تبليغاتX
قمار دیگر

بعضي وقتا آدم الكي بعضي از كارا رو نمي كنه. مثلا من با وجود اين كه كتاب مسافر كوچولو رو تو خونه داشتيم؛ تا عيد امسال هيچوقت نخونده بودمش.

عيد نسخه ديجيتالي اين كتاب رو كه به قلم احمد شاملو ترجمه شده بود خوندم و كلي حسرت خوردم كه چرا قبل از اين كتاب مسافر كوچولو رو نخونده بودم.

قسمتايي از اين كتاب رو براتون گذاشتم. اميدوارم كه براتون جالب باشه.

اگر هم مثل من همه دنياتون محدود شده به يه كامپيوتر بي زبون و اهل گشت و گذار در نت هستيد مي تونيد از لينك زير براي خوندن كتاب استفاده كنيد:

www.avayeazad.com

يادتون باشه به قسمت آثار شاملو بايد مراجعه كنيد.

 

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ ها تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-
گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-
گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
-
حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
-
آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
-
پس خارها فایده‌شان چیست؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-
خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-
دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-
حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-
تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-
ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-
مساله‌ی مهم!

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-
مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-
تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-
اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-
یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-
کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

 

 
+ نوشته شده در  87/01/28ساعت   توسط هاجر | 
خبر انفجار حسینیه سید الشهدای شیراز را که شنیدم به ناگهان از خودم پرسیدم چرا ما (منظورم از ما٬ ما مردم است)در هر مناسبتی باید هوا برویم؟

می رویم مسجد برای عزاداری امام حسین بخاری می ترکد و ما هوا می رویم!!

کاروانی راه می افتیم برویم بازدید مناطق جنگی٬ می افتیم ته دره و با اتوبوس هوا می رویم!

می رویم جلسه سخنرانی (زبانم لال جلسات دوم خردادی ها را نمی گویم) باز هم یک چیز مجهول الهویه ای عمدا یا سهوا می ترکد و باز هم ما هوا می رویم!!!

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت   توسط هاجر | 
  • خدا رحم كند! سرماي زمستان كه درخت هاي ميوه را از بين برد. گرماي زودهنگام و بي باراني بهار هم كه لب هاي زمين را ترك ترك كرده است. چشم ها به آسمان دوخته شده است مگر دلش بسوزد و اشكي بريزد. كشاورزها اميدشان رو به نا اميدي مي رود. واردكنندگان دلشان را صابون مي زنند كه سال خوبي در پيش دارند.

 

بر سر خوان خواجه پندارد كه باشد ميزبان

غافل است از اين كه خود مهمان دهقان است و بس

رازق و روزي ده شاه و گدا بعد از خدا

دست خون آلود بذر افشان دهقان است و بس

 

  • شنيده بودم كه جنگ هاي هزاره سوم بر سر آب خواهد بود؛ ولي، انگار پيش بيني ها چندان هم درست از آب در نمي آيند. اگر همينطور پيش برود جنگ هاي سال هاي آغازين هزاره، بر سر نان خواهد بود. بحران غذا از همين الان در پاره اي از كشورها از جمله مصر ديده مي شود. البته مشكل نان مصر با دخالت نيروهاي نظامي موقتا پايان يافته است.
  • ركود اقتصادي آمريكا چي؟ فكر مي كنيد جهان چقدر از اين ركود ضربه ببيند؟ ما چقدر؟
 
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت   توسط هاجر | 

تا حالا از کسی زورکی عیدی گرفتید. یعنی رفتید به یکی بگید من ازت عیدی می خوام و تو مجبوری بهم عیدی بدی ! من امسال این کار رو کردم. زورکی تیامی رو مجبور کردم به عنوان عیدی متنی راجع به حسن صباح بنویسه. آخه درست سفرنامه الموت ر و نوشتم ولی بالاخره سفرنامه بدون تاریخچه هم که خوب نیست.

این هم عیدی تیامی:       

 (ادامه مطلب را ببینید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/19ساعت   توسط هاجر | 
گفتم مخاطب نقدم اگر بخواهد خودش را معرفی می کند. ایشان جوابیه ای برای من ارسال کرده اند که عینا آن را نقل می کنم. من نه در فونت٬ نه در رنگ٬ نه در نگارش و نه در هیچ چیز دیگر این متن دست نبرده ام. امانت را همانگونه که تحویلم داده اندِ تحویلتان می دهم:

الهی به اميد تو

-----------

بهشون گفتم اتفاقا منم زياد اهل حرف زدن نيستم و اصولا خوشم نمياد راجع به هر چيز اظهار نظر کنم ولی با خودم گفتم

شايد مخاطبش من باشم ، شايد منهم خودم را با اون کسي که در بارش نوشته شده غريبه بدونم ، ولي شايد هم اون من باشم ولي خودم غافلم

----------

"اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر........

پرستويي كه مقصد را در پرواز مي بيند از ويرانيه لانه اش نمي هراسد........."

همه بهم مي خنديدند ولي من گفتم

اگه ميگم همرزم ، اگه ميگم جهاد ، اگه يگم من فقط همسر و هم بستر نميخوام

بخاطره اينه که فکر مي کنم ما مبارزيم و نبرد ما برسر فراموش نشدن قرآنه ، تقواست ، اخلاصه ، گذشته ، ساده زيستيه و.... باور كنيد هنوز صداي هل من ناصر اباعبدالله به گوش ميرسه

بهم نگاه کردند و دوباره خنديدند ، گفتن باشه

تو اگه ميشنوي گوش کن ، سلام مارو هم برسون....

گفتم شايد شما بگيد اين چيزها عملي نيستند اما من ميگم عملي اند اما به شرطي كه دل و جرئت و وجودِ معامله كردن رو داشته باشيد

گفتم شهادت به معامله است. يه زمان جنسي كه براي رسيدن به شهادت بايد معامله ميشد جون بود اما الان چيز هاي ديگست

گفتن ما داريم تو اين دنيا زندگي ميکنيم نه توي هپروت

(راستي هپروت چه جاي قشنگيه......تا حالا بهش سر زدي؟)

 گفتن بايد با واقعيات زندگي کني

گفتم باشه ولي من اعتقاد دارم هر روز ما تاسوعاست و فردايي چون عاشورا در انتظار ماست

شما هم روز عاشورايي خواهيد داشت كه بايد انتخاب كنيد يا بايد سر ببريد يا سرتون بريده ميشه

گفتم مگر نه اينکه گردن ها را نازک تر آفريده اند تا در قتلگاه عشق آسان تر بريده شود

گفتن تو عقلتو به کار نميندازي

تو داري احساسي عمل ميکني

گفتن تو از عشق و عرفان هم چيزي سر در نمياري

گفتن تو اگه ادعاي اين چيزارو مي کني بايد عاقل باشي

گفتم مگه انتهاي راه عرفان با عشق تموم نميشه؟

مگه ما حديث قدسي نداريم که ميگه :

من طلبني, وجدني
ومن وجدني, عرفني
ومن عرفني , احبني
ومن احبني, عشقني
ومن عشقني , عشقته
ومن عشقته, قتلته
ومن قتلته, فعلي ديتا
و من علي ديتا , فعنا ديته

(هر كس كه مرا جستجو كند ,مرا مييابد
و هر كس كه مرا بيابد , مرا ميشناسد
و هر كس كه مرا بشناسد , مرا دوست ميدارد
و هر كس كه مرا دوست بدارد , عاشقم ميشود
و هر كس كه عاشقم شود , عاشقش ميشوم
و هر كس را كه عاشقش شوم , او را ميكشم
وهر كس را كه بكشم , ديه اش با خودم است
وهر كس را كه ديه اش با خودم است , خودم ديه اش هستم
)

گفتم يادته حسين چي گفت

وقتي که شمر نشسته بود روي سينش و داشت کارو تموم ميکرد

شمر ديد لب هاي حسين داره تکون مي خوره

گوشش رو آورد نزديک ، شنيد که ميگه

الهي رضا برضائک تسليما لامرک

گفتم اينجا بود که حسين حجت عاشق بودنش رو بر خدا تموم کرد و شمر بريد.....

حسين عاقل بود ولی اين عشق بود اونو به به مقصدش رسوند

گفتم آي ادم عاقل ، اگه هنوز تو مرحله عقل موندي نمي توني بفهمي آدم ارزشي بودن يعني چي

نمي دوني شهامت حسيني ، غيرت زينبي ، صلابت فاطمي و در يک کلام فرهنگ عاشورايي  يعني چي

گفتم اي کاش آدم ها آدم هارو معيار ارزش هاشون قرار نميدادند

ارزش هاشون رو معيار آدميت افراد قرار مي دادند

کي گفته امثال فرشاد ابراهيم، اكبر گنجي، علي افشاري، طبرزدي نشئت گرفته از اين افکار بودند

من اصلا اين هارو نميشناسم

چون تو دايره ارزشهام قرار نمي گيرند

من اجازه نمي دم ارزش هام با آوردن نام اين جور افراد آلوده بشه

چه برسه به اينکه بخوام بگم اين ها هم همچين طرز تفکري داشتند....

گفتند تو هنوز بچه اي خيلي مونده تا خيلي چيز هارو بفهمي

من هيچي نگفتم

سرم رو انداختم پايين ، پيش خودم گفتم مگه بچگي جرمه ، توي دلم يه لبخند زدم

و يادم افتاد که روزي يه بچه شش ماهه بود که سرباز حسين شد

و يادم افتاد که روزي ......

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت   توسط هاجر | 

الهي به اميد تو!

--

مخاطب اين نوشتار خود مي داند كه كيست و اگر صلاح ديد خودش را معرفي خواهد كرد.

--

معمولا به راحتي حاضر نمي شوم درباره كسي نظر بدهم چه برسد به اين كه آن نظر را در وبلاگم بنويسم. نمي دانم چرا از من خواسته اي كه نظرم نسبت به تو را در وبلاگم بنويسم ولي به حرمت وقتي كه صرف خواندن نوشته هايم كرده اي، قبول كردم كه نه تنها نظرم را درباره ات بنويسم كه آن را در معرض آراي ديگران و در وبلاگم قرار دهم. اميدوارم كه خوانندگان وبلاگ هم در نظر دادن له يا عليه اين نوشتار بيش از هميشه جانب احتياط را رعايت كنند.

--

نخستين بار، قبل از خواندن پيامت عكست را ديدم و بي رو دربايستي بايد بگويم كه شگفت زده شدم و در همان حال بر قيافه غلط انداز خودم لعنت فرستادم. عكسي كه گذاشته اي (به قول رزمندگان دهه 60) به درد حجله شهادت مي خورد؛ اين بهترين و موجز ترين توصيفي است كه از عكست مي توانم بكنم. البته، ما كه غريبه نيستيم! با همين نيت آن عكس را گذاشته اي تا هر كس عكست را ديد رسمت را دريابد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/18ساعت   توسط هاجر | 

سلام!

امروز كه گذشت؛ 13 فروردين بود. چند وقت پيش برايت نوشته بودم كه براي سيزده به در به «سراي احسان» دعوت شده ايم و بازهم برايت نوشته بودم كه «سراي احسان» براي عده اي آخر دنياست و بابي از باب هاي جهنم و براي عده اي ديگر دري است از درهاي بهشت! يادت هست كه گفته بودم خيابان خواب ها را كه از سطح شهر جمع مي كنند به سراي احسان مي برند و معتادهايشان را به بازپروري مي فرستند؛ حاملان بيماري هاي خطرناك را جدا مي كنند و الباقي را هم كه گرفتار بيماري هاي رواني اند در «سراي احسان» نگه مي دارند؟

ساكنان «سراي احسان» (از زن و مرد) غالبا يا گرفتار فراموشي اند و يا به عللي مقهور اجتماع شده اند. مثل الوار مي مانند؛ تا همين چندي پيش درختاني بوده اند كه ريشه در خاك داشته اند و حالا تنه هايي اند جدا از ريشه. بعضي هايشان خيلي با سواد اند (با مدارك تحصيلي دانشگاهي؛ حتي PhD) و حتي كتاب هاي زبان اصلي مي خوانند و برخي ديگر كم سواد و يا بي سواد.

وقتي رسيديم همه بيماران و مددجويان پشت سه رديف ميزي (ميزهاي سلف) كه در حياط چيده شده بود؛ نشسته بودند. زن ها يك سوم مردها بودند. بي برنامگي ايجاد شده بود و همه برنامه هايشان به هم خورده بود و تنها كاري كه از دست مسوولان برمي آمد پخش موسيقي و وادار كردن مددجويان بود به رقصيدن! هرچند، آن ها كه به وسط ميدان آمدند و تني تكان دادند تعدادشان از انگشتان دست هم تجاوز نكرد.

در تمام مدتي كه آن جا بوديم؛ من متحيرانه بيماران را مي نگرستم و برخي از آن ها هم شگفت زده مرا مي ديدند. به نظر برخي از آنها ما شبيه يك سري موجودات فضايي بوديم؛ شايد هم ديوانه بوديم!

در چشم هاي بيماران هيچ فروغي نبود. عشق كه سهل است حتي در چشم هايشان كينه هم نبود. نگاه ها بي هدف و بي سو بود. در چشم ها چيزي براي خوانده شدن وجود نداشت.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/13ساعت   توسط هاجر | 
سلام. اینبار می خواهم داستان سفر یکروزه مان به دژ حسن صباح رو براتون تعریف کنم. قبل از هر چیز باید بگم اگر می خواین از این سفر خیلی لذت ببرید باید صبح خیلی زود از خونه بزنید بیرون نه مثل ما تازه ساعت ۹ صبح یادتون بیفته. البته این رو هم بگم که ما از خود تهران عازم دست بوسی حسن آقا نشده بودیم و الا محال بود که یکروزه بتونیم از پس این سفر بر بیاییم.

 

از کرج که به سمت قزوین حرکت کنی٬ چند کیلومتر مونده به خود شهر قزوین یک دو راهی هست که باید بپیچی دست راست (قبلش بگم که من در آدرس دادن کاملا مشهدیم.خیلی به آدرسام اعتماد نکنید) و بعد دوباره به یک دو راهی می رسی که دست چپش به قزوین می رود و چون شما نمی خواهید به قزوین بروید باید بپیچید دست راست. چند کیلومتری که مستقیم جلو بروید به روستایی می رسید که نام بیشتر خیابان هایش شهید رجایی است. ما از اهالی آخرین خانه آن روستا پرسیدیم که قلعه حسن صباح کجاست و آن ها گفتند همینطور مستقیم برو جلو٬ رجایی دشت را که رد کنی و به معلم کلایه که برسی دیگر تا قلعه راهی نیست.

اما این مستقیم برو جلو یعنی طی کردن جاده های مارپیچی که گاهی اوقات زاویه پیچ هایش از ۲۷۰ درجه هم بیشتر می شد. بيشتر پیچ ها دقیقا شکل Nبودند. حداکثر سرعتی که می شود رانندگی کرد ۵۰ است ولی ما با سرعت ۳۰ می رفتیم. جاده خطرناک بود خیلی باریکتر از آن بود که دو ماشین بتوانند از آن رد بشوند. یک طرفش کوه بود و سمت دیگرش دره ولی طبیعتش بسیار زیبا بود.


و يا اين يكي

 

به علت سرعت خيلي بالای اینترنت مجبور شدم لينك عكسا رو بگذارم.

بعد از حدود دو ساعت رانندگی در این جاده های مارپیچ تازه می رسی به پل شاهرود (رود شاهرود) و وارد شهر رجایی شهر می شوی. اول شهر نقشه ای گذاشته شده است تا بتوانی مسیرت را به سمت دریاچه اوان و دژ حسن صباح پیدا کنی.

از آنجا هم باید مستقیم بروی جلو. البته این راه به بدی راه قبلی نیست. ۳۰ کیلومتر که بروی به یک دو راهی می رسی. دست چپ که بپیچی به دریاچه اوان می رسی.

درياچه اوان

در کنار دریاچه هم روستایی به همین اسم قرار دارد که بسیار زیباست. این روستای نسبتا دور افتاده در دوران جنگ تحمیلی ۱۵ شهید تقدیم سرزمین مادری کرده است.

روستای اوان توقف گاه ما برای ناهار و نماز بود. کنار دریاچه نرفتیم. دوباره راه آمده را برگشتیم تا به دوراهی قبلی رسیدیم. اینبار راه دوم را انتخاب کردیم و دوباره رفتیم و رفتیم تا به معلم کلایه رسیدیم. توقفگاه ما معلم کلایه هم نبود باید می رفتیم روستای گازرخان.

در گازرخان انگار خیلی تابلو بودیم چون هر کی ما رو می دید به ما آدرس دژ را می داد. اصلا نمی گذاشتند دهنت را باز کنی٬ لب از لب باز نکرده می گفتند دژ می خوای بری برو به چپ. مخلص کلام این که ساعت نزدیک ۴:۳۰ عصر بود که رسیدیم پای کوهی که دژ روش ساخته شده بود و این تازه آغاز دو ساعت پله نوردی نفسگیر بود.


عكس هايي از دژ حسن صباح:

1

2

3

4

5

6









 

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت   توسط هاجر | 

مي خواستم اولين نوشتار سال جديدم متفاوت باشد، ولي واقعا نمي دانستم چه چيز بايد بنويسم. تا اين كه ديشب پستچي زنگ در خانه ما را زد و آخرين نامه سال 1386 را به دستمان داد.

 

اين هم آخرين نامه سال 86:


 


 
+ نوشته شده در  87/01/01ساعت   توسط هاجر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا
مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او
كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا

پیوندهای روزانه
عشق عليه السلام
دكتر محسن كديور
شريعت عقلاني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
ابیدارو
همه چی قاتی با هم
حرفهای من
حرمان
مهرتابان
واژه نویس
گل کاکتوس
ما یک نفر
نوشته های یک دبیر ریاضی
نگرخواهي
ورق پاره های ذهن
سکوت بشکسته
گروه كوهنوردي البرز دامغان
جلوت
بامدادخيال
سجاد رحيمي مديسه
فتح
عصرنو
مدبر
من، تو، ما
نجوای پرستوها
بی سرزمین تر از باد
سیاست گذاری علم و تکنولوژی
آموزشي
رنجكده درد
دوراهی
پاسارگاد
درويش 23
دهکده احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان