![]() |
![]() |
|
|
بعضي وقتا آدم الكي بعضي از كارا رو نمي كنه. مثلا من با وجود
اين كه كتاب مسافر كوچولو رو تو خونه داشتيم؛ تا عيد امسال هيچوقت نخونده بودمش. عيد نسخه ديجيتالي اين كتاب رو كه به قلم احمد شاملو ترجمه
شده بود خوندم و كلي حسرت خوردم كه چرا قبل از اين كتاب مسافر كوچولو رو نخونده
بودم. قسمتايي از اين كتاب رو براتون گذاشتم. اميدوارم كه براتون
جالب باشه. اگر هم مثل من همه دنياتون محدود شده به يه كامپيوتر بي زبون
و اهل گشت و گذار در نت هستيد مي تونيد از لينك زير براي خوندن كتاب استفاده كنيد: يادتون باشه به قسمت آثار شاملو بايد
مراجعه كنيد. روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی
شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت ها تو دلش بهاش فکر کرده
باشد یکهو بی مقدمه از من پرسید: شهریار کوچولو وقتی سوالی را میکشید وسط دیگر
به این مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همین جور سرسری
پراندم که: لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه
داشتم تو دلم میگفتم: «اگر این مهرهی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربهی
چکش حسابش را میرسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به
هم ریخت: مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه
روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام. موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید. |
|
+ نوشته شده در
87/01/28ساعت توسط هاجر |
|
|
خبر انفجار حسینیه سید الشهدای شیراز را که شنیدم به ناگهان از خودم پرسیدم چرا ما (منظورم از ما٬ ما مردم است)در هر مناسبتی باید هوا برویم؟
می رویم مسجد برای عزاداری امام حسین بخاری می ترکد و ما هوا می رویم!! کاروانی راه می افتیم برویم بازدید مناطق جنگی٬ می افتیم ته دره و با اتوبوس هوا می رویم! می رویم جلسه سخنرانی (زبانم لال جلسات دوم خردادی ها را نمی گویم) باز هم یک چیز مجهول الهویه ای عمدا یا سهوا می ترکد و باز هم ما هوا می رویم!!! |
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت توسط هاجر |
|
بر سر خوان خواجه پندارد
كه باشد ميزبان غافل است از اين كه خود
مهمان دهقان است و بس رازق و روزي ده شاه و
گدا بعد از خدا دست خون آلود بذر افشان دهقان
است و بس
|
|
+ نوشته شده در
87/01/23ساعت توسط هاجر |
|
|
تا حالا از کسی زورکی عیدی گرفتید. یعنی رفتید به یکی بگید من ازت عیدی می خوام و تو مجبوری بهم عیدی بدی این هم عیدی تیامی: (ادامه مطلب را ببینید)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/01/19ساعت توسط هاجر |
|
|
گفتم مخاطب نقدم اگر بخواهد خودش را معرفی می کند. ایشان جوابیه ای برای من ارسال کرده اند که عینا آن را نقل می کنم. من نه در فونت٬ نه در رنگ٬ نه در نگارش و نه در هیچ چیز دیگر این متن دست نبرده ام. امانت را همانگونه که تحویلم داده اندِ تحویلتان می دهم:
الهی به اميد تو
|
|
+ نوشته شده در
87/01/18ساعت توسط هاجر |
|
|
الهي به اميد تو! -- مخاطب اين نوشتار خود مي داند كه كيست و اگر صلاح ديد خودش را معرفي خواهد كرد. -- معمولا به راحتي حاضر نمي شوم درباره كسي نظر بدهم چه برسد به اين كه آن نظر را در وبلاگم بنويسم. نمي دانم چرا از من خواسته اي كه نظرم نسبت به تو را در وبلاگم بنويسم ولي به حرمت وقتي كه صرف خواندن نوشته هايم كرده اي، قبول كردم كه نه تنها نظرم را درباره ات بنويسم كه آن را در معرض آراي ديگران و در وبلاگم قرار دهم. اميدوارم كه خوانندگان وبلاگ هم در نظر دادن له يا عليه اين نوشتار بيش از هميشه جانب احتياط را رعايت كنند. -- نخستين بار، قبل از خواندن پيامت عكست را ديدم و بي رو دربايستي بايد بگويم كه شگفت زده شدم و در همان حال بر قيافه غلط انداز خودم لعنت فرستادم. عكسي كه گذاشته اي (به قول رزمندگان دهه 60) به درد حجله شهادت مي خورد؛ اين بهترين و موجز ترين توصيفي است كه از عكست مي توانم بكنم. البته، ما كه غريبه نيستيم! با همين نيت آن عكس را گذاشته اي تا هر كس عكست را ديد رسمت را دريابد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/01/18ساعت توسط هاجر |
|
|
سلام! امروز كه گذشت؛ 13 فروردين بود. چند وقت پيش برايت نوشته
بودم كه براي سيزده به در به «سراي احسان» دعوت شده ايم و بازهم برايت نوشته بودم
كه «سراي احسان» براي عده اي آخر دنياست و بابي از باب هاي جهنم و براي عده اي
ديگر دري است از درهاي بهشت! يادت هست كه گفته بودم خيابان خواب ها را كه از سطح
شهر جمع مي كنند به سراي احسان مي برند و معتادهايشان را به بازپروري مي فرستند؛
حاملان بيماري هاي خطرناك را جدا مي كنند و الباقي را هم كه گرفتار بيماري هاي
رواني اند در «سراي احسان» نگه مي دارند؟ ساكنان «سراي احسان» (از زن و مرد) غالبا يا گرفتار فراموشي
اند و يا به عللي مقهور اجتماع شده اند. مثل الوار مي مانند؛ تا همين چندي پيش
درختاني بوده اند كه ريشه در خاك داشته اند و حالا تنه هايي اند جدا از ريشه. بعضي
هايشان خيلي با سواد اند (با مدارك تحصيلي دانشگاهي؛ حتي PhD)
و حتي كتاب هاي زبان اصلي مي خوانند و برخي ديگر كم سواد و يا بي سواد. وقتي رسيديم همه بيماران و مددجويان پشت سه رديف ميزي
(ميزهاي سلف) كه در حياط چيده شده بود؛ نشسته بودند. زن ها يك سوم مردها بودند. بي
برنامگي ايجاد شده بود و همه برنامه هايشان به هم خورده بود و تنها كاري كه از دست
مسوولان برمي آمد پخش موسيقي و وادار كردن مددجويان بود به رقصيدن! هرچند، آن ها
كه به وسط ميدان آمدند و تني تكان دادند تعدادشان از انگشتان دست هم تجاوز نكرد. در تمام مدتي كه آن جا بوديم؛ من متحيرانه بيماران را مي
نگرستم و برخي از آن ها هم شگفت زده مرا مي ديدند. به نظر برخي از آنها ما شبيه يك
سري موجودات فضايي بوديم؛ شايد هم ديوانه بوديم! در چشم هاي بيماران هيچ فروغي نبود. عشق كه سهل است حتي در
چشم هايشان كينه هم نبود. نگاه ها بي هدف و بي سو بود. در چشم ها چيزي براي خوانده
شدن وجود نداشت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/01/13ساعت توسط هاجر |
|
|
سلام. اینبار می خواهم داستان سفر یکروزه مان به دژ حسن صباح رو براتون تعریف کنم. قبل از هر چیز باید بگم اگر می خواین از این سفر خیلی لذت ببرید باید صبح خیلی زود از خونه بزنید بیرون نه مثل ما تازه ساعت ۹ صبح یادتون بیفته. البته این رو هم بگم که ما از خود تهران عازم دست بوسی حسن آقا نشده بودیم و الا محال بود که یکروزه بتونیم از پس این سفر بر بیاییم.
از کرج که به سمت قزوین حرکت کنی٬ چند کیلومتر مونده به خود شهر قزوین یک دو راهی هست که باید بپیچی دست راست (قبلش بگم که من در آدرس دادن کاملا مشهدیم. اما این مستقیم برو جلو یعنی طی کردن جاده های مارپیچی که گاهی اوقات زاویه پیچ هایش از ۲۷۰ درجه هم بیشتر می شد. بيشتر پیچ ها دقیقا شکل Nبودند. حداکثر سرعتی که می شود رانندگی کرد ۵۰ است ولی ما با سرعت ۳۰ می رفتیم. جاده خطرناک بود خیلی باریکتر از آن بود که دو ماشین بتوانند از آن رد بشوند. یک طرفش کوه بود و سمت دیگرش دره ولی طبیعتش بسیار زیبا بود. و يا اين يكي
به علت سرعت خيلي بالای اینترنت مجبور شدم لينك عكسا رو بگذارم. بعد از حدود دو ساعت رانندگی در این جاده های مارپیچ تازه می رسی به پل شاهرود (رود شاهرود) و وارد شهر رجایی شهر می شوی. اول شهر نقشه ای گذاشته شده است تا بتوانی مسیرت را به سمت دریاچه اوان و دژ حسن صباح پیدا کنی. از آنجا هم باید مستقیم بروی جلو. البته این راه به بدی راه قبلی نیست. ۳۰ کیلومتر که بروی به یک دو راهی می رسی. دست چپ که بپیچی به دریاچه اوان می رسی. در کنار دریاچه هم روستایی به همین اسم قرار دارد که بسیار زیباست. این روستای نسبتا دور افتاده در دوران جنگ تحمیلی ۱۵ شهید تقدیم سرزمین مادری کرده است. روستای اوان توقف گاه ما برای ناهار و نماز بود. کنار دریاچه نرفتیم. دوباره راه آمده را برگشتیم تا به دوراهی قبلی رسیدیم. اینبار راه دوم را انتخاب کردیم و دوباره رفتیم و رفتیم تا به معلم کلایه رسیدیم. توقفگاه ما معلم کلایه هم نبود باید می رفتیم روستای گازرخان. در گازرخان انگار خیلی تابلو بودیم چون هر کی ما رو می دید به ما آدرس دژ را می داد. اصلا نمی گذاشتند دهنت را باز کنی٬ لب از لب باز نکرده می گفتند دژ می خوای بری برو به چپ. مخلص کلام این که ساعت نزدیک ۴:۳۰ عصر بود که رسیدیم پای کوهی که دژ روش ساخته شده بود و این تازه آغاز دو ساعت پله نوردی نفسگیر بود. عكس هايي از دژ حسن صباح:
|
|
+ نوشته شده در
87/01/08ساعت توسط هاجر |
|
|
مي خواستم اولين نوشتار سال جديدم متفاوت باشد، ولي واقعا نمي دانستم چه چيز بايد بنويسم. تا اين كه ديشب پستچي زنگ در خانه ما را زد و آخرين نامه سال 1386 را به دستمان داد. اين هم آخرين نامه سال 86: |
|
+ نوشته شده در
87/01/01ساعت توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو
نعره مزن كه زير لب مي شنود ز تو دعا مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او كاي كر من كري بهل گوش تمام بر گشا |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عليه السلام دكتر محسن كديور شريعت عقلاني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|