![]() |
![]() |
|
|
بهارم دخترم از خواب برخيز شكر خندي بزن، شوري برانگيز گل اقبال من اي غنچه ي ناز بهار آمد تو هم با او بياميز *** بهارم دخترم آغوش واكن كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا كرد *** بهارم، دخترم، صحرا هياهوست چمن زير پر و بال پرستوست كبود آسمان همرنگ درياست كبود چشم تو زيبا تر از اوست *** بهارم، دخترم، نوروز آمد تبسم بر رخ مردم كند گل تماشا كن تبسم هاي او را تبسم كن كه خود را گم كند گل *** بهارم، دخترم، دست طبيعت اگر از ابرها گوهر ببارد و گر از هر گلش جوشد بهاري بهاري از تو زيبا تر نيارد *** بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح اميدي مي دمد در خنده تو به چشم خويشتن مي بينم از دور بهار دلكش آينده ي تو !
شاعر: فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
86/12/28ساعت توسط هاجر |
|
|
سريال هانيكو رو يادتون مياد؟ اولش يه آقايي خيلي فيلسوفانه
مي گفت: «زندگي منشوري است در حركت دوار!» شما كه غريبه نيستيد. من هيچ وقت
نفهميدم چرا زندگي يك منشوره. خوبي زندگي به همين افت و خيزاشه! به خوشيا و غماش. اگه
زندگي به جاي اينكه يه موج سينوسي باشه يه خط صاف بود؛ آدم خيلي زود از زندگي خسته
مي شد. حالا كه امسالو مرور مي كنم مي بينم كه خيلي هم به بطالت نگذشته.
حسابي غرق كار بودم. بيشتر عمرمو بيرون از خونه گذروندم. اما بايد بگم با وجوديكه
سعي كردم هميشه هدفدار باشم؛ خيلي روزا احساس كردم هيچ هدفي ندارم و الكي زنده ام؛
شايد چون مجبور بودم. هيچ وقت نااميد نبوده ام ولي روزهايي داشتم كه به هر سو چشم
انداختم فقط سياهي ديدم و تباهي. بارزترين ويژگيم و شايد بزرگترين لذتم خنديدن است
ولي اوقات زيادي را هم به گريستن گذرانده ام. نه زمستاني به سفيدي امسال ديده بودم
و نه زمستاني به سياهي آن! دلم مي خواد از چند تا واقعه خوبي كه امسال تو نت برام
اتفاق افتاده حرف بزنم. قبل از هرچيزي بايد بگم كه من همه دوستان وبگردم را دوست
دارم ولي بعضيا رو بيشتر! بعضيارو بيرون از نت هم مي شناسم و بعضيارو نه. خلاصه
اونايي كه اسمشون رو نمي برم ناراحت نشن. اونا رو هم دوست دارم ولي خوب به اينايي
كه اسم مي برم يه جورايي ارادت دارم. البته بنا به خيلي دلايل (يكيش اين كه اجازه
ندارم) لينك اين دوستان را در متن نمي گذارم. يكي از مهمترين اتفاقات نتي امسال؛ وب نويس شدن ساره خانوم
بود. همونطور كه مي دونيد اولين باري كه تو تاريخ يه هاجر و يه ساره با هم در يك
مكان يده شدن؛ تو خونه حضرت ابراهيم و در كسوت هوويي بوده است. به خاطر همين من و
ساره كه دو سال تو خوابگاه پرديس 3 همسايه ديوار به ديوار بوديم همديگه رو گاهي
اوقات هوو صدا مي كنيم. البته بايد بگم من هم در وسوسه كردنش براي وب نويسي بي
تقصير نبودم. ساره خانوم اين روزا داره حسابي درس مي خونه تا بزنه تو گوش دكتري.
ننه! ايشالا زودتر دكتر شي و ما بچه هامونو بياريم پيشت آمپولشون بزني! بي خيال دب
اكبر و اصغر و سياهچاله و ....
دومين اتفاق ماندگار، آشنايي با خروس بزرگتر بود! تعجب نكنيد. جون من يه نگاه به قد و بالا و پر و بالش بكنيد. تاجش رو ببينيد. اون خروسه يادتونه كه از دهن روباه به لطايف الحيل پريد بيرون و روباهه از عصبانيت گفت: «لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود.» يادتون اومد؟ اين همون خروسه.
سوميشم آشنايي با تيامي است. نويسنده وبلاگ تيامي. يك لر
غيور و با احساس. يك تاريخ شناس خبره. محاله كه از يه واقعه تاريخي ازش بپرسيد و
از صد سال قبل تا صد سال بعدشو مو به مو براتون تعريف نكنه. چهارمين اتفاق جالب، آَشنايي من با هكر فرزانه بود. باورتون
ميشه؟ آدم خيلي بايد بي معرفت باشه (خودمو مي گم) كه با هكر دوستش دوست بشه. تازه
با وجود اين كه مشخصات كامل هكر دوستش رو مي دونه به دوستش بروز نده و طرفو تو
خماري بذاره و هي بگه: ببين فرزانه! آخه من بهش قول دادم. البته بهتون پيشنهاد مي
كنم اگر اتفاق مشابهي برا دوستاتون افتاد؛ حتي اگر قول هم نداده بويد، هكر رو لو
نديد. اين طوري دوستتون به يه خانوم مارپل و يا پوآرو تبديل ميشه و در اين فاصله
شما هم كلي از سر كار گذاشتنش حال مي كنيد!!! پنجمي و آخريش هم كه به جناب مستطاب نيستان مربوط مي شود؛
يك وب با حال و هواي كوهنوردي و باز هم زنده كننده خاطراتي از جنس پرديس 3. خيلي حرف زدم. هم خسته شديد و هم خسته شدم ولي، به تمام اونايي كه ازشون غلط ديكته گرفتم بايد بگم درسته
سريع و عاميانه نوشتن ويژگي وب نويسيه ولي اين دليل نميشه كه همين طور غلط غلوط
بنويسيم و توقع داشته باشيم مردم بفهمن ما چي نوشتيم. (قابل توجه نيستان!) از تمام اونايي كه تو وبشون نظر بي ربط دادم هم عذر خواهي
مي كنم. بعضي وقتا بعد از نظر دادن تازه منظور اصلي نويسنده رو فهميده بودم.
ببخشيد كه يه كم خنگم. از همه اونايي هم كه با حوصله نوشته هاي اجق وجق منو خوندن سپاسگزارم.
من به تمام هموطنان بلاگفايي و خواهران و برادران سرزمين
دوست و همسايه: پرشين بلاگ؛ سال نو را تبريك مي گويم. اميدوارم كه در سال جديد
پيروز و سربلند باشيد و تنتان به ناز طبيبان نيازمند نباشد. |
|
+ نوشته شده در
86/12/24ساعت توسط هاجر |
|
|
شهر اصلا رنگ و بوي انتخابات ندارد. هر چه به زمان انتخابات
نزديكتر مي شويم، كسالت باري شهر بيشتر خود را مي نماياند. هيچ كس حرفي از
انتخابات نمي زند. خودمانيم ولي انتخابات بدون عكس هاي تبليغاتي فرآيند مسخره
اي است. چهره ها تا حدودي معرف شخصيت ها هستند و عكس ها ابزار شناسايي. از اين
گذشته، عكس ها كمي هم اسباب سرگرمي اند. در راي گيري هاي قبلي حداقل كلي به شعارهاي
بي معني و ژست هاي لوس حضرات كانديدا (به قول جناب واژه نويس: نيروهاي خدوم!) مي
خنديديم. امسال از اين موهبت هم محروميم. دقت كرديد چندسالي است كه حلقه ازدواج و يا انگشترهاي نگين
دار نقش مهمي در عكس هاي تبليغاتي ايفا مي كنند. نيروهاي خدوم فوق الذكر جوري عكس
مي گيرند كه حتما حلقه ازدواجشان و يا نگين انگشترشان در عكس بدرخشد. انگار كه
دوربين ها به جاي آن كه روي چهره ها تنظيم شوند، روي انگشترها تنظيم مي شوند. |
|
+ نوشته شده در
86/12/20ساعت توسط هاجر |
|
|
اين هم نظر يك خارجي درباره زنان. چون مطمئن نيستم اين متن از جنس شعر باشد؛ هيچ اسمي رويش نمي گذارم. البته صاحب اثر را هم نمي شناسم. اين مطلب را به مناسبت روز جهاني زن يك دوست از آن سوي اقيانوس ها برايم فرستاده بود. They smile when they want to scream They sing when they want to cry They cry when they are happy and laugh when they are nervous They fight for what they believe in They don't take "no" for an answer when they believe there is a better solution They have sorrow at the loss of a family member They give moral support to their family and friends |
|
+ نوشته شده در
86/12/18ساعت توسط هاجر |
|
|
زيبا ترين متني كه راجع به وفات پيامبر خوانده ام؛ مقاله «از هجرت تا وفات» دكتر شريعتي است. انسان همواره در زندگي خود را مي پوشاند، همواره در زير
نمودي كه به چشم ديگران مي آيد پنهان است. تنها دو جاست كه غالبا نقابي را كه در
سراسر عمر بر چهره دارد پس مي زند: سلول زندان و بستر مرگ. در اين دو جاست كه فرصت
عزيزي به دست مي آيد تا چهره حقيقي هركسي را خوب ببيني؛ به ويژه مرگ! آدمي بوي مرگ را كه مي شنود صميمي مي شود. بر بستر احتضار،
هركس «خودش» است. وحشت مرگ چنان او را سراسيمه مي سازد كه مجال تظاهري نمي يابد،
حادثه چنان بزرگ است كه ديگران همه كوچك مي شوند. روح وحشتزده از نهانگاهي كه يك
عمر به مصلحتي در آن از انظار پنهان شده بود بيرون مي آيد. مرگ، در اين نهانخانه
را زده است. مردن نيز خود هنري است و همچون هر هنري بايد آن را آموخت؛
نمايشي سخت زيبا و عميق، تماشايي ترين صحنه زندگي. بسيار كم اند مرداني كه زيبا
مرده اند. من مدت هاست در تاريخ مي گردم تا انسان هايي را كه «خوب مرده اند» بيابم
و مردن هايي سخت زيبا و باشكوه يافته ام. بي شك آنهايي كه
مي دانند چگونه بايد مرد، مي دانسته اند كه چگونه بايد زيست؛ چه، براي
كساني كه زندگي كردن تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم برنياوردن نيست؛
خود يك كار است، كاري بزرگ همچون زندگي. مردن هاي بزرگ نيز همه بر يك گونه نيست. هركس آن چنان مي ميرد كه زندگي مي كند. آنچنان مي ميرد كه هست. --- شكوه صحنه پيكار، زيبايي شمشير و لطافت مخمل ابر را
همه احساس مي كنند؛ اما شكوه يك روح،
زيبايي يك تفكر و لطافت يك نياز را در نمي يابند. مرگ محمد از اين گونه است: برق
شمشير، موج خون و شيهه اسبان خشمگين و فريادهاي قهرمانانه رجز، آن را تزيين نكرده
است و از اين روست كه چشم هاي كم سو، هرگز زيبايي آن را نديده اند.[1] --- نماز كه پايان يافت باز در آخرين فرصت از آنچه او را سخت
رنج مي داد سخن گفت:«اي مردم! آتش ديوانه وار برافروخته شد و فتنه ها همچون پاره
هاي شب تيره، روي آوردند. شما را به خدا سوگند كه بر من چيزي نبنديد كه من جز آنچه
را قرآن بر شما حلال كرده است، حلال نكرده ام و جز آنچه را قرآن بر شما حرام كرده
است حرام نكرده ام.» سپس گفت:«خدا لعنت كند قومي را كه قبر پيامبرانشان را
عبادتگاه مي كنند.» --- احتضار فرارسيده بود. محمد ديگر نمي توانست سخن بگويد. نشاط
مرگ رفته و مرگ خود در چند قدمي خانه عائشه است. لب هايي كه آخرين پيام هاي غيب را
به انسان مي آورد بسته شد. علي سر محمد را بر روي سينه نهاد.... فاطمه دور از
اجتماع زنان بر ديوار تكيه كرده بود و به سختي مي كوشيد تا نبيند. سكوت بي تاب و دردناكي بود. ناگهان لب هاي محمد تكان خورد: بل الرُّفيق الاُعْلي! پيغمبر مرد. [1] بر
ديواره معبد زيباي يك راهب چيني نوشته بود: نگاه هايي كه بايد چهره اي را به صد
قلم رنگ زنند تا زيبايي چهره اي را ببيند، بدني را عريان كنند تا زيبايي اندام را
دريابد، يك كاسه ادويه را بر روي غذايش وارونه كنند تا طعم غذا را بچشد، شيشه عطري
تند را بر كسي خالي كند تا بوي خوش را احساس كند، چگونه زيبايي، بلندي، عطر و طعم
روح مرا كه در اين محراب چشم به راه نيايشگر خويش است مي تواند ديد؟ |
|
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت توسط هاجر |
|
|
در خانه تكاني يكي از بي استعدادترين هاي روزگارم! باور كنيد. چرا؟ چون توان دور انداختن يا پاره كردن هيچ كاغذي را ندارم. پس در حقيقت خانه تكاني من به مرتب كردن يك سري كاغذ ختم مي شود كه از ديد همه بي مصرف هستند و از ديد من جگرگوشه!! در يك عمليات انتحاري كه خواهرم انجام داد؛ مجبور شدم كتابخانه ام را مرتب كنم. همه كتاب ها و جزوه هايم را بيرون ريختم و بعد با نظمي نوين دوباره سر جااي قبلي گذاشتمشان. تنها كاري كه كردم برخي از جزوه هاي قديمي را ورق زدم و دنبال خاطرات گذشته گشتم. يكي از اين جزوه ها، جزوه درس اخلاق حاج آقاي سائلي بود (اميدوارم يادتان بوده باشد؛ ماه رمضان بود كه مطلبي درباره اش نوشته بودم). اين هم تنها نكته غير منظومي كه در كلاسش ياداشت كرده ام: البته بايد بگويم كه من هيچ وقت جزوه نويس خوبي نبوده ام. و اين هم چند بيت از شعرهايي كه سر كلاس خوانده بود و من نوشته بودم: جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاي شيران خداست --- ز دل بسيار گفتي و شنيدي شب ديوانه دل را نديدي --- گر عشق نبودي و غم عشق نبودي چندين سخن نغز كه گفتي كه شنودي ورباد نبودي كه سر زلف ربودي رخساره معشوق به عاشق كه نمودي --- چو سلام تو شنيدم ز سلامتي بريدم صنما هزار آتش تو درآن سلام داري |
|
+ نوشته شده در
86/12/10ساعت توسط هاجر |
|
اين دبير گيج و گول و كوردل: تاريخ تا مُذَّهب دفترش را گاه گه مي خواست با پريشان خاطراتي از نياكانم بيالايد رعشه ميافتادش اندر دست در بنان دُرفشانش كِلكِ شيرينسِلك ميلرزيد حِبرش اندر مِحبَر پرليقه چون سنگ سيه ميبست زآنكه فرياد امير عادلي چون رعد برميخاست «هان كجايي اي عموي مهربان! بنويس ماه نو را دوش ما با چاكران در نيمه شب ديديم ماديان سرخ يال ما سه كَرَّت تا سحر زاييد در كدامين عهد بودهاست اينچنين يا آنچنان بنويس»
|
|
+ نوشته شده در
86/12/09ساعت توسط هاجر |
|
|
دوباره سلام اين بار هم بعد از مدت ها چندان جمله قصار و آف لاين و شايد هم پيامک زيبا: · از گابريل گارسيا مارکز پرسيدند اگر بخواهي يک کتاب صد صفحه اي در باره اميد بنويسي چي مي نويسي؟ گفت 99 صفحه را خالي ميگذارم و صفحه آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است که مي ميرد · آبادي يک کشور از روي نسبت آزاديش سنجيده ميشود ، نه از روي حاصلخيزيش. · صد جام اگر آرند يک بار کند مستم يک بار نگاه تو صد بار کند مستم · گفتم نگاه مردم اينجا عجيب نيست؟ گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست!... حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبيست.... احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست... وقتي خدا هم از دل خود ناله ميكند ....شبلرزههاي گرية آدم عجيب نيست ....ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف! موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست.... بس كن عزيز!... فاجعه از جاي ديگر است ....تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست.... ميخوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست · خداوند براي دشواريهاي زندگي سه راه قرار داده است: خنده، خواب و اميد · دهقان فداکار پير شده ، فداکاريش تموم شده ، چوپان دروغگو عزيز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن ،کبري تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه ، روباه با کلاغ دستشون توي يه کاسه شده ، حسنک رفته شهر دنبال کار ولي معتاد شده ، ما ايراني ها چمون شده؟؟؟؟ · نگاهم ياد باران كرده امشب مرا سر در گريبان كرده امشب غم و فرياد من از اين و آن نيست دلم ياد رفيقان كرده امشب!
|
|
+ نوشته شده در
86/12/06ساعت توسط هاجر |
|
|
ادعاي عجيب يك عارفه خانوم! خدا برايم جفت بهشتي فرستاده است بابا! آبجي جان! مثل شما يكه يالقوز مجرد زياد پيدا ميشه اين كه غصه نداره اين همه دختر بي شوهر تو اين مملكت هست! كدومشون ادعا كرد كه خدا براش جفت بهشتي فرستاده! شما كه ماشالا هزار ماشالا يه بارم ازدواج كردي!! باز حضرت مريم بازيت گل كرد! زبونم لال! زبونم لال! مواظب باش يه وقت از اين شوي آسماني بچه دار نشي! پ.ن: بانو! الان بالاخره با شوي آسماني زندگي مي كني يا با شوي اسبق! ما كه خيلي ملتفت نشديم |
|
+ نوشته شده در
86/12/02ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|