نيز مطرح مي سازد. مهندس بازرگان در اين کتاب با توجه به اين امر که "زندگي معيشتي يک ملت آثار فراگير بر روحيات و خلقيات و فرهنگ آن داشته و فرهنگ جامعه نيز بر زندگي و سرنوشت ملت، قطعا و عميقا موثر است." نشان داده است که مهمترين ويژگي روحي و فرهنگي مردم و ملت ايران طي تاريخ 2500 ساله آن، "سازگاري" آن با عوامل محيطي ايران بوده است. سازگاري ايراني خود در نتيجه وضع اقليمي و جغرافيايي جلگه ايران بوده است، که از يک طرف خصوصيات طبيعي براي کشاورزي داشته و از طرف ديگر در نقطه اي از جهان قرار گرفته که چهار راه تاريخ تمدن و در مسير تجارت و تهاجم ديگران بوده است. يکي از مهمترين نتايج از اين قرار است:

"کمي پراکندگي منابع آب و کمي زمين هاي داراي آب کافي، منتهي به استفاده يا اختراع سيستم آبياري خاصي به نام "قنات" گرديد. قنات ايران در دشت هاي پهناور و لم يزرع و غير مسکون، نقاط مجزاي خرم و آبادي همچون ستارگان آسمان به وجود آورد که نامش "ده" است... واحد ده، يک کشورک تمام عياري است که در وسط بيابان ـ جداي از نقاط ديگر جهانـ براي خود استغنا و نيمه استقلالي دارد...اتکاي به خود و نزديکان، بي نيازي از غير، در زارع ده نشيتن ايراني، از يک طرف ايجاد روح استقلال و بي اعتنايي نسبت به مردم کرده است، و از طرف ديگر عدم احتياج، عدم ارتباط و عدم اتحاد را آورده است...اگر زراعت ايران در محدوده هاي مجزا و مستقل "ده" که متکي به "قنات" و محصور در قلعه است، صورت نمي گرفت و حالت گسترده متصل و مرتبط دشتهاي اروپا را مي داشت، چنين وضع و اثر خاص کمتر پيش مي آمد و ايراني اصالتا خودبين و انفرادي الطبع يا تکزي نمي شد. خودبيني، خودخواه بودن و اخلاق اجتماعي نداشتن، به مقدار زيادي ناشي از ده نشيني و جدازيستي است."

در قسمت ديگري از اين کتاب آمده است که

هرچند شرايط اقليمي و تاريخي ما، موجب زندگي کشاورزي يا ويژگي هاي فرهنگي، بردباري (انفعالي)، شلختگي، وارهائي، زمينگيري، تک زيستي، تفرقه اجتماعي، ناامني، بي برنامگي، حال نگري و نهايتا "سازگاري ايراني" گرديد، ليکن انسان درست نشده است که در "گذشته زندگي کند". بلکه با شناخت گذشته، مي تواند به ساختن آينده اي بهتر بپردازد.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت   توسط هاجر | 

دلشوره عجيبي دارم. دلم مثل رختي كه تو چنگال شوينده اي اسير شده باشد و مدام چنگ خورده شود، به هم پيچانده مي شود. نكته اينجاست كه هيچ دليلي براي دل شوره ام نمي يابم؛ منتظر وقوع هيچ اتفاق شگفت انگيزي نبوده و نيستم كه بگويم دل شوره ام به خاطر شگفتي آن اتفاق است. خوشمزه تر اينجاست كه هرچه زمان مي گذرد، كمتر كه نمي شود هيچ، بيشتر هم مي شود. هيچ جور هم از تنم بيرون نمي رود. نه با خوردن، نه با خوابيدن، نه با حرف زدن با دوستان، نه با كار كردن، نه با خواندن و نه حتي با نوشتن.

دست به دامن رهي معيري شدم. ديوانش را ورق زدم. به نظرم آمد كه سفارشي شعر گفته است. بعد با خودم گفتم «طفلكي حق دارد. اين حافظ و مولوي مجالي براي عرض اندام ديگران نگذاشته اند.» رهي را بستم و رفتم سراغ مولوي. دنبال شعر خاصي مي گشتم درباره مرگ، كه بحمدالله پيدايش نكردم!!! چند تا غزل زيبايش را خواندم ولي...، ولي دلشوره مانع حظ است. غلط هاي تايپي نسخه اي كه در دست داشتم را بهانه كردم و با مولوي هم خداحافظي كردم. ديگر جرات نكردم دست به دامان حافظ شوم.

الان، هم مي نويسم و هم به شجريان گوش مي كنم؛ بيات ترك مي خواند.

دلشوره ام دارد بيشتر مي شود!!!!

يكي راه حلي پيشنهاد كند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    

+ نوشته شده در  86/09/07ساعت   توسط هاجر | 
آقای بی تقصیر خواسته اند که درباره خدا چیزی بنویسم.

چیزیکی نوشته ام ولی در خور شان خدا نیست. اما به هر حال تقدیم به خدا:

 

جناب مستطاب واجب الوجود!

با سلام و احترام،

به عرض مي رساند که ....

* * *

از احترام چه مي داند، آنکه هيچ احترامي ندارد؟

چگونه مي تواند به عرض برساند، کسي که زبانش بسته است؟ اصلا چه بايد به عرض برساند؟ چه حقي براي به عرض رساندن دارد؟

* * *

بيا و از واجب الوجودي درآ و همان آهوي وحشي باش. بيا و از واجب الوجودي درآ و همان ساقي دوست داشتني ما باش! بگذار که هيبتت کمي شکسته شود، شايد اين زبان الکن اينقدر به شماره نيفتد. شايد اين ذهن مشوش کلماتش را از خوف تو سر نبُرَد و شايد که اين وجود ترسان و رميده کمي آرام بگيرد.

اي که هميشه بوده اي و خواهي ماند! دوست داشتم چوپان ساده دلي بودم و هر روز سرت را شانه مي کشيدم و دلم را لابه لاي موهايت مي بافتم؛ شايد که آرام مي گرفت. دلِ بي صاحبِ من آواره است. زلفت را که پريشان مي کني، داغ آوارگيش دو صد چندان مي شود. تازه مي فهمد که بي خانماني هزاربار از مردن بدتر است؛ آخر، وقتي مرده اي، مرده اي! خلاص! ولي وقتي که آواره اي، روزي هزاربار مي ميري و زنده مي شوي.!!!

هر که هستي باش!به هر نام زيبايي که خوانده مي شوي، خوانده شو! زيبايي نام ها از توست! جلوه زيبايي توست که در چشم ما نشسته است.

ممنون که گاه گاهي از آن عرش خدايي تا اين حضيض بندگي فرود مي آيي و دستي بر سر ما مي کشي.

ممنون که گاه گداري لحظه هايم از عطر با تو بودن سرشار سده است.

ممنون که تو خدايي!

 

+ نوشته شده در  86/09/04ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان