تبليغاتX
قمار دیگر

خوب! بالاخره عاشورای  امسال هم تمام شد و خاطر همه شیعیان جمع شد که ابن زیاد امسال هم  آب را به روی امام حسین و یارانش بسته بود و  شمر و عمر سعد قساوت ها کرده اند و حر بعد از این که جلوی امام ایستاد، توبه کرد. همه هفتاد و دو تن در کربلا دوباره به شهادت رسیدند و حضرت زینب و امام سجاد قافله سالاران کاروانی از زنان بیوه و کودکان یتیم شدند و همان قصه ای که 1400 سال است اتفاق افتاده است دوباره امسال هم بی هیچ کم و کاستی رخ نمود و دیگر خداحافظ تا محرم بعدی و عاشورای بعدی.

البته یک اتفاق دیگر هم افتاده است و آن این که دوباره مثل همه این 1400 سال همه آنها که گریسته اند (فرقی نمی کند که به زور کتک و یا از خجالت دیگران گریسته اند و یا این که واقعا دلشان به درد آمده است)، دوباره منتظرند که روزر قیامت که شد بدون هیچ حساب و کتابی، از جلو چشمان متحیر غیر شیعیان بگذرند و بر روی فرش قرمزی که جلوی در بهشت برایشان پهن شده اند، با تفاخر گام نهند و با خوشی و سرسلامتی به بهشت داخل شوند و در طبقه هفتم آن که جای اولیا و اوصیا است رحل اقامت گزینند!

بخشودگی اهل گنه در صف محشر

وابسته به یک گردش چشمان حسین است

 

خوب بهشتیان محترم! من دوزخی را ببخشایید اگر که آرامش اهوراییتان را برهم می زنم و جسارت می کنم بپرسم با کدام ایمانتان می خواهید وارد بهشت شوید؟ راه دوری هم نمی روم. همین برف و سرمای اخیر را به یاد بیاورید. درست موقعی که مردم به بدبختی خوردند و گرفتار کولاک شدند و سوختشان تمام شد ما هم به خودمان آمدیم که چه فرصت خوبی برای احتکار و گرانفروشی و به دست آوردن سود اقتصادی! حالا اگر یکی دو تا کودک قایمشهری هم از سرما مردند؛ اشکالی ندارد: سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.

دوره بد بودن چاپلوسی و قبیح بودن ریا و تملق مدت هاست که به سر آمده است و ذکر گفتن و مجلس روضه به پا کردن بار دیگر فضایل را به دوش می کشند و دیگر نیازی به حسن خلق و ادب و کرامت انسانی نیست.

بهشتیان محترم! با این همه حسن خلق و صفات پسندیده، بسیار شبیه حسین ابن علی هستیم و باید متوقع باشیم که جلوی در بهشت برایمان فرش قرمز پهن کنند و باید معتقد باشیم که جز شیعیان هیچ کس حتی حق ندارد به در بهشت نگاه چپ بیاندازد.

یادمان باشد که یهود و نصاری هم از این حرف ها می زدند.

شاید این بار دیگر بهشت را به بهانه ندهند و به بها بدهند؛ مواظب باشیم!

 

+ نوشته شده در  86/10/30ساعت   توسط هاجر | 

مي خواستم كه از نوشته هاي دكتر شريعتي جمله اي انتخاب كنم و به مناسبت عاشورا براي دوستانم بفرستم. به سراغ دو كتاب «شهادت» و «حسين وارث آدم»اش رفتم. هر جمله زيبا تر از جمله قبل و حماسي تر! انتخاب كردن دشوار بود. اما مقدمه اي كه دكتر بر كتاب «حسين وارث آدم» نوشته بود بسيار بر دلم نشست. تصميم گرفتم بخش هايي از آن را اينجا بنويسم، شايد بهانه اي باشد براي دوستانم كه دوباره اين كتاب را بخوانند.

شب عاشورا بود؛ عاشوراي سال 49.

چه دردناك شبي بود!

در زندگي توده مردم ما­ـ­كه زندگيش توده­اي انباشته از عقده­ها و رنج­ها و جراحت­هاست و آرزوهاي مرده و اميدهاي به باد­رفته و خواستن­هاي سركوفته و عشق­هاي بي سرانجام و خشم­هاي فروخورده و همه نبايستن­ و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه و نه و نه، عاشورا زانوي مهربانِ سرنهادن و دامنِ محرم گريستن نيز هست و در اين فاجعه هولناك بشري، هركس فاجعه خويش را نيز مي نالد و دل­هايي كه در اين روزگار نه حقِ انتخاب كه حقِ احساس، و چشم­هايي كه نه نگاه كه حقِ اشك، و حلقوم­هايي كه نه فرياد كه حقِ ناله نيز ندارند؛ از عاشوراست كه حق­هاي از دست رفته خويش را، هرساله، مي ستانند. و نيز غرورهاي مجروحي كه به ناليدن محتاج­اند؛ اما شرم دارند و تحميل لبخند بر لب­هايي كه درپس آن، ضجه­ها پنهان است و تحميل آرامش بر چهره­هايي كه طغيان­ها را در خويش كتمان مي كنند، آنان را شهيدي ساخته است كه بر روي زمين گام بر مي دارد "و به هرجا كه مي­گريزد، كربلاست و هر ماهي كه بر او مي­رسد، محرم و هر روزي كه بر او مي­گذرد عاشورا...".

شب عاشورا بود؛ عاشوراي سال 49.

چه دردناك شبي بود!

كارِ روح با كارِ زندگي بي شباهت نيست. آنكه در زندگي، چندين جا مشغول است و در چند رشته سرمايه­گذاري كرده است، ناگهان پوچ شدن و ناگهان همه جيز را از­دست­دادن، كمتر تهديدش مي كند. هرگاه در اين رشته زيان ديد و در اينجا هيچ شد، رشته هاي ديگر جبرانش مي كنند و جاهاي ديگر مشغولش مي دارند. و اما آنكه همه هستيش را به يك كار داد، يك ضربه او را نناگهان به زوال مي كشاند و وجودي مي شود كه ناگاه عدم خويش را حس مي كند و يا عدمي كه وجود خويش را!

آنكه روحش نيز تنها يك بعد يافتهاست و با يك مائده سير مي­شود و با يك شراب، سيراب و تمامي بودنش خيمه­اي شده است بر يك عمود، براي گرسنه مردن و تشنه جان­دادن و يا در زير آوار خويشتن خفقان گرفتنش؛ قحطي و خشكسالي و طوفان لازم نيست.

 
+ نوشته شده در  86/10/29ساعت   توسط هاجر | 

مولوي را ورق مي زدم. دنبال شعري مي گشتم كه به دلم بنشيند ولي انگار خيلي هم حس مولوي خواند نداشتم. چشمم به غزلي افتاد كه با اين مطلع شروع مي شد:

ز خاك من اگر گندم برآيد

 

 وز آن گر نان پزي مستي فزايد

ناگهان يادم افتاد كه در زمان متوكل عباسي و به دستور او حرم امام حسين را تخريب كردند و خرابه ها را شخم زدند و در آن خاك شخم خورده، ارزن كاشتند.

تصميم گرفتم كه كل آن غزل را به مناسبت عاشوراي حسيني اينجا بگذارم. حداقل از اين چرت و پرت هاي بي وزن و قافيه اي كه به اسم مديحه به خورد مردم داده مي شود هم بهتر است، هم نغز تر و هم به واقعيت نزديكتر.

ز خاك من اگر گندم برآيد

  وز آن گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانبا ديوانه گردد

  تنورش بيت مستانه سرايد

اگر بر گور من آيي زيارت

  تورا خرپشته­ام رقصان نمايد

ميا بي دف به گور من برادر

  كه در بزم خدا غمگين نشايد

زنخ بربسته و در گور خفته

  دهان افيون و نقل يار خايد

بدري زان كفن بر سينه بندي

   خراباتي ز جانت در­گشايد

ز هر­سو بانگ جنگ و چنگ مستان

  ز هر كاري به لابد كار زايد

مرا حق از مي عشق آفريده است

 همان عشقم اگر مرگم بسايد

منم مستي و اصل من مي عشق

 بگو از مي به جز مستي چه آيد

به برج روح شمس الدين تبريز

 بپرد روح من يكدم نپايد

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط هاجر | 

سر صبح خانه خيلي سرد بود. ميز صبحانه را كه مي چيدم رو به بابا كردم و گفتم:‹انگار كرسي هم اتلاف انر»ي كمتري داشت و هم گرماي بيشتري›. بابا گفتند:‹آره! ممكن بود خونه سرد باشه ولي حداقل پاهات هميشه گرم بود! تازه اون قديما كه هر كسي يه اتاق نداشت، همه با هم تو يه اتاق بودن› هادي گفت:‹اين قديميا با همه بي تكنولوژيكيشون كلي مغزشان كار مي كرده› من گفتم:‹تو عمرم هيچ وقت به اندازه اون وقتايي كه مي رفتم زير كرسي خاله جون گرم نشده ام.›

خاله جون، كه خدا رحمتش كنه، بزرگترين خاله ام بود و الان بيش از ده سال است كه ديگر پيش ما نيست. من عزيز كرده اش بودم و خيلي مرا دوست داشت. از نظر جثه خيلي ظريف و ضعيف بود. به قول بابا اندازه يه گنجشك بود و خيلي راحت توي يه مشت جا مي شد ولي عجب دل بزرگي داشت؛ مثل اقيانوس. همه كثيفي ها و و سياهي ها در دلش گم مي شد. وقتي نگاهش مي كردي آبي پاكي را مي ديدي كه حتي خورشيد هم دلش مي خواست در آن آبي پاك شنا كند. از هيچ كس كينه به دل نداشت؛ حتي كساني كه در روزگار جواني خيلي اذيتش كرده بودند.

خدا بيامرزدش. پيرزن مركز ثقل فاميل بود. وقتي رفت همه فاميل متلاشي شد.

خاله جون مدت هاست كه رفته است و من مدت هاست كه آرزو دارم يك روز دلم مثل دل او بشود؛ ساده، صاف و روستايي!

 
+ نوشته شده در  86/10/21ساعت   توسط هاجر | 

· هرچه به خانه نزديكتر مي شوم، برف شديد تر مي شود. تمام راه به اين آيه مي انديشم:«قل لعبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمت الله». كديور هميشه مي گويد اين آيه را بايد با آب طلا نوشت. تصميم مي گيرم كه كمي زير بارش برف قدم بزنم و بيشتر فكر كنم. دلم مي خواهد كمي ديرتر به خانه برسم!

· شلوارم ير از گل است. پاهايم كمي يخ بسته اند. هرم گرماي خانه كه به پوستم مي خورد، خون در رگم مي دود. واي كه چه زجرآور است دويدن خون در رگها!!!!!!!

· كانال چهار برنامه مستندي پخش مي كند؛ درباره پسركي به نام ديويد. پسرك به بيماري SCID مبتلا بوده است. يعني، بدنش گلبول سفيد نمي ساخته است و به عبارت بهتر بدنش فاقد سيستم ايمني بوده است. دكترها برايش حبابي ساخته بودند اسريل. پدر و مادرش با دستكش او را لمس مي كردند. تا 8 سالگي هيچ وقت از آن حباب بيرون نيامده بود. هشت سالگي هم به كمك يك لباس فضانوردي توانست از آن قفس استريل (ببخشيد! حباب) بيرون بيايد. بيچاره آنقدر به آن زندان عادت كرده بود كه از آزادي ترسيد و به همان قفسش پناه برد. ديويد دوازده ساله بود كه مرد. او كه به bubble boy مشهور است، باعث شد تا راه درماني براي اين بيماري كشف شود. عالم پزشكي مديون اوست. دلم برايش سوخت! چه ارشي دارد كه 12 سال زنده باشي ولي حتي يك بار هم طلوع خورشيد را نبيني. يكبار هم به ماه چشم ندوزي و به ستاره ها چشمك نزني. اين زندگي چه ارزشي دارد اگر حتي يك بار هم نسيم صورتت را ناز نكرده باشد و باد، خار و خاشاك را به رويت نپاشيده باشد. براي چه بايد زنده بماني وقتي پدر و مادرت بدون دستكش نتوانند لمست كنند و تو نتواني موهاي خواهرت را بكشي و كتكش بزني و يا گازش بگيري! چه حيف اگر مجبور باشي تا آخر عمرت در حسرت يكبار دعوا كردن با كودكي همسن و سال خودت بماني و نتواني بفهمي كه دعوا كردن چقدر لذت بخش است!   

 
+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط هاجر | 

شب هاي برف و يخبندان بيشتر از هر وقت ديگر سال از صداي ناله گربه ها وحشت مي كنم. انگار ناله هايشان در اين شب ها دلخراش تر مي شود. صدايشان شبيه صداي گريه بچه ها مي شود. شب هاي برف و يخبندان خيلي به كودكان سر راهي فكر مي كنم!

 
+ نوشته شده در  86/10/18ساعت   توسط هاجر | 

پرده اول:

از روي زمين تا نيمه قد تختم، درست زير سرم، كتاب چيده شده است. كتاب هايي كه يا مي خوانمشان و يا بايد بخوانمشان. شب ها قبل از خواب روي هم مي چينمشان و خودكارهاي رنگي ام را كنارشان مي گذارم و چند برگه چرك نويس هم رويشان مي گذارم. در نهايت هم گوشي تلفن همراهم را كه از شب تا صبح به ساعت شماطه دار تغيير كاربري مي دهد؛ بالاسر همه آنها مي گذارم.

پرده دوم:

دوباره اين بي خوابي لعنتي به سراغم آمد. هميشه همينجوري است: همين كه خوابم سنگين مي شود و به اوج لذت خواب مي رسم، يكي از درون تكانم مي دهد كه «پاشو! پاشو!». گوش هايم به وضوح همه صداهاي دور و بر را مي شنود؛ به ويژه صداي سرفه هاي برادرم را كه از اتاق بغل مي آيد. ديگر چشم هايم دليلي براي بسته ماندن ندارند؛ بيدارم، بيدار بيدار. دستم را به سمت گوشي ام مي برم. مي خواهم بدانم اين بار چه ساعتي اين رفيق قديمي به سراغم آمده است. پيامكي هم رسيده است. نمي توانم تا صبح صبر كنم. مي خوانمش. ساعت 12:40 نيمه شب و يا 40 دقيقه بامداد امروز است.

پرده سوم:

اين فرنگي ها راست مي گويند که كنجكاوي گربه را به كشتن مي دهد! هجوم كلمات امانم را بريده است. پاسخي در قالب زنجيره اي از كلمات آهنگين در جواب آن پيامك غمگين به ذهنم هجوم آورده است. غلت زدن بي فايده است. بلند مي شوم تا آنها را بنويسم. كاغذ و قلم را از كنار تختم بر مي دارم و در تاريكي خانه به آشپزخانه پناه مي برم تا در زير نور تك چراغي كه وظيفه اش روشن نگاه داشتن كوچه و داخل آشپزخانه است؛ آن سلسله كلمات را ثبت كنم:

درخت من

دلش شکسته است

تنش خليده است

ولي هنوز

به زندگي

اميد بسته است

درخت جان!

در اين هجوم سرد

در اين هواي سوز و برف

دو دست خود به آسمان بلند کن

به جستجوي نور

به آسمان نظاره کن

درخت من صبور باش! تا بهار

دوباره نو بهار

دوباره زندگي

دوباره عشق، بار

درخت خسته ام

به خاطر بهار

در اين هجوم درد

استوار باش

درخت جان!

به خاطر بهار عشق و زندگي

صبور باش! تا بهار

 

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت   توسط هاجر | 


الا يا هر كه اي، هان با توام، با تو

بلوغ آفرينش را شگفت آورترين فرزند

و هم با تو

جدايان عناصر را دمي در عالمي پيوند

اگر ننگت نمي آيد، ببين، آنك!

دو هم نَسْج تو انسانك،

ـ تو نسجت بافته عيسي چنان، مريم چنين رشته،

خميرت در شعور برتر آغشته ـ

دو همتاي تو بي همتا،

خدايي يا خداچه، خواجه يا راجا

ببين، آنجا!

دو «تا» رِكْشا

يكي خَمّانده تن، افكنده سر، زنجير بر سينه،

دگر با راستاي تن

زمين را مي برد با زاويه ي تنگي.

يكي از پيش

دگر از پشت

و مي رانند گاري را

كه دارد كُندرو چرخِ كج آهنگي.

دو همتاي تو، بِنْگرشان و ديگر هيچ

اگر نام آوري پاكي، وگر آغشته ننگي.

دو تن ركشا، ببين آنك

غرور آدميتشان به سم چارپايي سوده از ناچار

سراپا شاخ و برگ خويشتن هاشان تهي از بار

دو همريشه ي تو از اين جنگل انبوه انساني

الا يا تو، ببين يكبار

دو ركشا را به سربالائي آن راه طولاني.

ـ «اگر . . . هي . . . كاشكي راه ميان بُر بود!»

ـ «هنوز اين تازه دشت اول ست از صبح،

چه شب زود . . . آه . . .»

مي بُرد نفس در سينه ركشا.

چه زود از ره درآيد شب زمستان ها.

همين مي خواست با خود گفت، مرد باركش، شايد؟

شب ست و برف مي آيد

و سنگيني به سنگيني مي افزايد.

ـ «هنوز اينجا كجا؟ آنجا كجا؟ هيهات!»

ـ «و سگ مصب، چه سربالائي تندي!»

دو تن هر يك سخن با خويشتن گويند، حال گفت و گوشان نيست

از ايشان نشنوي جز غيژ غاژ چرخ گاريشان

ـ «چه . . . بي صاحب بماند كاش . . . چرخ بي خود كندي!»

مدام اين برف كجبار زمستاني،

به تصوير سياه شب، سپيد و كج زند سايه.

و دايم مي بَرند و مي بَرند آن سايه را با خويش،

دو تن ركشا كه مي رانند آن پربار گاري را

به سر بالاي ناهموار با خود پيش.

 

ـ «چه برفي! بار مردم خيس شد يكبار»

بر او هم مي نشيند برف سر تا پا

ولي ركشا به فكر بار.

و اينك چار راه ست و چراغ سرخ

نمي ديدند پايين بود سرهاشان، دو تن ركشا.

ـ «كجا؟ هُش! هُشه حيوان!»

پاسبان گويد.

ـ «نمي فهمي؟ چراغ قرمز ست اين، آدمي يا خر؟»

همان شيرين زبان گويد.

دو تن ركشا و يك گاري، زغالش بار

دم آن چارراه و آن چراغ سرخ،

به پا برخاسته: در انتظار نوبتند انگار

الا يا هر كه هستي، با توام اين بار

درين حالت گمانم از قد و بالا همانند تواند ايشان.

ببين آنجا، دو ركشا مرد و گاريشان.

برو، باري بپرس آيا

كدام افسون، دوپا را چارپا كرده ست؟

و بنگر خوب، آيا هيچ اصلاً مي شناسيشان؟

شب و سرماست

و سرما خيس و خيسي تيره است و تيرگي سنگين

و سنگيني چه سنگين، آه بيش از اين چه گويم حرف

شب ست و برف.

دفتر شعر آخر شاهنامه، مهدي اخوان ثالث.

+ نوشته شده در  86/10/13ساعت   توسط هاجر | 

خوب! انگار مدتی است که این وبلاگ خیلی بوی روشنفکری دینی گرفته است. برای این که دوست ندارم این خانه تنها یک بعد داشته باشد، چند تا آف لاین زیبا که این اواخر به دستم رسیده است را می نویسم. البته همین جا بگویم که با بعضی هایشان صد در صد مخالفم.

 

1.     بهتر است منفور باشي به خاطر چيزي که هستي تا محبوب باشي به خاطر چيزي که نيستي

2.     نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش

3.     آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت بگيرد حتما عشقي بدون ازدواج در آن رخنه خواهد كرد؛بينامين فرانكلين.

4.     با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان هم عشق فراموش مي شود؛ اخوان صفا.

5.     پيوند عشق حقيقي حتي به مرگ گسيخته نمي شود چه رسد به دوري؛ ولتر.

6.     در عشق پيروز كسي است كه پاي به فرار مي نهد؛ نا پلئون.

7.     در عشق سكوت بهتر از نطق و بيان اداي مقصود مي كند؛ ضرب المثل ژاپني.

8.     عشق وقتي به حرف عقل گوش مي دهد كه رفته باشد؛ فرانسوازماگان.

 

اما نظرات اینجانب:

§        با شماره 1 خیلی  موافقم. اگر به خاطر چیزی که نیستی محبوب شوی تا آخر عمر باید برای همه فیلم بازی کنی. تا آخر عمر باید حسرت این را بخوری که یک روز هم که شده مثل خودت باشی. اگر  هم یک روز به خودت جسارت بدهی و از نقشت استعفا بدهی ممکن است به زور روانه تیمارستان شوی.

§       با جناب اخوان صفا 100% مخالفم. عشقی که با زمان فراموش شود به درد لای جرز می خورد. البته جواب دندان شکن را جناب ولتر به آقای اخوان صفا داده است.

§        ناپلئون هم دنبال جنگاوریش برود بهتر است.


+ نوشته شده در  86/10/10ساعت   توسط هاجر | 
  • جورج اهل برزيل است. مهم نيست كه او كاتوليك، پروتستان و يا ارتودوكس است؛ مهم اين است كه اويك مسيحي معتقد است. او هر روز صبح كه از خواب بر مي خيزد و هر شب قبل از آن كه به رختخواب رود جلوي عكسي از مسيح كه بر ديوار اتاقش آويخته زانو مي زند و دعا مي خواند. او مطمئن است كه مسيح شكنجه و به صليب كشيده شده است تا گناهان همه مسيحيان بخشيده شود. او تقريبا خاطرش از حساب و كتاب روز جزا جمع است!!!!!
  • عبدالله يك ايراني است. يك شيعه عاشق اهل بيت! او از آن دسته مسلمان هايي است كه شانس آورده و در يك خانواده شيعي به دنيا آمده است!!!!! او سال هاست كه از هر غدير كه آمده تا آخر هر صفر كه رفته است به كرات شنيده كه علي(ع) و اولادش شافع روز محشرند و شفاعت شيعيانشان را مي كنند و گاهي هم شنيده است كه آتش بر بدن شيعيان حرام شده است! او شنيده است كه اگر كسي (ولو به زور) به اندازه پر مگسي براي حسين بن علي (ع) اشك افشانده باشد و يا به زبان آورده باشد كه دوستدار علي است از آتش جهنم نجات مي يابد (بخشودگي اهل گنه در صف محشر وابسته به يك گردش چشمان حسين است). او تصور مي كند كه روز قيامت كه بشود علي ابن ابيطالب جلوي در بهشت تمام قد مي ايستد و از ورود هر غير شيعه اي به بهشت جلو گيري مي كند و حسين بن علي جلوي در جهنم ايستاده است و گريه كنانش را يك به يك از صف جهنميان در مي آورد و به سوي بهشت هدايت مي كند(خوش به حال عبدالله). عبدالله هر چند هيچ وقت به خود زحمت نداده است كه راجع به مذهبش فكركند ولي از اين كه شانس آورده و از پدر و مادري شيعي به دنيا آمده است خوشحال است. حداقل خاطرش از حساب و كتاب روز آخر جمع است.
  • جورجِ مسيحي مي گويد كه مسيحيان به بهشت مي روند و لاغير! عبداللهِ شيعه مسلمان مي گويد كه تنها شيعيان اثني عشري به بهشت مي روند و لاغير! پيروان ديگر مذاهب زنده و نيمه زنده دنيا هم همين حرف ها را مي زنند.
  • من، الان، نه به جورج كار دارم و نه به پيروان ديگر مذاهب و نه نگران سهم خواهي هاي مومنان از بهشتم. صاحب بهشت خود بهتر مي داند كه را در آن خانه راه دهد و كه را نه. روي سخنم با گروهي است كه متعلق به آنم: شيعيان دوازده امامي. من يك سوال دارم:«ما چه چيزمان شبيه علي ابن ابيطالب(ع) است كه خود را شيعه او مي ناميم و به شفاعتش اين چنين دل خوش كرده ايم و دست از كار آخرت كشيده ايم؟»
  • قرآن هايمان را روي طاقچه هايمان گذاشته ايم كه مبادا دستمان به آنها برسد و بخوانيمشان. دل خوش كرده ايم به مفاتيح و مدام دعا مي خوانيم. آخر دعا خواندن نه تنها فكر كردن نمي خواهد بلكه كرور كرور صواب از قبل همين طوطي وار خواندن ها نصيبمان مي گردد: هزاران حج، آزادي صدها برده و... بقيه اش را رجوع كنيد به مفاتيح الجنان حاج عباس قمي. اما قرآن كه بخواني مجبوري بيانديشي و واقع بين كه باشي مي بيني كه فكر كردن مسووليت مي آورد و ...؛ سري را كه درد نمي كند با دستمال نمي بندند!
  • صداقت هم چيز خوبيست؛ اما فقط در حد كتاب هاي اخلاق. در زندگي روزمره حتما مصلحتي براي دروغ گفتن وجود دارد. پس همه دروغ ها مصلحتي هستند و دروغ مصلحتي هم كه گناه ندارد!!
  • شرافت و آزادگي هم اين روزها كالاي بنجلي است چرا كه تا چاپلوسي نكني خرت از پل هاي مراد نخواهدگذشت.
  • آبروي مومنان هم اصلا محترم نيست! اصولا ما يا به كسي كمك نمي كنيم و يا وقتي كمكش كرديم تا وقتي كامل آبرويش را نبرده ايم و خوار و خفيفش نكرده ايم رهايش نمي كنيم.
  • ما با اين همه كج شدن از راه علي و اولادش باز هم مي گوييم كه پيرو علي هستيم. ما حتي نمي دانيم كه علي و اولادش را دوست داريم يا نه؟ باور كنيم كه ما به گريه كردن براي حسين بن علي عادت كرده ايم، (حتما برايتان پيش آمده كه مجلس و هر كاري كرده ايد گريه تان نگرفته است و كلي خودتان را كتك زده ايد كه اشكتان درآيد تا آبرويتان نرود!) به «يا علي» گفتن عادت كرده ايم، ما حتي به دوست داشتن هم عادت كرده ايم.
  • دكتر كديور هر بار كه درباره شفاعت صحبت مي كند سخني مي گويد كه مضمونش چنين است: شفاعت آخرين اميد مومنان است و نبايد اميد آنها را نا اميد كرد ولي يادمان باشد كه شفاعت در روز محشر،بعد از همه حساب پس دادنها و به اذن خدا رخ مي دهد. يعني عذاب هاي دوران برزخ كشيده شده است، وحشت روز حشر چشيده شده است. شفاعت فقط از دخول مومن در آتش جهنم جلوگيري مي كند.
  • سخن آخر: هر جور كه حسابش را بكنيم وضعمان خراب است: هم مسلمانيمان و هم تشيعمان. خدا كند اين غدير بتوانيم فكري به حال خود كنيم.
 

 

 - سوء تفاهم نشود. برادران و خواهران اهل سنت سوء تعبير نكنند.

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت   توسط هاجر | 

بعضی وقت ها دوستی ها به خاطر یک چیزهای خیلی بی مزه از بین می رود. چیزهایی که آنقدر مسخره و مضحک هستند که هر وقت یادت می افتد لَجَت در می آید.

یک سوء تفاهم ساده و بعد هم لجبازی بر این که چیزی که من فهمیدم درست بوده است کافیست تا یک دوستی به بخورد.

همین چند وقت پیش من عکس زیر را برای یکی از دوستانم از طریق مسنجر فرستادم. می خواستم از او چند تا سوال بپرسم؛ همین. ولی انگار او وقتی می خواسته عکس را باز کند به اشتباه یکی از عکس های دستگاه خودش را باز کرده بود و بعد هم فکرکرده بود که من او را هک کرده ام و... بعد هم هر چقدر گفتم که سوء تفاهم شده است و  من عکس دیگری برایت فرستاده ام قبول نکرد که نکرد که نکرد.

حال من می خواهم آن عکس را اینجا بگذارم تا شما هم مطمئن شوید که پاره شدن دوستی ها چندان هم دشوار نیست. این را مخصوصا به آنهایی می گویم که از صبح تا شب در صددند تا بین دوستان را به هم بریزند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت   توسط هاجر | 
این هم چند تا عکس از طلوع خورشید به مناسبت روز تولد خورشید. دست گوگل درد نکند با این امکانات جستجویش. 

 

 

 امروز می خواهم یک سایت نسبتا خوب را معرفی کنم؛ سایت مرجع متخصصان ایران

www.irexpert.ir

(باور کنید من بلدم لینک بدم ولی نمی دونم چرا این دفعه درست لینک نمیشه . مجبور شدم آدرس سایت رو بنویسم)

  یک کم سرعت سایت پایین هست ولی اگر دوست دارید می توانید عضو این سایت بشوید تا هم جزو جامعه متخصصان باشید، هم از فرصت های شغلی با خبر شوید و هم با دوستان متخصص خودتان از اقصی نقاط ایران آشنا شوید. اگر عضو ویژه این سایت هم بشوید می توانید کتاب های کتابخانه اش را دانلود کنید و یا سفارش بدهید تا برایتان کتاب تهیه کنند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان